از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

مصاحبه با مجید خدابخش- استاندار اردبیل

 س:برای شروع مصاحبه یک فلاش بکی می زنم به پنج دهه قبل و می خواهم بدانم که اولین تصاویرذهنی مجیدخدابخش ازموقعیت اجتماعی،تاریخی و فرهنگی آن زمان چگونه شکل گرفت؟

ج: من کلاس نهم بودم که خیابان نائبی توسط شهردار آن زمان دکترنائبی گشایش یافت. تعدادی از خانه های بستگان نزدیکمان هم در مسیرخیابان قرار گرفت و تخریب شد آن زمان کوچه ها درنهایت سه چهارمتری بودند که با گاری و فایتون عبورومرور درآنها جریان داشت که یک دفعه تبدیل شد به یک خیابان عریض.آن زمان به جای خیابان سی متری که از آخرسعدی می آید و ازباغمیشه رد می شود و به بازار می رود یک رودخانه بود که آن را مهارکردند و به جایش خیابان احداث شد من این تحولات را دیدم و بعدها که برای ادامه تحصیل به شیراز رفتم شهری بسیار زیباتر و با امکانات بیشتر را در مقایسه با اردبیل مشاهده کردم. قبلاً هم یکبار این حس به من دست داده بود آن زمان که از دبیرستان کهنۀ ابومسلم به دبیرستان جهان علوم منتقل شدم این تجربۀ انتقال از یک موقعیت تقریباً عقب مانده به یک موقعیت پیشرفته را داشتم. چراکه دبیرستان جهان علوم یک ساختمان نوساز، شیک و تمیز داشت که اصلاً قابل مقایسه با ابومسلم نبود

. س: محدودۀ جغرافیایی شهر آن زمان چگونه بود؟

ج: از میدان شریعتی که آن زمان « مجسمه» نامیده می شد تا ایستگاه سرعین ساخت و سازچندانی صورت نگرفته بود .وقتی از ایستگاه سرعین به طرف شریعتی می آمدیم درسمت چپ فقط یک استادیوم ودورو برش هم چمنزار بود. تنها ساخت و سازی که شده بود ساختمان دخانیات، غلّه و قندوشکربود که همگی بیرون شهر قرارداشت. سالهای 51 و 52 بود که خردادماه برای درس خواندن به آنجاها می رفتیم. نرسیده به دخانیات اتوشویی زرین بود که به آنجا« شاه باغی» می گفتند و پرازدرختان گلابی بود، خیابان نائبی که احداث شد تعدادی از شهروندان که خانه های خود را از دست داده بودند از زمین های آنجا دریافت کردند و درآن مکان شروع به ساخت خانه کردند بطوریکه وقتی انقلاب شد آقای حمید پیرمؤذّن رئیس عمران و اراضی وقت وقتی می خواست برای کارکنان دولت زمین واگذارکند از اطراف بانک پاسارگاد فعلی درایستگاه سرعین به این امرمبادرت کرد بعد که آن زمین ها تمام شد ازایستگاه سرعین تا شورابیل که محل كشت سبزیجات بود رفته رفته از آن اراضی واگذارشد . از آن طرف از معجزمی رفتیم تا کمربندی اول که دیگه شهر تمام مي شد. از این طرف چهارراه ژاندارمری انتهای شهر بود روبروی حمام جهازی، میدان قیام هم ازیک طرف انتهای شهربود. قبرستان غریبان بیرون شهربود.محلّۀ خاتم النبیین هم سالها 53 و 54 احداث شد از این ورهم محلۀ کرداحمد انتهای شهربود.

س: وضعیت درسی شما چگونه بود؟

ج: من همیشه دردرس ریاضی فوق العاده قوی بودم ولی در درس انشاء ضعیف بودم هیچ وقت بیست نشدم. س: همدوره هایتان چه کسانی بودند.

ج: مهندس حریری بود، مهندس علیرضا مناف زاده، آقای شیفته، فرشیدگرمچی، فریدعاملی و... آن زمان ما چیزی حدود ده نفربودیم که از مهندسی قبول شدیم آن زمان دبیرستان کسری که کیفیت خیلی بالایی داشت برای رشته علوم ریاضی بود و یک دبیرستان ديگر هم به اسم صفوی بود که مال رشته علوم طبیعی بود. دبیرستان کسری تعطیل شد و دانش آموزان اش به دبیرستان جهان علوم اضافه شدند و بارعلمی جهان علوم به مراتب بالاتر رفت. ما آن زمان معلم های فوق العاده یی داشتیم.مرحوم پوستی معلم ریاضی بود، آقای خوشنویس معلم زبان بود، مرحوم خلفی مال درس فیزیک. معدلمان اکثراً بالای 19 بود و نوعاً بیشتربه دروس ریاضی متمرکزشدیم.

س: اولین نفری که روی شخصیت شما تأثیرزیادی گذاشت چه کسی بود؟

ج: من یک پسرخاله داشتم که درخانواده ما اولین نفری بود که به دانشگاه راه یافته بود.دردانشگاه علم و صنعتی فعلی قبول شده بود و درتعطیلات نوروز و تابستان که به اردبیل برمی گشت ازفضای دانشگاه می گفت ما هم که در اردبیل دانشگاه نداشتیم و اصلاً جماعت دانشگاه دیده انگشت شماربود.آنهایی هم که به دانشگاه می رفتند بدلیل نبود شغل متناسب با رشتۀ تحصیلی اشان در اردبیل از مراجعت به شهرزادگاه صرف نظرمی کردند و فقط آنهایی که پزشکی می خواندند بدلیل وجود بازار کار درخود اردبیل به اینجا برمی گشتند. آن موقع اردبیل دانش آموزان باهوش زیادی داشت که برخی حتی رتبه های دو رقمی هم می آوردند.

س: به جزدرس آیا دلمشغولی دیگری هم داشتید؟

ج: بدلیل وجود فضای رقابتی شدید اگریک روز از درس فاصله می گرفتی جبران عقب ماندگی ناشی از آن خیلی سخت بود درنتیجه ما فقط به درس فکرمی کردیم که از همکلاسان و دوستان عقب نیفتیم.ما مشتریان پروپاقرص کتابخانه شماره یک بودیم. از دبیرستان که می آمدیم بیرون درعالی قاپو یک کاسه آش دوغ می خوردیم و می آمدیم کتابخانه. آن موقع ما دوشیفته درس می خواندیم ازساعت 8 الی 11 صبح و ازساعت 2 الی 5 بعدازظهر . ساعت پنج می آمدیم کتابخانه. یادم هست که من تمام مسایل ریاضی را حل می کردم و در یک دفتر تمیز و با خط کشی یادداشت می کردیم و درست مثل یک حل المسائل همراه خودم داشتم. آن موقع ها چیزی به اسم کلاس کنکور وجود نداشت و ما با دوستان جمع می شدیم و درس می خواندیم و همزمان به همدیگرهم دررفع اشکالات درسی کمک می کردیم.

س: از دروس ریاضی بیشتربه کدامیک علاقمند بودید؟

ج: سخت ترین درس مان هندسۀ فضایی بود که مرحوم پوستی معلمش بودند. ولی برای من مطلوب ترین درس فیزیک بود . من الان هم آینه ، عدسی و مکانیک را می توانم حل کنم. درس جبرخیلی برایم لذت بخش بود.

س: پشت قبول شدن شما دررشته برق دانشگاه شیراز آیا تفکری نهفته بود و برنامه یی برای این کار داشتید یا نه اتفاقي از این رشته قبول شدید؟

ج: من اصلاً از مهندسی شیمی قبول شدم. نمره ما آن موقع چهار بود.اگر کسی از چهار، سه و نیم را کسب می کرد می توانست تغییر رشته بدهد. آن موقع هم برق و الکترونیک با هم بودند و یک دورۀ پنج ساله بود که مدرک کارشناسی ارشد اعطا می کرد.

س: فضای اجتماعی دوشهراردبیل و شیراز چه تفاوتهایی باهم داشت؟

ج: کاملاً متفاوت بودند. درآن زمان در اردبیل حتی یک نفر هم بی حجاب نداشتیم همه چادرهای سفید داشتند ولی در شیراز وضعیت اینگونه نبود . اوایل فضای سنگینی بود که خیلی سخت توانستیم عادت کنیم.

س: چند ترم مهندسی شیمی خواندید؟

ج: چهارترم . امکانات خیلی خوبی داشت دانشگاه شیراز.خوابگاههای تک نفره، بیشتر دروس به زبان انگلیسی.اساتیدریاضی هم مال کشورهندوستان بودند. اوایل دو ماه کلاس زبان برای ما گذاشتند. کتابهایمان به زبان انگلیسی بود. تنها درسی که به زبان فارسی بود همین دو واحد کتاب فارسی بود. کتابهایی که ما می خواندیم دوسه سال بعد دردانشگاه ترجمه می شد.

س: باکدام درس رشتۀ برق مشکل داشتید؟

ج: الکترومغناطیس . مصائب رشته برق این بود که مباحث اش قابل لمس نبود.بخش های مربوط به فشارقوی قابل فهم تربود ولی الکترونیک و مخابرات پیچیده تر بودند.

س: آقای دکتریک سال قبل از انقلاب کجا بودید؟

ج: شیراز بودم ولی زمان انقلاب آمده بودم اردبیل . درسال 57 ترم امان منحل شد آذر و دی آمدم اردبیل. برف سنگینی آمده بود که من برگشتم اردبیل.

س: به انقلاب فرهنگی هم برخورد کردید؟

ج: فقط پایان نامه ام مانده بود. عطاءالله مهاجرانی آن موقع کارشناسی ارشد شان را دردانشگاه شیراز بودند و مرحوم سیف الله داد هم بود شب رفتیم خانه خانم کدیور که پدرشان از متدینین شیراز بودند. فردای آن روز رفتم پایان نامه ام را دادم و دراسفند 58 فارغ التحصیل شدم. من که مدرک را گرفتم دانشگاهها تعطیل شد و آمدم اردبیل و همان موقع هم به استخدام مخابرات درآمدم و رئیس مخابرات اردبیل شدم درحالی که یک روز هم سابقۀ کارمندی نداشتم و از همان ابتدا مدیرشدم.

س: فضای منتهی به انقلاب شهراردبیل چگونه بود؟

ج: ما می رفتیم کلاسهای آقایان مروّج و مسائلی و شیخ سعید که واقعاً کلاسهای پرباری داشتند و استقبال زیادی ازآنها می شد. روز 22 بهمن دراردبیل بودم.

س:مي توانيد فضاي روز بيست و دوم بهمن ماه اردبيل را توصيف كنيد!

ج: صبح ساعت 8 ازخانه بیرون آمدم جلوی شهربانی غوغایی بود که محلش پشت همین ثبت اسناد فعلی بود.می گفتند که توی شهربانی تونل و زندانی پیدا کرده اند قیامتی به پا شده بود که ارتش وارد قضیه شد و یک توپی هم درکرد. من با پسرخاله ام بودم. که برگشتیم طرف شریعتی آنجا هم درگیری و تیراندازی بود.حوالی ظهربود که من به چشمهای خودم دیدم که دو سه تا جنازه پشت ماشین بسته بودند و توی خیابان می کشیدند. که بادخالت آقای مروج و اطلاعیه هایی که از رادیوپخش می شد مردم را ازخشونت منع می کردند. بیشتردرگیری ها دراطراف حمام رسول صمیمی بود.

س: سابقۀ آشنایی اتان با آقای مروّج به چه زمانی برمی گشت؟

ج: ما وقتی کلاس ششم ابتدایی بودیم در مسجد « قره دَینَک » درکلاسهای آموزش قرآن مرحوم مروّج شرکت می کردیم.بعدها هم به کلاس تفسیراستادجعفری می رفتیم. درشیراز هم درکلاسهای آیت الّه دستغیب شرکت می کردیم. درسال 59 من به مدت چهارپنج ما بصورت افتخاری رفتم روابط عمومی سپاه که آقای حیدری فرمانده سپاه بودند حاج فیروز احمدی مدیراطلاعات سپاه بود . امامی مدیرعملیات، موسی افغانی روابط عمومی، آقای بهبودمعصوم زاده، مرحوم افتخارحسن پور، آقای تقی صاحب الزمانی بودند خانم احمدیان بودند که هنوز باشهید برزگرازدواج نکرده بودند.

س: خودجنابعالی چه زمانی ازدواج کردی؟

ج: من آذرماه 62 ازدواج کردم و چهارپنج ماه بعد هم راهی تبریز شدیم.

س: داماد اول بودید؟

ج: نه داماد اول مرحوم مهندس عطایی بودند . چند سال بود که با ایشان دوست بودیم و بعدها باجناق شدیم. س: بامعرفی ایشان این ازدواج صورت گرفت؟

ج: نه اتفاقاً بصورت کاملاً تصادفی این اتفاق افتاد. من یک رفیق داشتم اسمش داودحاتمی بود که این ازدواج را توصیه کردند و از طرف دیگر یک همکار هم در مخابرات داشتم که همسر ایشان هم یک نفر دیگر را معرفی کرده بودند. قبلاً که سازوکار ازدواج مثل حالا نبود بنده خانم والده را فرستادم برای آشنایی بیشترو جالب اینکه هفته بعدهم از آن یکی درب خانه برای آشنایی با گزینۀ دوم رفتند و متوجه شدند جفت اشان یک نفرهست.بعدها فهمیدیم که فامیل آقای عطایی هم شدیم.

س: کی به آذربایجانغربی رفتید؟

ج: درتاریخ 1/1/65 به ارومیه رفتیم و نزدیک پنج سال آنجا بودیم که یکسال بعد ازتصادف مرحوم عطایی به تبریز برگشتیم.

س: دراین بیست سالی که استان شدن اردبیل سپری می شود شما درچندین برهه برای تصدی استانداری مطرح بودید و درسال 72 هم که حتی حکم شما هم نوشته شده بود و مقاومت یک نماینده مانع ازاجرای آن شد. به نوعی شما یک استاندار بالقوه برای استان محسوب می شدید آیا خودتان هم این ذهنیت را داشتید که بالاخره استاندار می شوید و برای آن روز تیمی تشکیل بدهید و یکسری برنامه ریزی بکنید؟

ج: درسال 72 نمایندگان استان آقایان غریبانی، قاضی، نوعی اقدم،همتی، مطهرکاظمی وفیروز احمدی بودند.وقتی درمجلس قضیۀ استان شدن اردبیل تصویب شد آقای عبدالعلی زاده استاندار وقت آذربایجانشرقی ازقول آقای تابش معاون سیاسی وزارت کشورگفتند که نمایندگان اردبیل شما را برای استانداری می خواهند ولی من اگرجای شما باشم نمی روم. گفتم چرا؟ گفت چون استان جدیدالتأسیس هست و کلی مطالبات وجود دارد و شما هم بومی هستید و نمی توانید به خیلی از درخواستها جواب منفی بدهید.فعال ترین عنصرازبین نمایندگان دراین زمینه آقای نوعی اقدم بودند که لحظه به لحظه پیگیر قضیه بودند. فردای آن روز من با حاج آقا قریشی درارومیه تماس گرفتم و گفتم برای من یک استخاره بگیرید. استخاره کردند«بد» آمد من به آقای تابش گفتم که استخاره« بد » آمد. گفت فردا می خواهیم قضیه را به هیأت دولت ببریم گفتم که نمی توانم. بعد ازآن آقای همتی زنگ زدند که قضیه استخاره را به آیت الله مشگینی گفته اند و ایشان هم پیشنهاد داده اند که صدقه بدهم. حتی برخی ها به من تلگراف تبریک هم زدند.دراین اثنا خبری هم به من دادند که یکی از نمایندگان مخالف استانداری بنده هستند چرا که شایع کرده اند که بنده اروج محمّدی را معاون سیاسی و کمال پیرمؤذّن را معاون عمرانی ، یعقوب عزیز زاده را معاون برنامه ریزی خواهم کرد و جالب اینکه هرسه این عزیزان با آن نماینده دچارزاویه آشکاربودند . هم مخالفت ایشان وهم قضیه استخاره باعث شد که حدوداً سه ماه استانداری با سرپرستی آقای عبدالعلی زاده اداره شود که ایشان هم سرپرستی معاونت عمرانی رابه من دادند که هفته یی دو روز می آمدیم اردبیل و همین جا می ماندیم تا کارها را رتق و فتق کنیم. آذرماه بود که احمدی نژاد استاندار شد و یکی دوماه با ایشان هم همکاری کردم تا اینکه آقای پیل پایه معاون عمرانی شدند.

س: این بد آمدن استخاره شما باعث شد مملکت یک بیست سالی عقب بیفتد چرا که ظهورمحمود احمدی نژاد از آن لحظه استارت خورد تا رسید به شهرداری تهران و ریاست جمهوری!(خنده جمع)

ج: دردورۀ دوم آقای خاتمی هم یکبار دنبالم آمدند برای استانداری که بنده مدیرآلومینیوم المهدی بودم. در دورۀ اول آقای خاتمی من معاونت سیاسی استاندار آذربایجانشرقی بودم که بعداً به حوزۀ صنعت رفتم این کار برای خود من فرصت مغتنمی بود که با ادبیات جدیدی آشنا بشم و درحوزۀ دیگری توانمندیهای خودم را تست بکنم.

س: آقای دکترشما سالهای سال درتبریزمسئولیت داشتید درباورعامه بدلیل رقابتهایی که این دوشهر درسالهای قبل داشته اند اینکه یک مدیراردبیل درتبریزرشد کند و بتواند خود را تثبیت کند تا حدودی سخت است.فضای آن دوران چگونه بود و آیا چنین معضلاتی درمسیرشما قرارداشت یانه؟

ج: به اندازه ای که دراردبیل برای تبریزیها حساسیت هست درتبریز نسبت به اردبیلی ها وجود ندارد. اولین معاون سیاسی بعد از انقلاب در تبریز آقای عطایی بودند. آن زمان آقای عبدالعلی زاده معاون عمرانی بودند و مرحوم عطایی معاون سیاسی. آقای عطایی تحصیلکرده تبریز بودند و خاطرات خوشی از دوران حضورشان دراذهان باقی مانده بود. توی پرانتزعرض می کنم که اینها توی دانشگاه تبریزی یک گروهی بودند منسجم که به غیرازاینها افرادی همچون شهیدباکری، رحیم صفوی، علی محمدبشارتی، سیدعلی مقدّم، ابوالحسن آل اسحاق، آیت الهی، حسین علایی، کاظم میرولد،احمد خرّم،شهیدسلیمی و ... که در 29 بهمن 56 هم نقش اساسی داشتند. حتی بعد از تصادف مرحوم عطایی تشییع جنازه اشان از تبریز شروع شد. قبلاً از معاونت استانداری بنده دوسالی هم معاون مدیرکل مخابرات بودم درتبریز. همین که یک اردبیلی رفته و معاون مدیرکل شده بود نشان می داد که آنچنان حساسیتی قائل نیستند. وقتی من می خواستم بعنوان معاون عمرانی استانداری آذربایجانشرقی بیایم قبل ازآن سابقه پنج سال معاونت استانداری درارومیه را داشتم بنابراین کارسختی هم برایم نبود.

س: کارنامه خود را درآن برهه درپست معاونت عمرانی چگونه ارزیابی می کنید؟

ج: دو تا برنامه ریزی کردیم یکی بازگشایی معابربود. در تبریز و بقیه شهرها شاخص تعریف کردیم بعنوان بازگشایی معابر.شما اگربخواهید دریک شهرتحول ایجادکنید یک بار پارک احداث می کنید یک بار کمربندی احداث می کنید و یک بارمی آئید در داخل شهربازگشایی معابرمی کنید که برای شهرداری کارفوق العاده سختی است. اگربخواهید یک خیابان در وسط شهرایجاد کنید موانع بسیاری درمورد خرید و تخریب و راضی کردن صاحبان آنها دارید که ما این مهم را درشهرتبریز انجام دادیم. بطورمتوسط احداث چنین خیابانی ده برابر سخت تر از احداث یک کمربندی است. یادم هست در شهراهر 9 خیابان ایجاد شد . آن موقع شورای شهر وجود نداشت و آقای استاندار تفویض اختیار کرده بودند و بنده مسئولیت این پروژه ها را به عهده داشتم. یک بخش هم شاخص روستایی بود که آن زمان آقای آذرنژاد معاونت عمرانی فعلی امان مدیرمناطق محروم بودند و تقریباً هفته یی نبود که ما به روستاها مراجعه نکنیم حتی خود استاندار هم دراین بازدیدها حضور می یافت. مثلاً درتبریزائل گولی را تعریض کردیم. خیابان آذربایجان تعریض شد.

س: بخش سنتی جامعه در برابراین ساخت و سازها مقاومت نشان نمی داد؟

ج: خیر.هرجوری بود صاحبان خانه ها و زمین ها را اراضی می کردیم. این ایده از تهران و پروژۀ نواب آقای کرباسچی به ما منتقل شده بود.

س: آخه آنجا مقاومت زیادی صورت گرفت حتی روزنامه های آن زمان هم اعتراضات زیادی صورت دادند.

ج: نه ما به خاطر کفایت شهرداران و همکاری مردم حتی در شهرهای کوچک هم مشکل چندانی نداشتیم. س: چگونه شد از حوزۀ عمرانی به حوزۀ سیاسی – امنیتی منتقل شدید؟

ج: آقای خاتمی که در دوم خرداد پیروز شدند درهنگام تشکیل کابینۀ آقای عبدالعلی زاده را برای وزارت مسکن انتخاب کردند آقای محمدزاده که درزمان حضورمان در ارومیه بعنوان مدیرجهاد درخدمتشان بودیم برای استانداری آذربایجانشرقی انتخاب شدند. بنده هم برای سه تا استان نامزد استانداری بودم اول برای اردبیل و بعداً برای زنجان و ارومیه که نمایندگانشان چندین بار صحبت کردند بخاطراینکه خانواده تمایل زیادی برای سکونت درتبریز داشتیم وآقای محمدزاده هم اصرار به حفظ ما داشتند فقط اتاق امان جابجا شد و بدلیل حضور ده ساله درآن استان و آشنایی با اقشار مختلف جامعه و شناخت ازجریانها، فعالیت درحوزۀ سیاسی امنیتی آنچنان عرصه ناشناخته یی برایم نبودند.

س: درکدام محله تبریز ساکن بودید؟

ج: درداخل استانداری، حوالی میدان دانش سرا.

س: همکاری شما با آقای دکتربهشتی ازکجا شروع شد!؟

ج: ایشان عضو دوراول شورای شهر تبریز قبل ازآن هم معاون سازمان برنامه و بودجه بودند که شناختمان رفته رفته بیشترشد تا زمانی که دراواخر سال 79 من از مجموعه وزارت کشوررفتم و ارتباطمان هم تقریباً قطع شد. س: یک پرشی داشته باشیم به پاییزسال 92 که استانداری شما مسجل شده است. آیا قبلاً تیمی تشکیل داده بودید یا از همان فردای استانداری شروع به برنامه ریزی کردید؟

ج: من روی معاونین شناخت قبلی داشتم و از کسی مشاوره نگرفتم. ولی خب آوردن هرکدام به استان مستلزم یکسری کارها بود. من با آقای عباسی کارکرده بودم با بهشتی کار کرده بودم با آذرنیا هم همین طور. ولی برای لایه های دیگر چون از خیلی ها شناخت کافی نداشتم از یکسری دوستان ومعاونان هم مشاوره گرفتم بعنوان مثال مشاور اموربانوان را قبلاً فکرکنم یکبار فقط دیده بودم.

س: این اعتمادسازیها چگونه شکل گرفت؟

ج: خب بالاخره من بومی این استان هستم و آدمهای زیادی را می شناسم که نسبت به سلامت اخلاقی و عقلی اشان اطمینان دارم. دولت روحانی به دو عنصرتخصص و تجربه اهمیت زیادی قائل است این دوعنصراز شاخصه های مهم انتخابهای ما بود. و البته در درجه بعدی هم همسویی با اهداف دولت. اعتدال و تعامل با دیگران فوق العاده برای ما مهم است. من از نظر همۀ دوستان استفاده کرده ام گاهاً حتی دوستان نظراتشان 180 درجه با هم فرق می کرد.

س: احساس می کنم درمورد آقای تقوا طلب یکسری ناملایمات صورت گرفت!

ج: نه هیچ ناملایماتی نبود من جهت گیری ام این بود که از انتسابهای فامیلی اجتناب کنم که ازهمان اول این رویکرد را ابلاغ کرده ام وسعی دراجرای این رویکرد دارم. درافکارعمومی انتظار عمومی براین است که حتی الامکان از منسوبین خود استفاده ننمائیم.

س: در گروه مشاورانتان چه کسانی بیشترین تأثیررا داشتند؟ گویا آقای حافظی فردرعزل و نصب ها تأثیربیشتری دارد!

ج: بیشترش شایعه است. آقای حافظی فر پروژه های بزرگ ما را در تهران پیگیرهستند و عملاً دفترتهران را اداره می کنند. درعزل و نصبها مطمئناً نظرات یک نفربه تنهایی تعیین کننده نیست. ما یکسری شاخصه داریم که عرض کردیم هرکس این شاخص ها را داشته باشد درنتیجه نظرات شخصی اطرافیان تأثراتشان کم می شود. الان ترکیب به گونه یی ست که نمی شود به طور قطع و یقین نتیجه گیری کرد که حاصل سلیقه یک شخص بخصوص است. آقای حافظی فر رفتارشان دراین یکسال کاملاً مبتنی براعتدال و دوری از تندروی بوده و درزمینه اشخاص مختلف هم سعی دارند این اعتدال و انصاف را رعایت کنند ما نباید در مورد افراد از عکس استفاده کنیم چرا که عکس صفرو یک دارد ولی فیلم چیزی است که زمینه های مختلف قضیه را روشن کند. ما به سوابق ده پانزده ساله بیشتر دقت می کنیم.

س: در قضیه عزل و نصب ها دست کم سه تا از فرمانداران دردایرۀ اصولگرایی تعریف می شوند و یکی از بدیهی ترین شرایط فرماندار شدن این است که همسویی با سیاستهای دولت باشد. چگونه به آن گزینه ها رسیدید؟ ج: درایران چون حزب وجود ندارد درنتیجه عزل و نصبها از روی برنامه های حزبی صورت نمی گیرد مخصوصاً دربخش عمرانی، بیشترکارکرد افراد مطرح است. بعنوان مثال دردولت آقای خاتمی علی نیکزاد مدیرکل و معاون استاندار بودند. این به معنی آن نیست که کاملاً از نظرسیاسی همسوی با دولت باشند. در دولت احمدی نژاد هم افرادی بودند که از نظر فکری کاملاً برروی هم منطبق باشند. آقای صمدی دردولت احمدی نژاد فرماندار بود ولی بررسی های من و عملکرد فعلی اشان نشان دهندۀ چیزدیگری است.

س: ولی عملکرد افراد بعد از انتصاب نمی تواند ملاک قرارگیرد. چراکه طرف برای حفظ مدیریت خودش هم که شده سعی در پنهان کردن مکنونات قلبی اش دارد!

ج: ما در 24 خرداد 93 برنامه یی برای جشن یکسالگی پیروزی آقای روحانی در اردبیل داشتیم که دست اندرکاران آن آقای صمدی را کاملاً قبول داشتند. این ارزیابی دوستان خودمان در آن مراسم بود. باید این نکته را در نظر بگیریم که گزینه های انتخابی به جز برای اردبیل بقیه اولین گزینه نبودند گزینه های دیگری معرفی شده بودند ولی بنا به دلایلی مقدور نشد درنتیجه ما مجبور به معرفی گزینه های بعدی شده ایم تا به گزینه های فعلی برسیم. این برداشت که هرکس در دولت احمدی نژاد درمصادر امور قرار داشته با ایشان هم فکر بوده برداشت درستی نیست.

س: البته من نمی گویم که حتماً هم فکرایشان بوده من حرفم این است یا آن زمان صداقت لازم را نداشته یا الان؟

ج: خب بنده هم در دوران احمدی نژاد مدیربودم.

س: جنابعالی دربخش صنعت بودید من بحثم برسر پستهای سیاسی است.

ج: فرقی نمی کند. بالاخره مدیربودیم.مخصوصاً هم که مشی دولت روحانی اعتدال است. خود آقای روحانی براستفاده از تمامی تفکرات تأکید ویژه دارند و درتشکیل دولت هم آن را مد نظر داشتند.

س: ولی آقای دکترنتیجه این جوری می شود که تمام بلاهایی که برسراین ملت درهشت سال گذشته نازل شده است محدود می کنیم به عملکرد ضعیف یک حلقۀ شکننده دراطراف آقای احمدی نژاد به اسم جریان انحرافی و بقیه خودبخود تبرئه می شوند غافل ازآنکه این عملکردضعیف دردولت احمدی نژاد حاصل عملکرد تمامی مدیران کوچک و بزرگش هست که درخروجی منتهی به این آمارهای اسفناک می شود!

ج: احسنت . آنهایی که رفتارشان غیرمتعارف بود حتماً کنارگذاشته شدند ولی آنهایی که رفتار معتدل و منصفانه و متدینانه داشتند به کار گرفته شده اند.

س: من فکرمی کنم لجبازی آقای برومند کاررا به اینجا کشاند چرا که یکبار گفته بودند من به هیچ وجه اجازه نمی دهم یک اصلاح طلب شناسنامه دار به فرمانداری پارس آباد برسد!

ج: نه اصلاً . آقای حلیم، آقای طلیعه، آقای محمدی به حوزۀ انتخابیۀ آقای برومند رفته اند.

س: یکبارمصاحبه یی کرده بودند که آقای استاندارمن را فریب دادند. شما قولهایی به ایشان درمورد فرمانداری پارس آباد داده بودین!

ج: نه اصلاً

س: چه کسانی برای فرمانداری پارس آباد مطرح بودند!؟

ج: سیدمهدی جوادی، بیگدلو، علایی گرمی، احدزاده وناصرنصیری بودند حالا آقای برومند عصبانی می شوند یک چیزی می گویند. من نه قبل ازانتصاب و نه بعد از آن ایشان را بصورت انفرادی ندیده ام.

س: درروز معارفه شما آقای میرقسمت موسوی حضور نداشتند ولی در ادامه بیشترین تعامل را شما با آقای موسوی داشته اید!؟

ج: باراول که می خواستم برای معارفه بیائیم پرواز کنسل شد و دردفعۀ دوم هم ضعف اطلاع رسانی بود که آقای موسوی هم نتوانستند بیایند والّا مشکل خاصی نداشتیم.

س: جنابعالی یک خط قرمزداشتید در رابطه با استفاده از منسوبان در مدیریتها ولی درشهرهای مختلف این خط قرمز رعایت نمی شود نمایندگان تعداد زیادی ازبستگان خود را در مناصب دولتی به کار می گیرند بعنوان مثال آقای برومند می خواستند دامادشان را بعنوان فرماندار پارس آباد معرفی کنند و پسرخالۀ آقای موسوی مدتهاست فرماندارگرمی است.!

ج: درپارس آباد که نگذاشتیم این اتفاق بیفتد. درگرمی هم یکی دیگرازبستگانشان معاون بود که قبول کردند ایشان برداشته شوند. درهرحال استفاده از بستگان درمناصب دولتی امرپسندیده یی نیست حتی اگرافراد شایسته ای هم باشند مصلحت این است که درجاهای دیگراز آنها استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 1:39  توسط حمید رستمی  | 

پروژه ناموفق جلوه دادن سفر روحانی

درست از همان صبح روز سفر حسن روحانی رئیس جمهوری اسلامی ایران به استان اردبیل پروژۀ ناموفق جلوه دادن این سفر از سوی برخی ها کلید زده شد و بصورت وسیعی در سطح جامعه پخش گردید و در روزهای بعدی با شدّت و حدّت بیشتری دهان به دهان چرخید تا با گذشت زمان اصالتی کذایی بر این نظریه داده شده و متعاقب آن اهداف ریز و درشت دولت تدبیر و امید در استان مورد تشکیک قرار گیرد.

عمده ترین سؤالی که طراحان این پروژه بعنوان « کلید واژۀ » خود مطرح می کردند این بود که هدف از این سفر تقریباً از پیش اعلام نشده چه بود؟ چرا هیأت دولت با تمامی اعضایش وارد استان نشد؟ چرا رئیس جمهور از سایر شهرهای استان بازدید بعمل نیاورد؟ دستاورد سفر چه بود؟ چرا هیچ پروژۀ مهمی افتتاح نگردید؟ چرا امتیازات ویژه و اعتبارات کلان خارج از قاعده به شهرهای مختلف استان در نظرگرفته نشد؟ و ...

جالب اینکه اکثریت این سؤالات از ناحیۀ دایه های مهربانتر از مادری در سطح جامعه پراکنده می شود که خود هیچ اعتقادی به این دولت و هیچ دولت معتدلی ندارند و هشت سال تمام سنگ احمدی نژاد به سینه زده و اینک نیز با گذشت یکسال از عمر دولت تدبیر و امید زبان از ستایش احمدی نژاد درکام نگرفته و تمام برنامه ها و سخنان روحانی را به سخره گرفته و سعی دارند که منش "محمود"ی را سرلوحۀ کارخویش قراردهند.

جالب اینجاست که تمام سؤالات بی جواب آنها از روی مطالعه و الگوپذیری از تجربیات احمدی نژاد است و آنقدر به صحت و سقم این رفتارها ایمان دارند که حتی اگر فردی به اسم حسن روحانی هم آن رفتار را بعنوان الگوی خویش قرار ندهد از او رنجیده و زمین و زمان را به هم می دوزند و یک سفر سی ساعته به استان اردبیل را بعنوان لکۀ ننگی درکارنامۀ رئیس جمهور یادداشت می کنند و اتهام پشت سرهم ردیف می کنند که انگار قرار بوده در آن سی ساعت مراتب تبدیل یک شبۀ استان به مدینۀ فاضله آرمانی بعمل آيد.

آنها چنان درنقش خود فرو می روند که حتی مجوز پخش چک پولهای پنجاه تومنی را برای لبریز کردن ورزشگاه و خیابانهای منتهی به آن را می دهند و می گویند برای حفظ آبروی نظام باید هزینه کرد وقتی این آبرو با صرف هزینه یی ریالی حفظ می شود چرا نکنیم همانگونه که محمود کرد!چرا نباید حتی بصورت تبلیغاتی هم که شده تعدادی وعده و وعید پشت سرهم قطارکرد و تحویل مردم داد تا آنها ساعتی خوش باشند و به این صراحت لهجه به روحانی می تازند که چرا خبرنگاران هرچقدر تلاش کردند تا از زبان او وعده یی برای آینده استان بشنوند او از این کار اجتناب کرد؟ آنها کماکان در این خیال باطل سیر می کنند که رئیس دولت باید همچون شاهان قجری کیسه یی پر پول دردست گیرد و هرکس پیش آمد و عجز و لابه یی کرد مشتی اسکناس درکف اش بگذارند و به هر شهر هم که رسید با نگاهی به فضای موجود جمله یی به زبان بیاورد تا صدای سوت و کف جماعت سقف آسمان را بشکافد غافل از آنکه بعد از هشت سال تمام که احمدی نژاد با این سیاستها خواست مردم را همراه خویش کند در 24 خرداد 92 مردم با رفتن پای صندوق رأی و برگزیدن روحانی، به این شکل از کشورداری جواب رد دادند.

درست بر این مبناست که در سفرهای چندباره احمدی نژاد به استان هر بار وعدۀ طنین انداختن سوت قطار در سطح استان را داد و داد و داد و رفت تا اینکه امروز مشخص شود که در طی هشت سال گذشته برای پروژه یی به اسم راه آهن تقریباً هیچ کاری صورت نگرفته و هر چه بوده عوامفریبی بوده و بس و همین امروز برای اتمام این پروژه هزار میلیارد پول لازم است و سنگین ترین بخش پروژه احداث 33 کیلومترتونل و 5 کیلومتر پل هست که تا امروز کاری برای آن صورت نگرفته است و با مساعدت رئیس جمهور در سفر اخیر و اختصاص 700 میلیارد تومان به آن تا پایان سال 95 منتظر شنیدن خبرهای خوشی در این زمینه باشیم و این شاید بهترین دستاورد این سفر باشد که بدلیل آگراندیسمان نکردن دولت و حامیانش امر چنان برمخالفان مشتبه شده که انگار علی آباد هم برای خودش روستایی ست خوش آب و هوا.

اختصاص 25میلیون یورو برای اراضی پایاب خداآفرین چنان در نظر مخالفان کوچک و بی ارزش است که جمع آوری پنجاه گونی نامه توسط احمدی نژاد در فلان سفر استانی اش و دادن پنجاه هزارتومان برای هر نامه در بهمان سفرش را چنان با آب و تاب تعریف می کنند و از محتاج نان شب بودن مردمان می گویند که انگار با آن پنجاه هزارتومان مقدمات ثروتمند شدنش فراهم شد و افتخار هم می کنند که اگر شما به آن اسم گداپروری هم بدهید اشکالی ندارد بدهید ولی بدانید که پنجاه هزارتومان خرج یکماه آن خانواده ها بود!

این مخالفان آنچنان روی منطقۀ آزاد گردشگری ساوالان مانور می دادند که انگار همه چیز و همۀ مقدمات به انجام رسیده و فقط مانده است اعلام آن، که جناب روحانی فقط باید زحمت اعلامش را بکشد ولی غافل از اینکه این طرح هنوز در مرحله مطالعاتی ست و بعد از انجام مطالعات فراوان مصوبۀ دولت را نیاز دارد که بدلیل نگرش مثبت دولت به این قضیه احتمالاً مشکل آنچنانی در آن مرحله نخواهد داشت ولی بعد از آن باید به مجلس برود و مصوبۀ مجلس را هم با خود داشته باشد که این خود یک پروژۀ علی حدّه است و باید نمایندگان استان تمام انرژی خود را برای تصویب آن به کارگیرند، کما اینکه دولت شخص را برای وزارت به مجلس معرفی می کند و مجلس مخالفت می کند و این چنین نیست که حتماً بصورت صددرصد موافقت مجلس اخذ خواهد شد. وقتی قضایا بصورت دقیق موشکافی نمی شود فقط سطح انتظارات مردم به طرز عجیبی بالا می رود و درصورت برآورده نشدنشان زمینه های سرخوردگی را پدید می آورد.

البته مبدعان این تئوری– ناموفق بودن سفر رئیس جمهور- هم حق دارند هشت سال تمام کنار دست آدمی بودند که در نیم ساعت مشکل مسکن را حل می کرد، درعرض بیست دقیقه معضل اشتغال جوانان حل می شد و در سه ساعت 900 طرح به تصویب می رسید و در باقی اوقات هم نسبت به مدیریت جهان برنامه ریزی می کردند در مقایسه با این سرعت کار مسلم است که روحانی مدیریت اش مشکل دارد.

اگر فقط و فقط اگر وعدۀ اختصاص هفتصدمیلیارد تومان به راه آهن اردبیل عملی شود و این مبلغ اختصاص یابد و جمعیت استان را هم یک میلیون و دویست و پنجاه هزار نفر فرض کنیم یعنی دولت تدبیر و امید مبلغی حدود پانصد و شصت هزار تومان به هر یک نفر در استان اختصاص داده است. جالب اینجاست که اگر صد هزار تومان از این مبلغ بصورت دستی به نصف اهالی داده می شد تمام این عزیزان مخالف، دستاورد سفر را بسیار پربار ارزیابی می کردند. آیا این نهایت روزمرِگی نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 8:52  توسط حمید رستمی  | 

نون خشکی روزنامه خوان

1-فاضل پسرک زردنبو و لاغر اندامی بود که از نظر فیزیکی در بین همسن و سالانش فقط کمی وضعش از من بهتر بود و با این حال رقیب عشقی قدری برایم محسوب می شد.همیشه احساس می کردم که یک قدم از من جلوتر است .هر جا که می رفتم او پیش از من آنجا بود.

2-دهه شصت دهه حرمان و بی خبری بود .در شهری کوچک و دور افتاده از پایتخت روزنامه ها تنها منبع خبری بودند که ان هم با دو روز تاخیر می رسیدند و از انجایی که برای کسی چندان مهم نبود ساعتها گوشه گاراژ زیر دست و پا می ماند تا کسی دلش به رحم بیاد و ان را به اقای موسوی -توزیع کننده روزنامه ها- برساند . البته کار به این سادگی ها هم نبود و بسته سنگین حاوی روزنامه را به دوش کشیده و ده دقیقه یی سر بالایی رفتن برای خودش مکافاتی داشت که من همیشه دوست داشتم به رغم کمبودهای جسمی این شغل بی جیره مواجب از آن من باشد تا بواسطه آن پیش اقای موسوی خود شیرینی کرده باشم و در عوض خیلی مواقع به مجلات و روزنامه های نایاب بتوانم به راحتی دست پیدا کنم.آن زمان برخی مجلات و روزنامه ها برای خود بازار سیاه داشتند!

فاضل بواسطه همجواری شان با گاراژ و البته سحر خیزی اش این مزیت را نسبت به من داشت که همیشه قبل از من بسته سنگین حاوی روزنامه ها را از گاراژ بردارد و عرق ریزان به آقای موسوی برساند و او هم به عنوان جایزه یکی یک نسخه از هر کدام از نشریات به او بدهد و خرامان خرامان یکی یکی روزنامه ها را ورق بزند و نگاه عاقل اندر سفیهی به من بکند که با تمام پس اندازهایی که داشتم زورم نمی رسید از تمام نشریات یکی یک نسخه بخرم.همیشه به فاضل حسودی می کردم و کاری هم از دستم بر نمی امد.در عرض شش هفت سال فقط دو بار توانستم زرنگتر از او با عشقم هم آغوشی کنم.

3-سالها بعد فاضل رادیدم . همان گونه بود دراز و زردنبو و لاغر.فقط یک قاب بزرگتر شده بود و البته سبیل کم پشتی هم داشت.حالا فاضل "نون خشکی"شده بود وبا بلندگویی در دست داد می زد و نان خشک مردم را می خرید.بک نون خشکی روزنامه خوان که هنوز هم عادت روزنامه خوانی اش از سرش نیفتاده بود!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 21:14  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه ویژه نامه استانی همشهری با من!

صادق پناهی:

در شب اختتامیه جشنواره بیست و دوم تئاتر استان اردبیل دل و دشنه از پارس آباد توانست جوایز را درو کند و نماینده استان اردبیل در جشنواره تئاتر مناطق کشور باشد. به همین مناسبت گفت و گویی ترتیب دادیم با حمید رستمی نویسنده نمایشنامه دل و دشنه که در زیر می خوانید:

دل و دشنه توانست در شب اختتامیه جشنواره بیست و دوم همه جوایز را درو کند. انگار هنوز عشق هایی که به مشکل می خورند جاودانه می شوند.برای شروع لطفا کمی در مورد دل و دشنه صحبت کنید.

دل و دشنه حكايت يك عشق فنا شده است در پيچ و تاب قوانين سرسختانه برگرفته از جهالت مردم.داستان در روزگاري دور مي گذرد ولي اين لايه ظاهري قضيه است و در لايه هاي زيرين مي توان داستان را به زمانهاي مختلف تعميم داد در حالي كه فقط در صورت مساله كمي تغيير ايجاد مي شود و پاسخ همان است جوانهايي كه در زير پنجه هاي قدرت نابود مي شوند و نه طاقت همراهي با زمانه را دارند و نه توانايي تغيير آن را!

در حالی که امسال از میان 7 اثر حاضر در بخش نهایی 4 کار متعلق به شهرستان بود دل و دشنه از پارس آباد ستاره جشنواره شد. مثل اینکه وضعیت تئاتر شهرستان برخلاف چیزی که تصور می شود چیزی کم از اردبیل ندارد.

در بين شهرستانها پارس آباد يك استثنا ست كه البته بخش عمده آن هم بر مي گردد به وجود شخص آقاي غريب منوچهري كه سعي دارد چراغ تئاتر اين شهر را روشن نگه دارد البته نمايش دل و دشنه نمايشي بود كه هر چند به دليل كارگرداني آقاي منوچهري به عنوان محصول گروه مغان هنر پارس آباد در جشنواره شركت كرده بود ولي در گروه بازيگران تعدادي از بازيگران ساير گروههاي فعال در اردبيل هم حضور داشتند كه زحمات تمام اين بچه ها منجر به اين نتيجه شد كه همين جا از تك تك شان تشكر مي كنم.

مسله ای که در انتخاب هیئت داوران بیش از هر چیز مورد تاکید بود توجه به مولفه های بومی در تئاترهای مناطق کشور بود. در دل و دشنه تا چه حد به این مسله توجه شده بود؟

ما در اين نمايش تمام تلاشمان را كرده بوديم كه با استفاده از مولفه و نشانه هاي فرهنگ غني آذربايجان بتوانيم قصه خود را روايت كنيم كه البته بايد اين تلاشمان را متوقف نكرده و سعي در تقويت بيشتر اين مولفه ها داشته باشيم تا از اين ظرفيت ايجاد شده بيشترين استفاده را كرده باشيم!

چیزی که ملموس بود اینکه جشنواره امسال به نسبت سال های اخیر رشد قابل توجهی داشت و توانسته بود شور جشنواره را در میان علاقه مندان به هنر ایجاد کند. شما جشنواره بیست و دوم تئاتر استان اردبیل را چگونه ارزیابی می کنید؟

به نظر من در سه چهار سال اخير به دليل حاكميت يك سليقه خاص بر مجموعه ارشاد تئاتر و اجراي جشنواره در اولويت كاري محسوب نمي شد و در نتيجه جشنواره كاملا به صورت باري به هر جهت و فرماليته برگزار مي شد و اين انرژي منفي به هنرمندان هم منتقل شده در نتيجه مشاركت حداقلي آنها را درپي داشت كه خوشبختانه با تغيير سياستها اين انگيزه در هنرمندان ايجاد شد كه كمي بهتر از قبل مشاركت جويند و در ادامه انشالله از لحاظ كيفي هم اين روند رو به رشد را شاهد خواهيم بود!

دل و دشنه نماینده استان اردبیل در جشنوراه مناطق کشور خواهد بود. بضاعت تئاتر اردبیل را در چه سطحی می دانید و فکر می کنید کدام راه نرفته است که اردبیل را به عصر طلایی تئاتر خود باز می گرداند؟

بضاعت تئاتر اردبيل خيلي بيشتر از اين هاست ما بايد به سمتي پيش برويم كه از تمامي پتانسيلهاي نمايش استان در عرصه هاي مختلف استفاده كنيم.متاسفانه در سالهاي اخير خيلي از دوستان يا خانه نشين شده اند يا شان خود را بالاتر از شركت در جشنواره استاني مي دانند كه اين تفكر بايد اصلاح شود و با تكيه بر تجارب گذشته و استفاده از علم روز بتوانيم در جاده پيشرفت گام برداريم .بحث /اموزش را جدي بگيريم و براي شهرستانهايي كه چراغ تئاتر در آنها رو به خاموشي رفته فكري اساسي تر بكينم!

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 3:59  توسط حمید رستمی  | 

چگونه یاد بگیریم که دست از دلواپسی برداریم و روحاني را دوست داشته باشيم!!؟

درست یک سال بعد از استقرار دولت حسن روحانی بخش تندروی مجلس شورای اسلامی که به عنوان نمایندگان مورد حمایت جبهه پایداری شناخته می¬شوند تاب مستوری از کف داده و به صورت تمام قد در برابر وزیران روحانی قد علم کردند و در اولین گام وزیر علوم را به خاطر آنچه که «استفاده از عناصر فتنه» در مناصب مختلف عنوان کردند به زیر گیوتین استیضاح برده و سعی در باج گرفتن دارند. اما چه کسی¬ست نداند که همه این قیل و قال¬ها نه به دلیل برخی عزل و نصب¬ها که به دلیل از پرده بر افتادن رازهای مگوی هشت ساله و سوءاستفاده¬های به وجود آمده از امکانات این وزارتخانه در اعطای برخی امتیازات به افراد منتسب به نزدیکان دولت قبل می¬باشد و آنجا که از چک و چانه زدن در قبال سرپوش گذاشتن بر این سوءاستفاده¬ها طرفی نبستند راه تهدید در پیش گرفته تا که شاید بتوانند به زعم خود با کمترین هزینه از این تنگنا عبور نمایند. هر چه که باشد جلسه استیضاح وزیر علوم نقطه عطفی در تاریح مناسبات دولت و مجلس فعلی خواهد بود و یک وزن¬کشی اساسی برای حامیان جبهه پایداری محسوب شده و موفقیت یا عدم موفقیت آنها در این آزمون مشخص کننده رفتار سیاسی¬اشان در یک سال پایانی مجلس خواهد بود.

همه اینها همزمان با تغییر ادبیات گفتاری رئیس¬جمهور با مخالفانش نشان دهنده این قضیه است که کاسه صبر دولت لبریز شده و آنها نمی¬خواهند تجربه گذشته را تکرار کرده و همواره با یک ریتم ثابت با مخالفان¬شان برخورد کنند، هر چند که این تغییر ادبیات مخالفان و موافقان بسیاری داشت ولی به زعم هواداران روحانی این برخورد اجتناب¬ناپذیر بوده و شاید کمی هم زودتر اعمال می¬شد تا موجبات سوءاستفاده آدم¬هایی که خود در حد بسیار بالایی در گفتار و نوشتار خود از ادبیات خشن استفاده می¬کنند و زمین و زمان را به انحاء مختلف تهدید و ارعاب می¬کنند و با دادن صفت¬های زشت و ناپسند سعی در از میدان به در کردن رقیب دارند به حداقل برساند.

همه این اتفاقات نشان دهنده اصلاح¬ناپذیر بودن برخی رفتارهاست که باید به عنوان چراغ راه مجموعه دولت در ادامه مسیر قرار گیرد و با بالا بردن درجه خلوص نیروها از اتلاف وقت و انرژی جلوگیری شود. آنها به هیچ چیزی کمتر از تکیه زدن تمام عوامل ریز و درشت¬شان بر صندلی¬های قدرت از صدر تا ذیل قانع نیستند و برای دستیابی به این امر آمادگی همه جور کاری را دارند و برای خاطر یک دستمال کوچک قیصریه¬یی را به آتش می¬کشند. هنوز یادمان نرفته است که چگونه در سال¬های آخر دولت سوگلی¬اشان بدلیل پاره¬ای اختلاف نظر به ظاهر نه چندان بزرگ و اساسی خرج خویش از احمدی¬نژاد سوا کردند و حتی در انتخابات مجلس لیستی جداگانه دادند چرا که در ادبیات آنها تعامل یعنی اینکه تمام و کمال به حرف ما گوش بدهید و لاغیر!

این نتیجه یک سال آزمون و خطای دولت روحانی¬ست که به این نتیجه ختم شده که کوتاه آمدن در برابر زیاده خواهان هم ستم کاری باشد بر اندازه خواهان و هم اینکه موجبات حذف تعداد زیادی از مخلصان دولت را فراهم می¬آورد.

جا دارد که این پافشاری بر مطالبات حقیقی مردم تداوم یافته و در سطوح فوقانی قدرت هم محدود نشده و در گسترده استانی هم جامه عمل بپوشد. یک سال تمام مما¬شات با عوامل دولت قبلی در بسیاری از ادارات موجبات آزردگی و حتی در برخی مواقع سرخوردگی هوداران دولت تدبیر و امید را در پی داشته است، زمان آن رسیده است که عملکرد تک تک¬اشان در این یک سال اخیر بر روی دایره ریخته شود و در صورت کسب نمرات پائین به صورت ضربتی کنار گذاشته شده و در جهت ترمیم عوامل دولت در استان گام برداشته شود. این یک حقیقت تلخ است که بعد از یک سال هنوز نسیم اعتدال و تدبیر و امید به بسیاری از ادارات نرسیده و هنوز که هنوز است در قید و بند تفکراتی همچون جلو و عقب بردن ساعت و کاغذ پاره و قطعنامه¬دان و... هستند و در خفا و جلا دندان تیز کرده¬اند برای تداوم ریاست و از هر بهانه¬یی هم برای طعنه زدن به مجموعه دولت و هواداران¬شان استفاده می¬کنند و سعی در ناکارآمد جلوه دادنش دارند و جوری خود را باد کرده و بزرگ جلوه می¬دهند که انگار مصونیت آهنین دارند و هیچ کس نمی¬تواند به ساحت¬شان دست¬اندازی کند. مماشات با این تفکر بی¬نتیجه است. زودتر از همه حسن روحانی به این نتیجه رسیده و به همین دلیل هم به مجلس پیغام داد که در صورت رأی آوردن استیضاح فرجی¬دانا یکی از دو گزینه میلی¬منفرد و جعفر توفیقی را به عنوان وزیر معرفی خواهد کرد. این یعنی مقاومت بر سر اصول پافشاری بر سر مطالبات بر حق دانشجویان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 2:21  توسط حمید رستمی  | 

منتخبان جشنواره تئاتر تاکید کردند تئاتر اردبیل از ضعف محتوا و غنای نویسندگي

برترین کارگردان بیست و دومین جشنواره تئاتر استانی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اردبیل اظهار کرد: موفقیت‌های یک هنرمند که بخشی از آن مربوط به توانمندی‌های شخصی است بخش دیگری مربوط به ایجاد امکانات و زیرساخت‌های مناسب و مهیا کردن برخی از نیازمندی‌های هنری است که متاسفانه در استان اردبیل ما در هر دو بخش شاهد نقص و کوتاهی هستیم.

غریب منوچهری افزود: ما باید قبول کنیم که در مقایسه با سایر استان‌ها هر چند در اردبیل یکی از انگیزه‌ها و داشته‌های درونی و بیرونی را شاهد هستیم اما این انگیزه‌ها کمرنگ شده و روز به روز به تحلیل می‌رود. وی افزود: ما به سختی می‌توانیم به جشنواره‌های ملی فجر راه پیدا کنیم و در صورت راهیابی نیز در مقایسه با توان بالای برخی از استان‌ها رقابت ما سخت و سنگین می‌شود چرا که ما نمی‌توانیم روی کیفیت کارها آنگونه که شایسته است اقدام مثبت و حرکت سازنده داشته باشیم و همین امر سبب می‌شود تا در مقایسه با سایر استان‌ها از جایگاه قوی برخوردار نبوده و نتوانیم رقابتمان را شایسته انجام دهیم.

برترین کارگردان اردبیلی بیست و دومین جشنواره تئاتر استانی خلا به وجود آمده را در هنر نمایش ناشی از هزینه‌بر بودن و وقت‌گیر بودن این هنر و کم رغبتی به سرمایه‌گذاری برای فعالان هنر نمایش اعلام کرد و گفت: اگر پارس‌آباد در این رشته هنری توانسته موفق عمل کند قطعاً در سایه بروز و ظهور برخی استعدادهای هنرمندان بوده وگرنه پشتیبانی‌ها بسیار کمرنگ و گاه ضعیف است.

* بهره‌گیری از المان‌های بومی در تئاتر استانی

نویسنده برتر اردبیلی بیست و دومین جشنواره تئاتر استانی نیز بیان کرد: ما در نمایش «دل و دشنه» اگر توانستیم موفق عمل کنیم به خاطر بهره‌گیری از المان‌ها و نشان‌های بومی و محلی بوده که حکایت دیرینگی آذربایجان و منطقه ما را دارد.

حمید رستمی ادامه داد: اگر بتوانیم در قالب متن و نمایش از این ظرفیت خوب فولکوریک استفاده کنیم به یقین می‌توانیم بهترین آثار را به مخاطبان خود ارائه کنیم به طوری که سعی شده در کنار این برجستگی‌ها و متن دراماتیک و کارگردانی خوب و بازیگری فوق‌العاده از ظرفیت‌های بومی و سنتی نیز در تدارک این نمایش استفاده کنیم. وی تصریح کرد: ما باید در متن نمایش خود از بن ‌مایه‌های مرتبط با هویت آیین و آداب و رسوم و برخی شاخصه‌های دیگر استفاده کنیم تا زمینه برای یک حرکت تحول‌آفرین فراهم آید. نویسنده برتر اردبیلی بیست و دومین جشنواره تئاتر استانی افزود: باید به مبانی جامعه‌شناسی و برخی نشانه‌گذاری‌های منطقه‌ای و محلی در تهیه و تدوین نمایشنامه‌ها توجه کنیم تا مبادا آداب و سنن و رسوم محلی نادیده گرفته شود چرا که این نشانه‌های جامعه‌ شناختی باید تربیت و تعالی پیدا کند. در مورد راهیابی نمایش دل و دشنه به جشنواره منطقه‌ای تئاتر کشور گفت: امیدواریم در آنجا نیز این اثر فاخر بدرخشد.

* بازیگران تئاتر راحت‌طلب شده‌اند اما بازیگر منتخب بیست و دومین جشنواره تئاتر استان اردبیل رمز موفقیت اهالی تئاتر را در پشتکار و تلاش مستمر عنوان کرد و افزود: بنده از یک طرف امسال در جشنواره خوب ظاهر شدم اما از طرفی افسوس می‌خورم که چرا نمایش «دو خواهر» که بنده در آنجا در نقش یکی از خواهران ظاهر شده بودم به دلیل اثر اقتباسی از متن خارجی « کلفت‌ها» در عرصه رقابت قرار نگرفت.

مریم ندایی عنوان کرد: در فراخوان این جشنواره هیچ اشاره‌‌ای به این موضوع نشده بود و داوران در مرحله بررسی آثار دو اثر نمایشی از استان اردبیل را که اقتباسی از نمایشنامه‌های خارجی بود کنار گذاشتند که این خود جای تاسف دارد. وی با ابراز خرسندی از راهیابی نمایش «دل و دشنه» به جشنواره منطقه‌ای افزود: مهم‌ترین ضعف و مشکل هنر نمایش به دور از بیان کلیشه‌ای برخی از ضعف‌های ساختاری و امکانات به خود هنرمندان برمی‌گردد چرا که ما خودمان نتوانسته‌ایم ایرداهایمان را به ویژه مشکل نویسندگی قوی و با کیفیت بومی را برطرف کنیم. بازیگر منتخب بیست و دومین جشنواره تئاتر استان اردبیل تصریح کرد: به نظر می‌رسد تخصصی کار نکردن در این زمینه بزرگترین آفت و آسیب به شمار می‌رود چرا که نویسندگان ما تخصصی نمی‌نویسند و ضعف نویسندگی عمده مشکلی است که باید به گونه‌ای برطرف شود. ندایی افزود: در کنار آن کم حوصله شدن بازیگران نمایش نیز آسیب‌آفرین شده به طوری که بازیگران تئاتر در یک ماه فعالیت مستمر مشاهده می‌شود که با کم حوصلگی روبه‌رو می‌شوند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 14:39  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با اقبال عباسی معاون توسعه انساني استانداری اردبیل

اقبال عباسی از فرمانداران دوره اصلاحات است که در پرونده خود فرمانداری شهرهای بیله سوار و مشگین شهر را دارد و در دوره هشت ساله بعدی که به دوران مهرورزی معروف شد شدیداً مورد مهرورزی قرارگرفت و طی یک بایکوت اعلام نشده به همراه دوستان و همفکرانش هشت سال تلخ را در استانداری سپری کردند. عباسی در اواخر سال 91 که هنوز تنور انتخابات ریاست جمهوری سرد بود یکی از مهم ترین تصمیمات دوران سیاسی اش قبول کردن ریاست ستاد انتخاباتی روحانی در استان اردبیل را اتخاذ نمود. این درحالی بود که درآن برهه خاص کمتر کسی می توانست با عینک خوش بینی به نتیجه انتخابات 92 نگاه کند. هرچه بود زحمات عباسی و دوستانش درستاد به ثمر نشست تا یکسال بعد از آن روزهای فراموش نشدنی دوساعتی رودرروی اش قرار بگیریم تا برای ثبت در تاریخ هم که شده از حال و هوای آن روزها برایمان بگوید. حمید رستمی – اشکان شکاری عکاس: صادق پناهی جناب آقای عباسی اتاقی که اینک شما ساکن آن هستید زمانی اتاق کار محمود احمدی نژادی بود که هشت سال مدیریت اش باعث روی کارآمدن دکتر روحانی شد . می خواستم فلاش بکی به گذشته بزنیم و بپرسیم که آیا روزی می توانستید حدس بزنید که ایشان از این اتاق برود و برای کل مملکت تصمیم گیری بکند؟ من می خواهم کمی بیشترهم به عقب برگردم، به سال 1370 ،آن سال من درتهران تازه فارغ التحصیل شده بودم از بابت رشته تحصيلي ام تقریباً بیکارمحسوب می شدم. آقای محمدی فرماندار وقت خلخال تماس گرفتند و گفتند بنده را برای شهرداری گیوی درنظر گرفته اند. آن موقع آقای خدابخش معاون عمرانی استانداری آذربایجانشرقی بودند كه من شهردار گيوي شدم ومتعاقب ان در سال1372 استان اردبیل تشکیل شد و احمدی نژاد هم استاندارش. باآمدن ایشان به استان تیم های مدیریتی قبلی پراکنده شدند و از هشتاد، نود مدیر فعال درسطح شهرستان خلخال فقط سه چهار نفر توانستند خودشان را حفظ کنند. بنده هم از گیوی رفتم به شهرداری نیر. زمان زلزله معروف سال 75 من شهردار نیر بودم از آنجا هم منتقل شدم به شهرداری بیله سوار. بعد از پیروزی خاتمی درانتخابات 76 به فرمانداری بیله سوار رسیدم و سه سال بعد هم به فرمانداری مشگین شهر رفتم. در زمان استانداری احمدی نژاد آقای نیکزاد مسئول دفترفنی استانداری مشغول بودند بعد از رفتن محمود احمدی نژاد، نیکزاد هم رئیس سازمان مسکن و شهرسازی شد بعد هم که معاون عمرانی استانداری لرستان شدند .درسال84که دوران مهرورزی شروع شد من فرماندار مشگین شهربودم که روز 28 اسفند ساعت یک ظهر بعد از نماز مراسم تودیع بنده برگزار شد. بعد از مراسم به نیکزاد گفتم :« مهندس خیلی عجله داشتید حداقل صبر می کردید بعد از تعطیلات این کار را می کردید !» که ایشان جوابی دادند که بازگویش نمی کنم. بعد از تعطیلات برای تبریک سال جدید به دفترایشان که همین اتاق بود آمده بودم وقت خداحافظي گفتند از من انتظار پست نداشته باشید ولی بعنوان کارشناس پیگیری به معاونت برنامه ریزی کمک کنید. جلوی درهمین اتاق بودیم که به علی نیکزاد گفتم من از شما پست نمی خواهم ولی یک مسئله یی را باید حتماً به شما بگویم . گفتم من شهردار گیوی بودم که بعد از آمدن احمدی نژاد به حکم ایشان شدم شهردار نیر ، آن زمان شما سرباز- مدیر بودید دردفتر فنی کمی بعد با حکم همان شخص بنده منتقل شدم به شهرداری بیله سوار و شما باز همان سرباز- مدیربودید بعد از پیروزی اصلاح طلبان بنده شدم فرماندار بیله سوار که اتفاق غیرقابل انتظاری نبود . ولی شما شدید رئیس سازمان مسکن و شهرسازی . بعد هم که به معاونت استانداری رسیدید . بنده تا پایان دولت اصلاحات فرماندار مشگین شهربودم و جنابعالی معاون استانداری لرستان. زمان انتخابات هم اصلاً در استان اردبیل نبودید که ادعای فعالیت به نفع احمدی نژاد را داشته باشید حالا چه جوری شده است که شما استاندار اردبیل شده اید و به بنده می گوئید که انتظار پست از شما نداشته باشم؟ مگرعزل و نصب ها دراختیار شماست ؟ استراتژی وزارت کشور این است که اگر استاندار فردی سیاسی باشد معاونین اش اجرایی تر هستند و بالعکس اگراستاندار فردی اجرایی باشد معاون اش فردی سیاسی انتخاب می شود تا یکسری کارها توسط او انجام شود. گفتم شما مأمورسیاسی نیستید و معاونت سیاسی – امنیتی که کناردست شما گذاشته اند به این اموررسیدگی می کند من اگردنبال پست سیاسی باشم می روم پیش آقای احمدی نه شما! چندباری بعنوان کارشناس درجلسات شرکت کردم که احساس کردم حضورم درجلسات تأثیرمثبت ندارد که هیچ برخی جاها به شخصیت سیاسی و اجتماعی من آسیب جدی وارد می کند. درنتیجه ترجیح دادم که درآن جلسات هم شرکت نکنم. این بحث ها را بخاطر اين گفتم تا به يك مطلب مهمتر اشاره نمايم، درسفرچهارم استانی احمدی نژاد به اردبیل معاون اول ایشان درگفتگوی خبری اذعان کرد که شصت درصد از اعتبارات تخصیص یافته برای اشتغال زایی جذب نشده است . یعنی وقتی نیروهای زبده و مجرب‌و کاربلد به دلایل واهی خانه نشین می شوند مدیران بی تجربه درطی هشت سال هشت سال مدیریت اشان وضعیت را به جایی می رسانند که فقط چهل درصد از اعتبارات(تسهيلات بانكي) جذب می شود و هرروز برتعداد جوانان بیکار استان اضافه می گردند،انهم با آن درآمدهاي افسانه يي. حالا اين استاندار فعلي آدم سياسي است يا اجرايي؟ ايشان به لحاظ علمي و تجربي يك سرمايه واقعي براي كشور و استان محسوب مي شوند بدليل اينكه حدود 15 سال سابقه معاونت استانداري در حوزه هاي برنامه ريزي،عمراني و سياسي آنهم در آذربايجانات و حدود 15 سال هم سابقه مديريت در بنگاههاي بزرگ اقتصادي را در كارنامه خود دارند از منظر فكري و اخلاقي هم يك نمونه و اسوه هستند لذا به جرات مي توان گفت ايشان يكي از بهترين هاي دولت تدبير و اميد مي باشند. دربررسی ظهور و پیشرفت افرادی مثل علی نیکزاد می بینیم که وی در دوران خاتمی اولین گامهای مدیریتش را برمی دارد و تا معاونت استانداری هم پیشرفت می کند و در ادامه با پیروزی فردی که از نظر سیاسی اختلافات عمده بارئیس دولت قبلی دارد خیلی سریع به استانداری و وزارت هم می رسد. آیا در دوران اصلاحات یک سازوکار مشخص برای شناسایی مدیران و سرمایه گذاری بر روی اشان وجود داشت؟ این بیشتر برمی گردد به نگاه دولتها نه نگاه اشخاص . مثلاً بعد از اتمام دوران هاشمی ، در دوران خاتمی تعداد زیادی از استانداران قبلی یا حفظ شدند و یا تا پست وزارت هم ترفیع مقام یافتند. درزمان خاتمی منش و شیوه ایشان تبدیل معاند به مخالف، مخالف به منتقد و منتقد به موافق بود. شعار زنده باد مخالف من سرلوحه کار ایشان بود درنتیجه نگاه دولت عموماً در راستای حذف رقیبان نبود. یکی از دوستان مثال جالبی در این مورد می زد. می گفت اگروظیفه انتخاب افراد برای یک تیم فوتبال به عهده سرمربی باشد مطمئناً او سعی خواهد کرد که بهترین دروازه بان ، بهترین دفاع، بهترین هافبک و بهترین فوروارد را انتخاب خواهد کرد چرا که درصورت قهرمانی همه درآن افتخار شریک هستند و به یک اندازه سود می برند. اما اگر قرارباشد که کاپیتان تیم مسئول انتخاب افراد باشد افرادی را انتخاب خواهد کرد که یا از نظرفکر نزدیکی بیشتری با او داشته باشند یا افرادی ضعیف تر و کم سن و سال دارتر تا بازوبند کاپیتانی اش به کسی نرسد. افرادی متوسط که همه کاپیتان بودن طرف را قبول داشته باشند. درزمان احمدی نژاد تمام مسئولین قبلی به یکباره ازکار برکنار شده و خانه نشین شدند و آش بقدری شور شد که ایشان حتی به وزرا و مدیران دست پروردۀ خودش هم رحم نمی کرد و گاهی بسیار سریع و بطور زننده یی برکنار می شدند. علی نیکزاد در دوران خاتمی و باتوجه به سیاست تساهل و تسامح کل کابینه شروع به رشد کردند و رشد طبیعی هم داشتند که بعد از روی کار آمدن احمدی نژاد بواسطه اشتراکات فکری که با هم داشتند سرعت این رشد بیشتر و بیشترهم شد. در دوران خاتمی مطالبات عمومی مردم و کابینه خاتمی تقریباً دریک راستا قرار داشت ولی حلقه یی که قرار بود این دو مؤلفه را به هم پیوند دهند و در راستای دستیابی به آن اهداف گام بردارند و بعنوان مدیران میانی نقش ایفا می کردند نه به اندازه مدیران سطح اول کابینه به رویکرد دولت اعتقاد داشتند و نه به مطالبات مردم ، درنتیجه آن گونه باید سعی در پیشبرد اهداف دولت نداشتند و موجبات نارضایتی عمومی را فراهم آوردند. اکنون شانزده سال بعد از آن دوران باید چه تدابیری اندیشیده شود تا دولت تدبیر و امید هم به آن سرنوشت دچار نشود؟ بطورکلی باید عرض کنم که وقتی دولت تغییرمی کند حوزه های سیاسی و فرهنگی وسیع ترین حجم تغییرات را تجربه می کنند چرا که بنیادهای فکری و سلیقۀ سیاسی و نوع نگرش آنها به مقوله فرهنگ نقش عمده یی دراقبال عمومی به کاندیداهای ریاست جمهوری دارد. حالا اگر فردی بتواند از دو گروه رقیب حکم مدیریت سیاسی یا فرهنگی را بگیرد یا آدم فوق العاده زرنگی ست یا اینکه ما در تشخیص خود اشتباده کرده ایم. استاندار محترم هم دراولین دیدارشان با اعضای ستاد کاملاً به این نکته اذعان داشتند که حوزه های سیاسی و فرهنگی متعلق است به طرفداران دولت: چرا که برنامه های دولت را دراین زمینه قبول داشته و درطول مدت انتخابات آن را تبلیغ کرده اند. اما عوامل متعددی درتغییرات مدیریتی دخیل هستند ازجمله کانونهای قدرت، عوامل فشار و برخی عوامل تأثیرگذار خارج استان. کانونهای قدرت تأثیرگذار بسیار پرتعدادند و بعضاً «مجاهدین شنبه» طرفدار دولت هم تعدادشان بسیار زیاد است.در هر حال باز تدبير و اميد واقعي نبايد دچار فراموشي بشود. ما درسالهای قبل نمونه یی داشتیم درحوزه فرهنگ که شخصی به فاصله کمتراز پنج سال دو تا حکم می گیرد یکی از عطاء الله مهاجرانی و دومی از حسین صفارهرندی . شما چگونه این قضیه را تحلیل می کنید؟ برمی گردم به جواب سؤال قبلی . یا این فرد آنقدرهنرمند است که بتواند دوتا فکرفرهنگی متفاوت را نمایندگی کند یا اشکال از کسانی ست که اورا انتخاب می کنند. مسئله اینجاست که این روزها کسانی مدعی سکان داری فرهنگ و هنراستان هستند که سوابق مشابه دارند؟ بنده هم معتقد هستم که هرفردی که درطول دوران تبلیغات انتخاباتی برنامه های فرهنگی دولت تدبیر و امید را قبول نداشته باشد شایسته مدیریت فرهنگ و هنراستان نیست و درصورت جلوس بر میز ریاست نتیجۀ کار از هم اکنون مشخص است . من بازهم برمی گردم به بحث کانونهای قدرت و اینکه مدیریت استان اختصاصا دست یک نفر خاص نیست. بعنوان مثال شش نفراز هفت نماینده استان یک صورتجلسه می نویسند و امضاء می کنند و یک نفررابرای مدیریت یک اداره معرفی می کنند. استانداری یا باید موافقت بکند یا امضای شش نماینده استان را باطل کند، وزرا هم وقتی امضای پنج شش نمایندۀ استان درنامه معرفی یک مدیر را می بینند نمی توانند مخالفت آنچنانی بکنند نمایندگان مجلس هم که ترکیبشان کاملاً مشخص است و همه می دانند که در دوران انتخابات به نفع کدام کاندیدا تبلیغ می کردند. وقتی یک نماینده درستاد رقیب آقای روحانی فعالیت می کرد حالا چگونه می شود انتظار داشت امروز از مدیر طرفدار دولت حمایت کند و جالب تر این نکته است که اکثرگزینه هایی که سوابق ضداصلاح طلبی و اعتدال داشتند امروز از ناحیه برخی دوستان اصلاح طلب پشتیبانی و حمایت می شوند. درسالهای اول دوران مهرورزی اتاق معروف روبروی آسانسور و تعدادی از فرمانداران دورۀ اصلاحات ، ازآن روزها بگوئید. فکرکنم هیچ کارمشخصی به شما ارجاع نمی شد و حتی برخی حضور و غیاب هم نمی شدند. مالک رضایی، سیدمهدی جوادی، حسن حسن پور، احمدکنعان پور، کمال پیرمؤذن ، سروری، فرج پورو... البته آقای رضایی، پارتی اشان قوی بود و کارت ورود و خروج هم برای اشان صادرنشده بود. ولی ورود و خروج ما کامل ثبت می شد و یک دوربین هم بالای سرمان بود که رفت و آمدهایمان هم کنترل می شد. صبح می آمدیم کارت می زدیم منتظر وقت نماز می ماندیم بعد از نماز هم کارت می زدیم می رفتیم. برای خود من یک فرصت مطالعاتی پیش آمد و یک دوره تحصیلی محسوب می شد. دوستان هرکدام در یک زمینه صاحب نظر بودند و از هم صحبتی با آنها شخص من انگار هفتادهشتاد واحد دانشگاهی درس پاس کردم! تا اینکه رسید به سال قبل و تقریباً همین موقع ها بود! دی ماه سال 91 بود که آقای نگارنده استاندار اسبق زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفتند که از طرف دکترروحانی مأمورشده اند که برای ستاد اردبیل یک نفر را پیدا بکنند. فضای آن روزها به گونه یی بود که تعدادی منتظر خاتمی و هاشمی بودند آقای عارف هم تقریباً فعالیتهایشان را شروع کرده بودند . در اردوگاه اصول گرایان هم رقابت داغ بود و کمترکسی بود که روی روحانی حساب بازکنند. وقتی با پیشنهاد آقای نگارنده مواجه شدم گفتم اجازه دهید کمی فکرکنم و تازه تکلیف آقای خاتمی و هاشمی چه خواهد شد؟ گفت که بیائید تهران از نزدیک صحبت کنیم ولی در کل اگر این دو بزرگوار نباشند شما قبول می کنید که رئیس ستاد روحانی شوید؟ تلویحاً جواب مثبت را دادم و قرارشد فردای آن روز درتهران درجلسه رسمی حضور داشته باشيم. رفتیم تهران و درجلسه یی که نزدیک سیصدنفرحضورداشتند و آقای روحانی حدود 45 دقیقه صحبت کردند و گفتند که بیست روز پیش همراه هفتاد هشتاد نفر از علما از جمله آقایان یونسی و اکرمی رفته اند پیش آقای هاشمی و ایشان گفتند قصد نامزدی ندارند و پیشنهاد کردند که از بین آقای ناطق و روحانی یک نفر کاندید شوند که آقای ناطق هم از ابتدا قضیه را رد کرده بودند و به نوعی به آقای روحانی تکلیف شده بود که درعرصه حاضرباشند. آقای روحانی ادامه دادند که فردای آن روز با آقای یونسی رفتیم پیش مقام معظم رهبری و حدود 55 دقیقه درمورد انتخابات صحبت کردیم و بعد یک جلسه هم با آقای خاتمی برگزار کردیم که احساس کردم آقای خاتمی هم کاندیدا نمی شوند. بعد از این جلسات احساس کردم باید کاندیدا شوم. حالا هم هرکس هرسؤال و پیشنهادی دارد می تواند حداکثر طی ده دقیقه پشت تریبون اعلام کند. جلسه آن روز نزدیک سه ساعت طول کشید و هرکس نقطه نظرات خودش را گفت و بعد هم آقای روحانی بیش از یکساعت وقت گذاشتند و به تعدادی از سؤالات پاسخ دادند از آن روز مشخص شد که آقای روحانی به احتمال قریب به یقین نامزد انتخابات خواهد شد. موقع بیرون آمدن آقای نگارنده بنده را به دکتر روحانی معرفی کرد و آقای روحانی هم گفت رفتی اردبیل برو پیش آقای عاملی که من هم همین کار را کردم ولی اجازه بدهید به محتوای آن جلسه اشاره نکنم. جالب اینجاست که من یک دفترچه خاطرات برای آن دو سه ماه فعالیت انتخاباتی داشتم که بطور متوسط چند نفر را ملاقات می کردم و جلسه تشکیل می دادم که کلاً نزدیک سیصد نفر شدند . همۀ گفته ها و نظراتشان را آنجا نوشته ام. آدمهایی بودند که آن روزها به گونه یی حرف می زدند و امروز کاملاً متفاوت از آن روزها صحبت می کنند. فضای کلی جامعه درفروردین و اردیبهشت ماه چگونه بود؟ من درآن صحبت ده دقیقه یی ام با آقای روحانی گفتم که تنور انتخابات کاملاً سرد است و جمع اوری رأی سخت و برای شما سخت تر است چون شما خیلی وقت است از آنتن به دور هستید و مردم شما را نمی شناسند و بادیدگاههای شما آشنا نیستند . گفتم که دو نفر در این انتخابات تأثیرگذار هستند ، هاشمی و خاتمی. شما نسبت خودتان را با این دو تن مشخص کنید. بعد اضافه کردم که مواضع شما در مورد نفراول تقریباً برای همه واضح و مبرهن است ولی در مورد خاتمی مسئله کمی پوشیده است . بعد گفتم که بعنوان مثال اگرآقای خاتمی کاندید شوند و یا از فرد دیگری اعلام حمایت کنند و درنتیجه اصلاح طلبان هم از فرد مورد نظر آقای خاتمی حمایت کنند موضع شما چگونه خواهد بود؟ موقعی که ایشان خواستند جواب بدهند اول به شوخی گفتند که این عباسی که ما را شست گذاشت کنار. بعد هم ادامه دادند که من ابتدا هم گفتم که آقای خاتمی و هاشمی شرکت نمی کنند، به غیراز این دو نفرهرکسی درعرصه رقابت حاضرباشد . بنده با ایشان رقابت خواهم کرد. اگرجای عارف و روحانی عوض می شد وضع شما چه بود؟ من رئيس ستاد آقای روحانی بود. ولی با تمام این اوصاف پنج روزمانده به رأی گیری روحانی به تبریز آمدند ورزشگاه شش هزارنفری شهیدشریفی درمرکزشهر بصورت کامل پرنشده بود. یعنی یا آن شور و شوق هنوز بوجود نیامده بود یا هزینه مشارکت آنقدربالا رفته بودکه ملت حاضربه پرداختن آن هزینه نبود؟دلیل اش به دیدگاههای آقای روحانی برنمی گشت بلکه به سردی تنور انتخابات مربوط می شد. بالابودن هزینه مشارکت سیاسی هم در قضیه تأثیرداشت. اما در كل تدبير حاكميت بعلاوه نقش اقايان هاشمي و خاتمي و البته مهمتر از همه مناظره های تلویزیونی در شناساندن افکار روحانی نقش زیادی داشت. تاچه حدی امید وار به پیروزی بودید؟ من شخصا اميد داشتم،اما در ستاد تا دو سه روز مانده به رأی گیری در تنگناهای زیادی قرار داشتیم یکی از آنها مشکلات مالی بود که کسی کمک مالی به ستاد نمی کرد چرا که امیدی به پیروزی اش نداشت. ما در برخی جاها برای ریاست ستاد مشکل داشتیم و كسي حاضر به قبول مسئولیت نمی شد. درسه چهارروز آخر بود که فضا براي خيلي ها امیدوار کننده تر شد. علیرغم اینکه فضای ستاد ما عملاً سرد بود خیلی ها ترجیح می دادند به ستاد نیایند ولی جوانهایی که درستاد حضور داشتند صادقانه فعالیت می کردند و همگی امیدوار بودیم و بیشتراز همه خود من. من اعتقاد داشتم وقتی کسی عکس قالیباف و جلیلی را بر درِ مغازه اش نصب نکرده پس طرف ماست. خیلی ها درآن مقطع قالیباف را بعنوان رئیس جمهورقبول کرده بودند و هرکس در پی سهم خودش در دولت وی بود.خيلي ها به دلیل بالابودن هزینه،اعلام نظر شفاف نمي كردند، خیلی از همفکران ما سعی در مخفی کردن رأی خود داشتند. آقای عباسی خودتان اذعان می کنید که جوانان نقش مهمی درپیروزی آقای روحانی داشتند ولی چرا هیچ وقت به این جوانان اعتماد نمی شود و دربدنه اجرایی کشور ما کمتر نشانی از حضور این جوانان تحصیل کرده و خوشفکر می بینیم!؟ این کاملاً انتظار بجایی است که در داخل دولت جوانان تحصیل کرده و فعال با مشی دولت تدبیر و امید رشد نموده و برای آیند پشتوانه یی باشند. اما مشکل ما این است که نیروهای شاخص ما مستخدمین اوایل انقلاب هستند که درحال حاضر به دوران بازنشستگی می رسند. تیم جوان شاغل در دولت تیم احمدی نژاد است و جوانان علاقمند به روحانی هم در خارج از دولت هستند. دو راه برای این مشکل وجود دارد . یکی اینکه در مشاغل دولتی به کارگرفته شوند که آنهم درچارچوب روند استخدامی کشور است و کارخاصی نمی توان در مورد آن انجام داد. چرا که در وهلۀ اول استخدام آنچنانی وجود ندارد و درصورت وجود هم مگرچند درصد این جوانان می توانند به این شکل شاغل شوند. هر چند الان رئيس ستاد دانشجويي ما بعنوان مشاور استاندار و رئيس كميته بانوان هم همين طور انتخاب و مشغول شده اند اما كار زيادي در اين خصوص لازم است. دومین راه هم تقویت این جوانان درعرصه جامعۀ مدنی و تشکیل NGO هاست که ما هم از این طرح ها استقبال می کنیم و قطعا پيگير كارها نيز خواهيم بود . البته با كمك شما جوانان عزيز ،فرهيخته و با انگيزه انشالله....
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 11:44  توسط حمید رستمی  | 

تدبیری برای زنده شدن امید

سرمقاله شماره اخیر مجله سارای 

بالاخره بعد از ماهها بلاتکلیفی با معرفی سیدناصر اسحاقی بعنوان مدیرکل جدید فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اردبیل لبخند رضایت بر لبان اهالی فرهنگ و هنر نشست تا امیدوارانه به انتظار رونق فعالیتهای فرهنگی و هنری در سطح استان، سال جدید را آغاز کنند.

سیدناصر اسحاقی که درکارنامه خود مدیریت برحوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی استان اردبیل را دارد و در حالی براین مسند تکیه زد که هنرمندان هنوز از دوران مدیریتش برحوزه هنری به نیکی یاد می کنند و نوع نگاه و تعاملاتش با هنرمندان چندان شباهتی به نحوۀ ارتباط اصولگرایان با اهالی فرهنگ و هنر ندارد.

دوران هشت ساله محمود احمدی نژاد و ریاست اش بر قوۀ مجریه هر چقدر در زمینه های اقتصادی و سیاست خارجی زیان بار بود در عرصۀ فرهنگی چندین و چند برابرتر موجب خسران شد و اعتماد متقابل بین هنرمندان و دولت به پایین ترین شکل خود رسیده و بسیاری از هنرمندان درجه یک یا مسیرمهاجرت در پیش گرفته و یا کنج خانه نشسته و خواسته یا ناخواسته علاقمندان تشنۀ فرهنگ و هنر از برکت وجود هنرشان محروم شده و به قول سیدمهدی شجاعی نویسندۀ ارزشی که همواره معتمد نظام محسوب می شود- دوران اضمحلال فرهنگی- براین مرز و بوم تحمیل شد تا یک واپس گرایی عظیم را تجربه کنیم.

در هر دو کابینه احمدی نژاد دو فردی برکرسی وزارت نشسته بودند که با نگاهی تک بعدی فرسنگها فاصله با آرمانهای هنرمندان داشتند. درنتیجه نه آنها تمایلی به همکاری با بخش عظیمی از هنرمندان شناخته شده و مقبول جامعه را داشتند و آنها را به تولیدات فرهنگی و هنری ترغیب می کردند و نه آن اشتیاق لازم برای این بخش از هنرمندان موجود بود که به نوعی خود را با چارچوبهای ذهنی آقایان وفق داده و آستین بالازده و در عرصه های فرهنگی حضور پیدا کنند.

نتیجه اُفت شدید کمی و کیفی تولیدات فرهنگی و هنری در کل کشور بود که استان اردبیل هم بعنوان مشتی نمونۀ خروار از این روند نا به سامان بی نصیب نماند . اکثر رشته های هنری راکدترین دوران خود را سپری کرده و فضایی سرد و بی شور و نشاط فرهنگ استان را در بر گرفت که معدود تولیدات هم چنان رنگ و بوی « سفارش» بخود گرفت که انگار هنرمند بعنوان کودکی که فقط به او دیکته گفته شود و غلط هایش گرفته شده و نمره داده شود قلمداد شد و کسی هم پیدا نشد که بگوید هنرمند املاء نمی نویسد بلکه نگارندۀ انشاء است که درآن ذهن سیّال و خیال پرداز خود را آزادانه معطوف سوژه کند و به پرواز در بیاورد کلک خیال انگیزش را.

سیاستهای فرهنگی علی جنتی بر پایه اعتماد به اهالی فرهنگ استوار است و اگر این سیاست در مقیاسی کوچکتر سرلوحۀ کار مدیر کل جدید قرار گیرد یقیناً می شود انتظار یک تکان اساسی در فرهنگ و هنر استان را داشت . تکانی که هنرمندان را بر سر شوق آورده و به جنب و جوش واداشته و سعی در گسترش و همچنین عمیق تر کردن ارتباط مخاطبان داشت.

چینش نیروها و همچنین امیدواری ذاتی هنرمندان نوید بازگشت فضای پرشور و شدیداً آغشته به فرهنگ اواخر دهۀ هفتاد و اوایل دهۀ هشتاد را می دهد فضایی که در آن فرهنگ و هنر رفته رفته به سبد نیازهای خانواده ها اضافه می شد و رسانه ها به چنان قدرت و فراگیری دست یافته بودند که در اکثر رفتارهای اجتماعی شان ردپای رسانه ها را می شد مشاهده کرد.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 13:28  توسط حمید رستمی  | 

مدیران احمدی نژاد همچنان پایدار

یک سال از عمر دولت تدبیر و امید گذشت

 ریتم کند تغییر و تحول در راس ادارات استان اردبیل هر ناظر بیطرفی را به این نتیجه می رساند که گویا تغییر بدنه دولت آنچنان که باید جدی گرفته نشده و تغییرات بیشتر خلاصه شده در بخش سران و دیگر نیاز چندانی به تسری دادن این تفکر به لایه های زیرین قدرت احساس نمی شود. این در حالی ست که تعداد کثیری از ادارات- بخصوص ادارات غیر سیاسی و فنی-بعد از سپری شدن سال اول دولت هیچ گونه تغییری را شاهد نبوده اند و طرفداران دولت که طی هشت سال دوران احمدی نژاد در بدترین وضعیت شغلی به سر می بردند و کسی داخل آدم حسابشان نمی کرد و برخی تا آستانه قرار گرفتن در اختیار کارگزینی پیش رفته بودند و بدلیل رفتارهای سیاسی منتقدانه نسبت به دولت وقت زیر آماج حملات ریز و درشت برادران مهرورز قرار داشتند همچنان در زیر دست و پای مدیرانی له می شوند که در طی هشت سال گذشته با داشتن کمترین حد از شایستگی به رده های بالای مدیریت رسیده اند و تا امروز هم نه کسی از آنها حساب کشی کرده و نه کسی نازک تر از برگ گل به آنها گفته،معلوم هم نیست این سیاست "نه جنگ نه صلح"تا کی طول بکشد و چه مدت باید برای روی دایره ریخته شدن عملکرد چنین مدیرانی که یک شبه ره صد ساله رفتند صبوری کرد؟ فشار افکار عمومی برای مشاهده وزش نسیم اعتدال بر ادارات سیاسی برخی ها را مجبور کرد که افتان و خیزان دست به تغییرات بزنند هر چند که برخی از این انتخابها جای حرف و حدیث بسیار داشت ولی هر چه باشد پایانی بود بر ماهها بلاتکلیفی مجموعه یی که منتظر دمیده شدن یک روح جدید بر کالبد خسته جان.ولی با فروکش کردن این تب و تاب اولیه اکثر قریب به اتفاق مدیران به جا مانده از دوران قبل چنان با اعتماد به نفس و صلابت خاص پشت میز ریاست نشسته اند که انگار همین ها نبودند که روزگاری نه چندان دور بر سر ته مانده لیوان و بشقاب احمدی نژاد گیس و گیس کشی راه می انداختند و وقتی احمدی نژاد از هاله نور حرف می زد اینان از لزوم اموزش نحوه مشاهده هاله نور سخن به میان می اوردند اما اینک چنان خود را ذوب در اعتدال جا زده اند که می توانند خیلی ها را به اشتباه بیندازند بخصوص آنانی که در جغرافیای سیاسی استان حضور نداشتند و اینک تازه از راه رسیده پای صحبت اینان می نشینند تا وزن مدیریتی اشان را سبک و سنگین کنند غافل از اینکه اینان شیر بیشه سخن هستند و همانند رئیس اشان که هشت سال تمام فقط حرف زد می توانند ساعتها و ساعتها در باب اقتصاد موزامبیک و نقش تیرهای چراغ برق در افزایش نسبی جمعیت در ماداگاسکار نظرات کاملا کارشناسی بدهند و یک استان را معطل خود کنند. دوستان عزیز!آنهایی که دستی بر آتش دارید!لطفا این قدر به هدر دادن عنصر زمان اهتمام نورزید.مگر یک سال پیش نزدیک بیست میلیون نفر آدم عاقل و بالغ از عملکرد عزیزانی که هشت سال تمام زمام امور را در اختیار داشتند اظهار نارضایتی عمیق نکردند ؟ پس چرا در گزینش افراد شایسته اندکی سرعت را چاشنی کار نمی کنید تا زودتر اعمال بر ریل عقلانیت برگردد؟ تعییین تکلیف نشدن این مجموعه ها فقط طول و عرض کارخانه های شایعه سازی را بیشتر می کند و مجموعه یی که باید مهندسی زندگی اجتماعی استان را برعهده داشته باشد تبدیل شده است به محلی که هرکس به فراخور حال خود تیمی تشکیل داده و در صفا و مروه رسیدن به آن صندلی کذایی با زمین و زمان لابی می کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 14:8  توسط حمید رستمی  | 

آيا دولت در اين يك سال كار مهمي كرده است؟

سرمقاله شماره اخير نشريه مهر اردبيل

ا-هرچند تقریباً یکسال از خروج غير ارادي محمود احمدی نژاد از ساختمان ریاست جمهوری می گذرد ولی او چنان خود را در معدود هوادارانش تکثیرکرده است که با دیدن تک تک آنها افعال و گفتار و کردار آن مرد گرمساری درذهن زنده می شود. گرفتن ژستهای طلبکارانه و رد کردن بدیهی ترین اصول اجتماعی و سیاسی و سعی وافر در اثبات سیاه بودن ماست و روشن بودن شب و تاریک بودن روز همه و همه از ويژگي هاي مردي بود كه شديدا احساس نخبه بودن مي كرد و از اقتصاد موزامبيك گرفته تا وضعيت تيرهاي چراغ برق در بوركينافاسو مباحثي بودند كه وي به راحتي مي توانست درباره آنها اراي كارشناسي صادر كند. این چنین است که اين جمع قليل پراكنده در جامعه هرچه قدر پای منطق و استدلال به بحث کشیده شود آنان بی ذره یی تردید آن را به گوشه یی پس زده و از زاویه دید خود به قضایا می نگرند. درحالیکه فقط حافظ شیرازی درمورد مفاسد اقتصادی مدیران بلندپایه احمدی نژاد اظهارنظر قاطع نکرده است ولی این پیاده نظام های دسته جدید التأسیس "دلواپسان" اعتقاد راسخ دارند که پاک ترین دولت را داشته اند و وضع اقتصادی مردم به مراتب بهتراز پیش بوده چرا که درآمد خانواده های ایرانی با درنظرگرفتن یارانه نقدی و وامهاي اخذ شده از بانكهاي پر شمار ، بسیار بیشتراز سالهای قبل بوده و هیچ ادله یی را هم در راستای زیان بار بودن این تقسیم پول در بین مردم قبول نمی کنند و مخالفانشان را به جانبداری از مرفهین بی درد و عدم درک صحيح از وضعيت معيشتي جامعه بخصوص طبقه مستضعف متهم می کنند و درانتهای بحث هم این سؤال تکراری را می پرسند که دولت حسن روحانی دراین یکسال کدام عملکرد درخشان را از خود نشان داده است؟

2-به راستی با یک عینک بیطرفانه بی حب و بغض کارنامه یکساله حسن روحانی دولت تدبیر و امید را چگونه می توان ارزیابی کرد و آن را بصورت کوتاه و مختصرو مفید بیان کرد تا هم دوستان و حامیان دولت بدانندکجای کار قرار دارند و هم منتقدین دولت اگر انصاف را سرلوحه خویش قراردهند اندکی از مواضع خصم آگین خود عدول کنند!؟

3-یقیناً بزرگترین دستاورد دولت درعرصه سیاست خارجی و حل مناقشه هسته یی بین اتحادیه اروپاست.هر چند كه به دليل افزايش فشارها از سوي گروههاي افراطي در کشورهای مختلف كه صلح و آرامش را تامين كننده اهداف خود نمي دانند تا حدودی روند رسیدن به توافق آن شتاب اولیه را ندارد ولی هرچه هست بازگشت عقلانیت به عرصه مذاکرات و افتادن بر روی ریل منطقی بعد از سالها مذاکره بی سرانجام و سطح پايين که مهم ترین مسأله مذاکره خلاصه می شد در توافق بر سر مکان مذاکرات دور بعدی- كه در يك كلام آن را تبديل به یک عمل فرسایشی كرده بود- در نوع خود گشایشی محسوب مي شد. چرا که آش آنقدر شور شده بود که علی اکبرولایتی نامزد مورد تأیید اصولگرایان درآخرین دور از مناظره های تلویزیونی درحالیکه روی سخن اش به سعید جلیلی بود عنوان نمود که مذاکره کلاس درس یا مجلس خطابه نیست ! این گشایش درامر مذاکرات خیلی زود تأثیرات خود را برامور دیگر گذاشت و اضافه نشدن تحریم های جدید و سعی درکاهش تحریم های اعمالی همچنین آزاد سازی پولهای بلوک شده ایران درکشورهای اروپایی و درادامه باز شدن پای شرکتهای اروپایی برای از سرگرفتن همکاریها نوید روزهای خوش آینده را می داد.

4-اقتصاد ایران نیز به تبع این مذاکرات رفته رفته با ثبات بیشتری کارخود را پی می گیرد روند افزایش قیمت ارز که طی دوسال آخر دولت احمدی نژاد جهش های روزانه را شاهد بود و طی یک بازه زمانی کمتر از دو سال به سه برابر قیمت اولیه رسیده بود متوقف شد و متعاقب آن بازار داخلی به یک ثبات تقریبی دست یافت و تورم که درسال آخر احمدی نژاد طبق آمارهای رسمی بانک مرکزی بالای چهل درصد بود امروز به پایین تراز سی درصد رسیده که این خود یکی از بزرگترین دستاوردهای یکساله ابن دولت نوپا می باشد. ازیاد نبریم تابستان 91 را که وضعیت بازار چنان آشفته و بي ثبات شده بود که موجودی به اسم «چک» فلسفه وجودی خویش را از دست داده بود و تمام معاملات کاملاً بصورت نقدی انجام می گرفت.

5-سیاست جدید وزارت بهداشت در ابلاغ نظام جدید سلامت که به موجب آن بیمارستانهای دولتی موظف به ارائه خدمات به شهروندان و بستري كردن بيماران درقبال دریافت فقط ده درصد از هزینۀ بستری شدن بعنوان یک برگ برنده تا مدتها در اذهان خواهد ماند این درحالی است که این مبلغ برای روستائیان پنج درصد اعلام شده است.

6-بازگشایی تدریجی کارخانه های تعطیل شده یکی دیگرازموفقیت های دولت تدبیروامید بود که هرچند به دلیل سیاستهای غلط هشت ساله اکثرکارخانه های منتسب به بخش خصوصی بصورت تعطیل یا نیمه تعطیل در آمده و فعال کردن یک به یک آنها کار یکی دو روز نیست.تنها دستاويزي كه دوستان براي اثبات ناكارآمدي دولت دارند شيب نا ملايم در امر قيمت گذاري بنزين بود كه آن هم اگر بخواهيم واقع بينانه به قضيه نگاه كنيم طبق برنامه هاي دولت خاتمي قرار بود همه ساله ده درصد به قيمت حاملهاي انرژي اضافه بشه يعني سال اول از هشتاد تومان به نود تومان همين گونه پله يي بالا مي آمد و در سال 93 مي رسيد به حدود 650 تومان كه با روي كار آمدن مجلس هفتم كه به رياست جناب حداد عادل شعار ژاپن اسلامي سر در داده بود مانع افزايش قيمت ها شدند و ادعا كردند كه آن را به عنوان عيدي به ملت ايران مي دهند در نتيجه تثبيت قيمت صورت گرفت تا بعد از ده سال روحاني مجبور شود بنزين 400توماني را تبديل به700تومان بكند و اين همه نفرين بشنود در حاليكه در عرض كمتر از يك سال با سه برابر شدن قيمت دلار همه چيز از شير مرغ تا تير چراغ برق قيمت اش سه برابر شد و دوستان دلواپس آن را امتحان الهي قلمداد كردند!

7-درعرصۀ فرهنگ و هنر هرچند بدلیل فشارهای وارده از نواحی مختلف بر وزارتخانه فرهنگ و ارشاد اسلامی آنچنان که باید و شاید شرایط وفق مراد اهالی فرهنگ و هنر نیست ولی هیچکس نمی تواند کتمان کند که نسیم اعتدال شامۀ اهالی ادب و هنر را نوازش کرده و فیلم ها و نمایش هایی که مهرتوقیف خورده بودند اندک اندک رونمایی می شوند و کتابهایی که به دلایل واهی ممنوع الچاپ شده بودند به آهستگی روانه بازار نشر می شوند. هرچندهمه اینها درنظر منتقدین چندان محلی از اعراب ندارند چرا که در هشت سال گذشته دولت مورد حمایت اشان تمام هم و غم خویش را بر این امر استوار کرده بود که عرصه فرهنگ وهنر تک صدایی شده و اقتصاد در تقسیم پول نقد در بین مردم خلاصه شود و درعرصه سیاست خارجی کاملاً خودخواسته به سمت انزوا پیش رویم درنتیجه هرچقدر هم که درباب افتخارات دولت تدبیر و امید داد سخن سردهیم از زوایه دید این دوستان به سازش با دشمنان و گسترش فرهنگ اباحه گری و حمایت از سرمایه داری معنی خواهد شد.

8-یکسال بعد از آن دوران موسوم به مهر ورزی مي توان ادعا كرد كه طي ان هشت سال چنان زلزله یی درعرصه اقتصاد ، سیاست وفرهنگ دراین مملکت رخ داده که فقط یکی دوسال برای انجام عملیات خاکبرداری و آوار برداري زمان لازم است یا بعد از اتمام این عملیات رفته رفته برای بازسازی آن نقشه و مصالح تهیه کرد.

9-خداوند به رئيس جمهور و تيم اجرايي اش صبر جزيل عنايت فرمابد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:25  توسط حمید رستمی  | 

شماره جدید مجله سارای منتشر شد!

شماره 39 مجله سارای با آثار و گفتاری از ابراهیم افشار،فرهاد ابراهیمی،صالح عطایی،رضا کاظمی،محمد باقر بهشتی،اقبال عباسی،حمید رستمی،وحید علیرضایی،سعید فیوضات ،غریب منوچهری،مژده ژیان،بهنام بشیرپور،لطف الله شیرین زبان،عیسی عظیمی،شاهد مجتهدزاده،فردین صفوی،بهزاد خسروانی،حسین بشیری گیوی،فرینوش اکبرزاده،سولماز صادق زاده،شبنم فرضی زاده،رباب امانپور،مریم ندایی،مصطفی جمشیدی،توحید مهدوی،لیلا نوروزی،آِینور نجارباشی،صادق پناهی،عادل قلی پور،ناهید آهنگری،سامان پوربایرامی و...منتشر شد!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 16:33  توسط حمید رستمی  | 

ما همه با هم بودیم روزی!

اندکی مکاشفه در روابط اجتماعی امروز این مملکت مبین این نکته است که تاریخ مصرف واژه هایی مثل «نصیحت» و «عبرت» به انتهای خود رسیده است و هر گروه و دسته یی فارغ از دیدگاه خود به چنان استغنایی در علم و دانش و تجربه دست یافته است که پذیرای کوچک ترین نقدی نیست و خود را مطلق پنداشته از هر نقصان و کمبودی مبرا می داند.

هنوز یک سال از آن روزی نگذشته است که در برهوت هیجان ابتدای خرداد 92 گروه های سیاسی منتقد دولت احمدی نژاد رفته رفته کنار هم قرار می گرفتند تا با همدلی فضایی برای مبارزات انتخاباتی پدید آورده و شانس خود را برای پیروزی در انتخابات اندکی بهبود بخشند. هر چند در آن روزها کسی امید چندانی برای پیروزی نداشت. اما نیروهای اصلاح طلب و تحول خواه به صورت یکدست پشت سر حسن روحانی قرار گرفتند تا با زعامت بزرگان، مبارزه یی به یاد ماندنی در آوردگاه انتخاباتی 24 خرداد آن سال در پیش داشته باشند و آنچه فردای آن روز به صدر اخبار جهان رسید پیروزی معجزه آسای روحانی میانه رو بود که حمایت طیف وسیعی از اصلاح طلبان را با خود داشت و بدنه اجتماعی هوادار این گروه ها را به عنوان عقبه خویش در میدان مبارزه می دید. این پیروزی چنان فضای امید را در جامعه تزریق کرد که همگان بر آشتی سیاسی گروه های مختلف ایمان آوردند و کمی بعد بود که اصلاح طلبان استان در یک ضیافت شام در تالار پردیس گرد هم آمدند تا شیرینی پیروزی را چشم در چشم هم، خوشحال و شادان صرف کرده و برای آینده قدر این یکدلی بدانند و سرود فرحناک پیروزی سر دهند.

اما امروز یک سال بعد از آن واقعه چیز زیادی از آن انسجام در بین نیروهای سیاسی هواخواه دیده نمی شود و این زنگ خطری ست که مدتی است به صدا درآمده و کسی را یارای شنیدنش نیست.

امروزه با گسترش و تنوع روزافزون رسانه های ارتباطی جلسات بحث و بررسی مشکلات استان در فضاهای مجازی تشکیل می شود و از استقبال بسیار زیادی هم در بین فعالین سیاسی و اصحاب رسانه برخوردار است اما نکته یی که رفته رفته نمایان می شود اختلاف سلیقه یی عمیق این فعالان سیاسی ست که از قضای روزگار در دسته بندی کلان در یک سنگر قرار می گیرند ولی آن هنگام که بحث به داخل استان  کشیده می شود دسته بندی ها شکل دیگری به خود گرفته و تحت تأثیر نام ها و خاطره ها قرار می گیرد. تمام اتفاقات سی سال اخیر استان تحت تأثیر این نام ها تجزیه و تحلیل می شود و دوستان چنان با غیظ به گذشته می نگرند که انگار آینده یی در کار نیست و برخی چنان حب دارند که انگار خداوند بغض را نیافریده و نسبت به بعضی هم چنان بغض دارند که انگار ذره یی از دوست داشتن بهره نبرده اند. هر چه هست خلاصه شده در یک شخص. این «کیش شخصیت» چنان در جسم و روح شان لانه کرده است که در خاطرشان هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند آن نقش خیال پاک و پاکیزه را اندکی خط خطی کند.

یک حساب سرانگشتی نشان می دهد که در داخل استان و در بین هواداران دولت بخصوص طیف اصلاح طلب اش دست کم پنج شش گروه کوچک تر را می توان دسته بندی کرد که گاه در بحث ها آنچنان پیش می روند که می خواهند سر یک دستمال قیصریه را به آتش بکشند. واقعیت این است که همه اینها نشانه تکرار تاریخ است. تاریخی پر از اشتباه که به جای عبرت از آن سعی در تجربه دوباره و چند باره اش پایانی به جز شکست را متصور نیست. از سویی یک گروه با نزدیک تر کردن خود به ساختار قدرت سعی در تعامل هر چه بیشتر در تقسیم مدیریت ها گرفته و اهداف خود را فارغ از این بحث ها در عرصه اجرایی دنبال می کند و برای این تعامل خود هیچ خط قرمزی قائل نیست تا جایی که معاون استانداری در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد حکم فرمانداری دومین شهر بزرگ استان را می گیرد. آنهایی هم که دست شان از نخیل ریاست کوتاه مانده خود را در این بحث های حیدری نعمتی درگیر کرده اند و تمام اتفاقات سی ساله اخیر استان را به دو بخش سیاه و سفید تقسیم کرده و قسمت سفید را خود برداشته و بخش سیاه را به بقیه تعارف می کنند.

این یک امر بدیهی ست که نباید مسلمان از یک سوراخ دوباره گزیده شود ولی انگار مسأله در مسلمانی و ایمان ماست که همان تجربه های تلخ گذشته را تکرار می کنیم تا دوباره «محمودی» پیدا شود و عنان کار از دست ما گیرد و هشت سال تمام به دنبالش تاتی تاتی کنیم و خسته و خراب، ویران کده یی تحویل بگیریم و چند روزی خوش باشیم و دوباره سر هیچ و پوچ با هم کل کل کنیم.

با عرض تأسف تمام این اختلاف سلیقه ها در سطوح پایین برگزار نمی شود و اگر مقداری بحث جدی تر شود و هواخواهان شان از عهده بحث برنیایند خود بی چارق و جوراب چنان وارد بحث شده و که ادبیات آب نکشیده را تحویل طرف مقابل می دهند که فقط می توانی انگشت حیرت به دندان تعقل بگزی و منتظر باشی دقایق بگذرد و اوضاع کمی به مراد نزدیک تر. غافل از اینکه ما همگی مسافر یک کشتی طوفان زده هستیم که بعد از سال ها قصد پهلو گرفتن بر ساحل آرامش را دارد. هنوز جفاهایی که بر ما و دیگران رفته است آنچنان کهنه نشده که دوباره دار و درفش در دست گیریم و هم را بدرانیم و از طرفی دیگر کسی هم نباید این حق را به خود داده و میخ و چکشی در دست بخواهد سهم خود از کشتی را سوراخ کند چرا که ما درد غرق شدن چشیده ایم خروار خروار!

فضاهای مجازی فرصت بسیار مغتمنی ست که دوستان در ساعات فراغت خود بی چای و قلیان دور هم جمع شوند و حول یک محور بحث کنند و راهکار نشان دهند و اتاق فکری برای مدیران باشند نه اینکه هر کس تمام مسائل ریز و درشت استان را از پشت عینکی مخصوص ببیند و آن را به مثابه گوشتی قربانی در نظر گرفته و خواهان سهم بیشتر بردن، همسنگران دیروزش را با خاک یکسان کند.

متأسفانه فرهنگ گفت و گو چه در خانواده ها و چه در گروه های همسو و غیرهمسو نهادینه نشده است و ما از این گفت و گوهای شبانگاهی مقادیری بغض و کینه استنباط می کنیم که ریشه در گذشته های دور و نزدیک دارد و اتفاقاتی مثل هتل کوثر را در پی داشت و امروز پنج سال بعد از همان اتفاقات هنوز دنبال «کی بود کی بود من نبودم» ها هستیم و شنیع ترین صفات را به یارانی که شاید اختلاف سلیقه امان به چند درصد نرسد نثار می کنیم. این گونه می شود که برخی دوستان حامی دولت هم از فرصت استفاده کرده و ترجیح می دهند که آن تعامل مورد نیاز را با نیروهای اصولگرا داشته باشند چرا که هم سودش آنی ست و هم پایدار و هم اینکه رفته رفته از دایره مغضوبان خارج می شوند!

لطفاً بزرگان خود وارد میدان شوند و آستین همت برای همگرایی بالا بزنند تا تخم تفرقه بیش از این پراکنده نشود. چرا که فردا خیلی دیر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 14:34  توسط حمید رستمی  | 

زنگها برای که به صدا در می آیند؟

محمود احمدی نژاد، آن مرد گرمساری سنگ بنایی را در این ملک برجای نهاد که سالهای سال هم اگر بگذرد نمی شود به این سادگی آثارش را از زندگی جامعۀ ایرانی بخصوص طبقات فرودست زدود. آن سان که امروز بعد از نه ماه که از جدایی اجباری اش از ساختمان پاستور و رجوع اش به خانۀ قدیمی در نارمک می گذرد یاد و خاطرۀ اعمال عامه پسندش خاطر عزیز شهروندان کم بنیه و کم درآمد را نوازش کرده و آنها آهی از ته دل کشیده و صمیمانه می گویند: کجایی محمود!؟ کجایی که یادت بخیر! این زنگ خطری است که در ماههای اخیر به صدا درآمده و اگر گوش شنوایی باشد با جدیت تمام برای رفع دلمشغولی های این قشر عظیم وارد عمل شد. این واقعیت محض است که محبوبیت حسن روحانی نه در روز انتخابات که فردای آن روز به اوج رسید و اگر شنبه روزی، مجدداً صندوقهای رآی به حوزه های رأی گیری می رفت این بار این روحانی میانه رو، با آرایی بسیار بیشتر و بیشتر به ریاست دولت دست می یافت. ولی این نمودار مقبولیت زمانی به قلۀ خود رسید که هیأت وزیران برای کسب رأی اعتماد به مجلس معرفی شد. از اینجا بود که زمزمه هایی از نارضایتی در مورد برخی از انتخابها در محافل اصلاح طلب حامی رئیس جمهور برخاست ولی آنچنان نبود که تبدیل به یک اعتراض عمومی شود؛ هرکس از ظن خود يار شد و در خلوت سعی در توجیه خود و اطرافیانش داشت ولی هرچه بود بذر تردید بود که در دلهای برخی کاشته شده و رفته رفته جوانه می زد. جواد ظریف و مذاکرات هسته یی و متعاقب آن تثبیت قیمت ها از مولفه هایی بودند که روند مقبولیت دولت را تسریع بخشیدند ولی خیلی زود با شروع زمستان فصل یخ بستن روابط بین شهروندان و دولت آغاز شد و این زنگ خطری بود که هرکس قادر به شنیدن صدای آن نشد. نارضایتی های حاصل از تقسیم غیرمنطقی سبد اهدایی دولت هم گزک بدست مخالفان داد و هم افرادی که خود را شایستۀ دریافت این هدیه می دانستند و محروم از لطف دولت فقط نظاره گر صفهای طولانی و شانه های تخم مرغ و کیسه های برنج بودند! امّا ضربۀ نهایی را فاز دوّم هدفمندی یارانه بر پیکر دولت وارد کرد. درحالیکه دولت تمام تلاش خود را مصروف انصراف یارانه بگیران از دریافت یارانه کردند امّا ملّت همیشه در صحنه با جدیّت تمام نیازمندی خود را به این مبلغ اعلام کردند و بدترین قسمت ماجرا این بود که 43 میلیون نفر از شهروندان درآمد ماهیانۀ خود را پایین تر از ششصدهزارتومان ذکر کردند و این درحالی بود که اگر گزینه یی پایین تر از این مبلغ هم در میان گزینه ها بود یقیناً آن گزینه را انتخاب می کردند. بدین سان دولت در تلۀ کارگذاشته شده و ارث رسیده از دولت قبلی گرفتار آمد و در حالیکه خود از شیب ملایم در افزایش قیمت حاملهای انرژی خبر می داد اما با افزایش قیمت حاملهای انرژی موجی از نارضایتی در بین عموم مردم – بخصوص طبقات کم درآمد – بوجود آمد تا هر کس به فراخور حال خویش نقبی به دوران محمود بزند و جای او را خالی کند و از « شیب ملایم» به طرز گزنده و تلخی یاد کنند. یقیناً برنامه های اقتصادی دولت برپایۀ علم استوار است و زمان عامل تعیین کننده اصلی این معادله است ولی از آنجایی که عامۀ مردم در طی هشت سال گذشته با اعمال پوپولیستی خوگرفته و پوستۀ ظاهری آن را مشاهده می کردند طاقت صبوری از کف داده و آستانۀ تحملشان شدیداً پایین آمده و به برنامه های اقتصادی دولت شدیداً بدبین شده و در آن مشارکت نخواهند جست. این وظیفۀ تیم اقتصادی دولت است که در کنار برنامه های بلندمدت، برنامه هایی کوتاه مدت هم طراحی و به اجرا درآورند تا همراهی طبقات فرودست جامعه را از کف ندهند. این زنگ خطری است که در یکی دو ماه اخیر به صدا درآمده و یک برآورد اطلاعاتی ساده در مناطق آسیب پذیر واقعیتهای تلخ را نمایان می سازد که در صورت استمرار به قطع ارتباط عاطفی دولت با این طبقه منجر شده و زمینه های ناکارآمدی را فراهم می آورد. در این میان وظیفۀ مدیران دولتی حاضر در استان این است که از تمامی فرصتها و منافذ برای بیشتر کردن ارتباط با این قشر و توجیه علمی، آنها را به صبر دعوت کرده و زوایای مختلف قضیه را به زبان ساده تر بیان کرده و موجبات اقناع آنها را فراهم آورند. شبکۀ سبلان بعنوان یک رسانۀ داخل استانی و بیست و چهار ساعته که فراگیری صددرصدی در گوشه گوشۀ استان دارد بعنوان این کانال ارتباطی نقش مهمی می تواند ایفا کند . به شرطی که شخص استاندار و معاونین اش با قانع کردن مدیران آن زمینه های ساخت و پخش برنامه هایی با اولویت تبیین برنامه های اقتصادی دولت را فراهم آورند که اگر امروز نجنبند فردا بسیار دیر خواهد بود. همین امروز خیلی ها از دولت گذشته تجلیل می کنند که از هرجا بود مبلغی پیدا می کرد و می داد دست مردم، نه اینکه فقط آیۀ یأس بخوانند و بگویند که نداریم. این حرفها هر کدام در متن و محتوای خود حاوی پالس های منفی از سوی طبقه یی ست که همین یکسال پیش با آرایی حیرت انگیز اسم روحانی را بر روی برگۀ رأی خود نوشتند ولی سختی زمانه این چنین بی تابشان کرده که خیلی زود فیلشان یاد هندوستان محمود می کند و فریاد وامحمودا سر می دهند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 18:32  توسط حمید رستمی  | 

تعامل بی حاصل

مدیران دولت تدبیر و امید یک به یک کلید اتاقهای خود را از وزیر مربوطه دریافت کرده و در محل کار خود حاضر می شوند تا استان اردبیل درحوزه مدیریت میانی ترکیب خود را شناخته و با هماهنگی بیشتری به استقبال روزهای آتی بروند.
عزل و نصب هایی که طبق قاعدۀ کلّی تمام عزل و نصب ها هر یک موافقان و مخالفان ریز و درشتی در پی دارد و هر یک با ردیف کردن دلایل و مستندات خود سعی در اقناع طرف مقابل دارد در این میان نیروهای نزدیک به اصلاح طلبان به نقش پر رنگ نمایندگان اصولگرای استان با دیدۀ نه چندان مثبت نگریسته و خواهان پایداری بیشتر درمقابل زیاده خواهی بهارستان نشین ها هستند.
درحالیکه اکثر قریب به اتفاق نمایندگان در کارنامه خود- پیش از نمایندگی – حضور در مناصب اجرایی را دارند و بدلیل عدم کفایت خدمت رسانی در آن پستها – به زعم خود- با صرف هزینه های گزاف و انرژی سیار سعی در جدا کردن خود از کاروان دولت به سمت مجلس پیچیده اند تا با اصلاح قانون و همچنین نظارت بر حسن اجرای قانون گامهای محکم تری در جهت توسعه کشور بردارند اما در کمال تعجب به حق و حقوق خود قناعت نکرده باز در ردای قانونگذار سعی در ایفای نقش مجری را دارند و کسی هم به ایشان یادآوری نمی کند که برای نقش آفرینی در امور اجرایی لزومی برای حضور در این مسیر پرپیچ و خم نبوده و نیست. لیک چنان در بازی شطرنج خویش غرق شده اند و در رویای تبدیل سربازان خود به وزیر سیر می کنند که یادشان می رود که قرار بود یک بازی جدید و قوانین جدیدتر ابلاغ کنند نه اینکه با حضور در یک بازی کلیشه یی فقط هوای سربازان سر به هوای خود را داشته باشند.
زمانی که یک وکیل ملت وظیفه اصلی خود یعنی نظارت براجرای قوانین توسط دولت را وانهاده و در به در در تلاش برای یافتن مدیران ریز و درشت استان روز را به شب رساند در نهایت با فاصله گرفتن از مردم به دولت تقرب می جوید و حتی در صورت توفیق در اجرای برنامه اش نهایتاً مسئولیت نصب یک مدیر را به عهده گرفته و از امتیاز نظارت بر عملکرد آن مدیر چشم پوشی کرده و مجبور به تحمل خطاهای احتمالی آینده اش خواهد بود و از سوی دیگر دولت نیز از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده و انگشت اتهام را به سمت مجلس نشینان خواهد گرفت.
این یک استحاله ناخودآگاه در تقسیم وظایف دولت و مجلس است که در نهایت دودش به چشم مردم رنج کشیده خواهد رفت که با هزار و یک آرزو پای صندوق رفته و برای خود وکیل و وزیر انتخاب کرده است.
تبدیل مدیریت استان به یک شرکت تعاونی که هرکس به فراخور قدرت چانه زنی خویش سهمی در آن به خویش اختصاص داده رویه یی ناصواب بود که در چند ماه گذشته رفته رفته تثبیت می شود که حتی صدای احمد توکلی نماینده اصولگرای مجلس را درآورده و او را نگران آینده دولت کرده است. وی با آوردن مثالی از علی اکبر محتشمی پور- که زمانی وزارت کشور را در کابینه مهندس موسوی به عهده داشت- که برای تعیین استانداران شدیداً زیر فشار نمایندگان محلی قرار داشت منظور را بهتر بیان کرده و عنوان نموده است: « آقای محتشمی پور پشت تریبون قرار گرفت و کاملاً مودبانه به نمایندگان معترض گفت اشتباه می کنید. بنده بعنوان وزیر کشور درچارچوب قانون اساسی اختیار دارم که هرکس را صلاح دیدم به استانداری انتخاب کنم. شما هم بعنون نماینده وظیفه نظارت برعملکرد ایشان را به عهده دارید. بعد از یک سال، دو سال اگر ازعملکرد ایشان راضی نبودید به بنده زنگ می زنید و با هم بحث می کنیم اگر یکی از ما دو نفر قانع نشد طبق قانون شما در صحن علنی سوال می کنید و در ادامه قانون روش های دیگری هم از جمله استیضاح و ... را پیش بینی کرده است. قرار نیست که شما با تحمیل یک نفر به بنده دست و پای خود را برای نظارت بهتر ببندید و عملکرد ما را به دلیل خراب نشدن خودتان زیر سوال نبرید!»
تجربه مجلس پنجم و دولت اول خاتمی بشدت مستعد بازخوانی و انتخاب بعنوان الگوست . مجلسی که در اختیار محافظه کاران بود و از نظر نیروی کیفی در سطح بالاتری قرار داشت ولی تقابل آشکارش با دولت خاتمی نهایتاً به این ختم شد که عطاء الله مهاجرانی و عبدالله نوری از پست وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و کشور بواسطه استیضاح برکنار شدند و به جایشان احمد مسجدجامعی و عبدالواحد موسوی لاری برگزیده شدند که از نظر زاویۀ نگاهشان به مسائل فرهنگی و سیاسی تفاوت چندانی با سلف اشان نداشتند و تقریباً همان سیاستها را پی گرفتند ولی روسیاهی تقابل با بیست میلیون رأی مردم در دوم خرداد چنان مجلس نشینان را بی آبرو کرد که در انتخابات مجلس ششم آنها که زرنگ تر بودند از صرافت کاندیداتوری افتادند و برخی که برآورد درستی از موقعیت خود نداشتند با سر به زمین خوردند و برخی هم که اندک هوش و فراستی داشتند همچون باهنر و علاء الدین بروجردی رفتند و از زادگاهشان نامزد شدند تا با تکیه بر آرای قومی- قبیله یی بتوانند بار دیگر راهی بهارستان شوند. این چنین بود که مظلومیت دولت خاتمی در مقابل تمامیت خواهی محافظه کاران پیروز شد و مجلس ششم بصورت یکدست در اختیار نزدیک ترین یاران خاتمی قرار گرفت و مردم نتيجه تقابل نمایندگان با دولت محبوب اشان را در پای صندوق رأی ديدند.
اینک دوستان چنان دم از تقابل با مجلس می زنند که انگار بعد از اتمام این دوره مجلس یک فرصت چندین ساله به دولت اعطاء خواهد شد تا با آرامش به برنامه های خود برسد غافل از اینکه تا خرداد ماه سال 95 این مجلس برسر کار است و در خوشبینانه ترین حالت و درصورت پیروزی مطلق اعتدالگرایان در انتخابات مجلس دهم دولت روحانی فقط 14 ماه فرصت همکاری با مجلس ایده آلش را خواهد داشت که آنهم برای سرانجام رساندن برنامه های بلند مدت کافی نیست. این درحالی است که با رویۀ در پیش گرفته شده تمام همّ و غمّ اصولگرایان بر این مدار قرار گرفته است تا زمینه های نارضایتی عمومی از عملکرد دولت روحانی را فراهم آورده و تمام کاسه و کوزه ها را بر سر دولت شکانده و سعی در بازگرداندن اصولگرایان به قدرت را دارند و در این راه از هیچ تلاشی فروگذاری نمی کنند. یکی از این تلاشها ناهماهنگی در بدنه اجرایی دولت است که بواسطه اجرای نامناسب مصوبات دولت در مناطق مختلف در پی ناکارآمد جلوه دادن دولت تدبیر و امید باشند که این امر در توزیع سبد کالا کاملاً خود را نشان داد تا جایی که رئیس جمهور چندین بار بخاطر آن از مردم ایران عذرخواهی کرد.
دولت تدبیر و امید که وزرایش در حد ژنرالهای کارکشته هستند در استانها نیازمند " مارادونا"هایی هستند که خوشبختانه تعدادشان هم کم نیست اما نمایندگان غیرهمفکر تمام تلاششان معطوف به قالب کردن « غضنفر» هاست تا سر بزنگاه با گل بخودی های آنها بتوانند نتیجۀ نهایی بازی را به نفع خویش ثبت کنند و خیلی زود دوران فراق از قدرت را به وصل مجدد تبدیل کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 12:46  توسط حمید رستمی  | 

دیوار ما کوتاه است یا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

تجربه سال 92 حاوی درس های تلخ و شیرینی برای مجموعه اصلاحات استان بود که مرور نتایج آن هرچند خوشی های خرداد و تابستان را در پی داشت ولی با آغاز مهر و ریزش برگهای زرد پائیزی رفته رفته امیدها رنگ باخت تا جایی که در سیاه زمستان این اصولگرایان استان بودند که به پشت گرمی تعدادی از نمایندگان همفکر ساز پیروزی کوک نموده و اندک اندک سیری این سفره گشوده شد بر تن اشان برسد و خدای را شاکر باشند از این شرایط توفیق اجباری!
مرور اتفاقات ده سال اخیر مبیّن این نکته است که مجموعه اصلاحات -و اعتدال که در ذیل آن تعریف می شود- دچار ضعف بنیادین بوده و ما خبر نداشتیم. چرا که در تابستان 84 که محمود احمدی نژاد سرود پیروزی سرداد کرسی های مجلس هفتم چنان تقسیم شده بود که سه چهار نماینده اصلاح طلب استان- که جزء قوی ترینشان بودند- با حضور خود اندک دلگرمی به نیروهای بدنه برای قلع و قمع نشدنشان می دادند ولی مدیران استانی احمدی نژاد چنان شمشیر را از رو بستند که حتی به مدیر جزء یک اداره کوچک هم رحم نکردند و از دم تغییرات انسانی را در رأس مدیریتهای استان بوجود آوردند و هیچکدام از نمایندگان استان هم نتوانستند تأثیری هرچند کوچک در این تغییرات ایفا نمایند. افکار عمومی هم چنین توجیه شد که اعمال این تغییرات از مطالبات مردمی دولت محسوب شده و کسی نباید تفکیک قوا را مخدوش کند.
اما امروز این چند نماینده استان چنان ترکتازی می کنند که انگار مجموعه دولت حیاط خلوت اشان محسوب شده و همنشین خلوت خود را با هزاران دوپینگ سیاسی، اقتصادی به کام دل ریاست برسانند . وقتی از دو نماینده سابق یکی اصولگرا و دیگری اصلاح طلب، بعد از اتمام وکالت شان، نماینده اصولگرا می شود مشاور اصلاح طلب ترین وزیرکابینه یعنی جناب علی ربیعی و فرد اصلاح طلب بعنوان یک کارمند عادی برمی گردد بر سر کار قبلی، باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد! ؟
وقتی که در شهری مثل گرمی در دوران فرد اصلاح طلبی مثل دکترنجفی رئیس اداره صنایع دستی که از قضای روزگار در فضای پر از شک و گمان خرداد 92 چند باری هم در خفا سری به ستاد روحانی زده بود شبانه برکنار می شود و رئیس ستاد احمدی نژاد جانشین او می شود باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی در تقسیم مدیریتهای کلان استان سهم زیادی از مدیران کل تقدیم می شود به مدیران احمدی نژادی که به نوعی ترفیع مقام می یابند،باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی که یک نماینده به خود جرأت می دهد در مراسم بزرگداشت پیروزی انقلاب شخص دوم مملکت را با سخیف ترین عبارات مورد خطاب قرار دهد و کل ادارات شهر و در رأس آن فرمانداری را زیر مجموعه خانواده خود بخواهد و کسی هم صدایش در نیاید باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی نمی توانیم بزرگانمان را – که در سالهای عسرت خون دل خوردند و رنج دیدند و کوچک شدند و خم به ابرو نیاوردند – نمی توانیم برای مدیریتهای به مراتب پائین تر از شایستگی اشان نصب کنیم و افراد به مراتب کم مایه تر به جایشان قدر ببینند و صدرنشین باشند، باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!
انگار سالهاست که تقدیرمان نظاره گر شدن بوده و خواهد بود. یا رقیب چنان قوی ست که ما را یارای مقابله نیست یا ما ضعیف تشریف داریم که یارانمان را یک به یک درکوچه های تنگ و باریک رقابت های سیاسی خفت می کنند و بعنوان مهره یی سوخته تحویل علاقمند انشان می دهند .انگار دیوارمان از ازل کوتاه بود که هرکس با اندکی چابکی می تواند به حریم مان وارد شده و خودش را خودی جا زده و سهم خویش از این خانه برد.
انگار رقبایمان یک خسته نباشید به ما بدهکارند که نه چک زدند و نه چانه و عروس مورد نظر با پای خود به حجله اشان آمد و به قول یک طنز نویس مسئول کامیاب کردن تمام مدیران ناکامی هستیم که در هشت سال دوره مهرورزی شایعه مدیریتشان رنگ واقعیت نگرفت و دست کم در دوران اعتدال به نام و نانی دست یافتند. خسته نباشیم خداوند ما را رحمت کند. آدم های خوبی بودیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 22:11  توسط حمید رستمی  | 

حكايت چشمان نرگسي نورسته!

« نورسته» برخلاف نامش پیر بود. چروکیده بود. دیگر دستهای نحیف اش نای کیسه کشیدن نداشت، نای لیف کشیدن نداشت، نای سنگ پا زدن نداشت.ناي آن را نداشت که زنان محله را ترگل ورگل کرده و راهی منزلشان کند. سالهای سال از آن روزها می گذشت که هرکس پا به حمام عمومی محله می گذاشت سراغ نورسته و کیسه جادویی اش و سفیداب کیمیاگرش را می گرفت که از هر آدم غبار گرفته يي فرشته می ساخت. دیگر سر نوبت کیسه کشی به دست نورسته فرتوت کسی گیس کشی راه نمی انداخت کسی بخاطرش به دیگری ترش نمی کرد کسی برای خودشیرینی دو تا پول سیاه بیشتر کف دستش نمی گذاشت که یک روز تک پسرلاغر اندام اش احساس بزرگی کرد. احساس بلوغ کرد. برای خودش کسر شأن دانست که مادر پیرش کیسه دستش بکشد و تن و بدن زنهای محله را مشت و مال دهد. گفت : «دیگر بزرگ شده ام خودم نان می آورم برای خوردن، آب می آورم برای نوشیدن، تو فقط بنشین توی خانه و مادری کن برایم! چشمهایت همین که منتظر دیدن هر روزه من باشد برای من دنیاست.»
آن روز « نورسته» بال نداشت برای پرواز، سالها بعد از آنکه به بهانه اجاق کوری مضحکه خاص و عام شده بودند و بعد از بیست سال خدا این تک پسر لاغراندام را به او و قلیچ همسرش هدیه داده بود یک روز قلیچ بی مقدمه رفته بود زیر ماشین و چراغ خانۀ نورسته خاموش شده بود. بی نفت مانده بود برای سالها، بی یار، بی یاور بی هیچ امیدی حتی ، فقط قدکشیدن یادگاری قلیچ بود که دلگرمش می کرد تا از کلّۀ سحر تا بوق سگ توی بخار آن حمام عمومی، توی چرک و کثافت تمام نشدنی برای صنّارسه شاهی شیرزنانه زندگی را پیش برد؛ تا روزی که «آراز» پی برد دیگر چرک شوری مادر بس است. دلاکی بس است. شانه بر زلف حنا بسته اغيار بس است. وقت آن رسیده كه مادر دیگر فقط مادری کند. خانومی کند، دستاش بجای صابون و سفیداب و چرک و کثافت بوی پیاز و سبزی و مهر و محبت بدهد.
2- آراز بی پدر بی یار بی یاور فقط توانست فرغون پنچر شده گوشه حیاط قد غربیل نورسته را باد کند و بعنوان مغازه یی سیار درکوچه پس کوچه های خاک گرفته و پیچ درپیچ شهری که آخر دنیاست گزکند و جوراب و شلوار و دامن زنانه برای زنان خانه داری که از دار دنیا فقط هفت هشت ده تا بچه قد و نیم قد داشتند و از لباس فقط بعنوان تن پوش استفاده می کردند بفروشد. هنوز دوره آخرالزمان نشده بود که هر لباسی فقط یکبار پوشیده شده و زلم زيمبو اصل اول زندگي باشد و نصف بیشتر مخارج آدمها را پوشاک تشکیل بدهد. هر زنی فوق اش یک دست لباس مهمانی داشت و اکثر بچه های زیر ده سال قسمت اعظم بدنشان آنقدر آفتاب خورده بود که رنگش هم آفتاب سوخته تر شده بود. حالا در این وضعیت «آراز» برای آنکه مادرش دلاک نباشد روزی دست كم یکبار کل شهر را کوچه به کوچه بالا و پایین می کرد و داد می زد و مشتری دعوت می کرد. کم کم داشت کارش بار می شد. رنگ اسکناس های ده بیست تومانی به دستانش می چسبيد که اسمش درآمد برای سربازی . جنگ با شدت تمام ادامه داشت و کسی نمی توانست پایانی برایش متصور شود. آراز دفترچه آماده به خدمت را که گرفت اشک نورسته سرازیر شد. چشمانش در ساعتی شد فرات، شد دجله، شد آراز، شد خان آراز!
جنگ با شدت تمام ادامه داشت. نیاز به نیرو حالی اش نمی شد که این تک فرزند است، سرپرست خانوار است یا هرچه، وظیفه وظیفه است. نورسته یکی دو جا رفت عریضه نوشت، وصف حال داد. کاری از دست کسی بر نیامد. آراز فرغون اش را درگوشه حیاط پارک کرد. تعدادی از وسایلی که برای فروش داشت نسیه داد به در و همسایه برخی اجناس هم روی دستش ماند نورسته با دقت تمام بسته بندی کرد تا بعد از دوسال که رخت سربازی از تن آراز درآمد دوباره بفروشد.
3- نورسته تنها شده بود. هیچ وقت زمانه با او نساخته بود. در زمانی که همه زنان محله یک دوجین بچه داشتند او به هوای جوانی رفت خانه قلیچ، بیست سال تمام در دروازه شهر بسته شد و دهان مردم بازماند. هرکس که رسید تیکه یی بارش کرد بعد از بیست سال هم که نوری در زندگی تاریکش روشن شد زیاد طول نکشید که بی شوهر شد .بي همدم بي تكيه گاه هم مرد خانه شد هم زن. کسی را هم دور و بر نداشت که هوایش را داشته باشد. حالا هم که قامت اش خمیده باز تنها شده و چشم انتظار دلبندش که از محاربه برگردد. هفته های اول بی خوابی های شبانه او را از تک و تا انداخته بود. کم کم کفگیر هم به ته دیگ می خورد و سربازش هم که آمد و رفت اش خرج بر می داشت. تصمیم گرفت دوباره برود سرکار. بقچه اش را از صندوقچه کهنه اش برداشت تا روز از نو و روزی از نو...
4- دهه شصت دهۀ بی خبری بود. ارتباطات خلاصه شده بود در پاکت نامه و تلفن همسایه. آخرین نامه یی که از آراز آمد سه ماه پیش بود که گفته بود در منطقۀ « حاج عمران» مستقر شده اند. نورسته نمی دانست « حاج عمران» کجاست. اطرافیان هم زیاد حالی اش نمی کردند که خط مقدم مقدم است. ولی سه ماه بی خبری طاقتش را بریده بود نه شوهری بود که سر برشانه اش بگذارد و غم دوری فرزند را با او قسمت کند نه برادری و نه خواهری در این نزدیکیها. فقط اشیاء خانه و مرغ و خروسهایش بودند که هر روز آب شدن نورسته را به چشم می دیدند و کاری هم از دستشان برنمی آمد. سه ماه شد یکسال، یکسال شد یکسال و نیم و هیچ خبری نیامد. تمام پاکت های نامه خالی بود، تمام بالهای کبوتران نامه بر بی پیغام بود. از همرزمان و دوستان و آشنایان هم کسی جواب درست و حسابی نمی داد. یک روز می گفتند شهید شده ، یک روز می گفتند اسیر شده، هیچ نقل قول معتبری که نشانه یی امیدوار کننده داشته باشد برای نورسته نمی رسید. هر روز زلفهایش را شانه می زد، گره می زد، لچک به سر می زد لباس سنتی سفید گلدارش را می پوشید و منتظر می ماند، منتظرمی ماند، منتظر می ماند خدایا چقدر بد است این انتظار!
می رفت بنیاد شهید ، می رفت اعزام نیرو. می رفت هرجایی که حس می کرد خبری از دردانه اش باشد. یک روز یک نفر یک عکس دسته جمعی از اسرا نشان داد که ان وسط ها یک نفر میکروفون به دست شبیه آراز ایستاده بود. نورسته چند روزی ذوق كرد که آرازش اسیر هم که باشد حداقل زنده است. ولی کارخانه های شایعه سازی دوباره راه افتاد هرکسی زخمی زد، طعنه یی بارش کرد. نگاهها سنگین و سنگین تر شد. مدتی طول کشید تا نورسته بفهمد که پشت سر پسرش چه حرفها می زنند : « می گویند پناهنده شده، به مجاهدین پیوسته، جاسوس بوده و ... » نورسته اینها را که شنید آتش گرفت، سوخت، خاکسترشد، خاکسترنشین شد. نمی توانست باور کند. اصلاً باورکردنی نبود. آخر پسرک لاغراندام دست فروش قلیچ و نورسته چه اطلاعاتی داشت که باید می فروخت. او که از بچگی اهل نماز و روزه مسجد بود ولی هرچه بود حرف مردم کارش را کرد و حالا این نورسته پیر و فرتوت بود که ديگر چشمه اشکش هم خشک شده بود و باید جلوی تک تک اهالی را می گرفت و به خدا و پیغمبرش قسمشان می داد و به برائت دلبندش شهادت می داد. گاهی دلش می خواست حداقل جنازه پسرش پیدا می شد تا تو دهنی بزند به در و همسایه ! حالا دیگر به شهادت اش هم راضی شده بود فقط بخاطر اینکه آبروی خود و بچه اش پیش کس و ناکس نرود. روزهای سختی بود برای نورسته فرتوت ما!
5- اسرا که برگشتند مسافرگمگشته دل نورسته نیامد، کسی هم خبری پیغامی، پسغامی هم از او نیاورد. انگار قضیه آن عکس كذایی هم صحت نداشت و آن عکس اصلاً متعلق به آراز نبود. همه پرستوها به خانه برگشتند، نوبهارآمد، همه پرندگان چهچه زنان آمدند فقط کسی در چوبی نورسته را به صدا در نیاورد که روزی همسایه ها خبر دق مرگ شدن نورسته را به همدیگر دادند تا در یک صبح غریب، تنها و بی کس، جسم خشکیده و بی وزن نورسته به خاک سپرده شود. کسی برایش گریه نکرد، کسی برایش سیاه نپوشید، کسی برایش اوخشاما نخواند، کسی برایش چلّه نگه نداشت، کسی برایش مجلس آنچنانی برگزار نکرد. انگار یك محله ازدست اش راحت شده بود. همه حوصله اشان سررفته بود از بس نک و نال و آه و ناله و گریه و زاری اش را دیده بودند.
6- پانزده سال بعد یک پلاک و مقداری استخوان که نام و نشان آراز برخود داشت باجلال و جبروت و خیلی رسمی در خیابانهای اصلی شهر تشییع شد. دیگر کسی رویش نشد برود سر قبر نورسته و از چشمان بی سویش حلالیّت بطلبد. و ان چنين بود كه يك محله مشغولزمه ان كاغذ وزن شدند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 11:35  توسط حمید رستمی  | 

جشنواره یی که دیگر نیست !

در حاشیه برگزاری فقیرانه جشنواره تئاتر استانی


جشنواره تئاتر استانی چندسالی است که در سراشیبی سقوط قرار گرفته است و هیچ کس هم برنامه یی برای جلوگیری از نابود شدن اش نمی کند. انگار که باید اینگونه باشد و در غیر این صورت باید تعجب کرد.
اوایل مهرماه امسال جشنواره تئاتر استان اردبیل بصورت سریع السیر برگزار شد و طی یک ماراتون سی ساعته پنج نمایش بر روی صحنه رفت که نه کیفیت نمایش ها چنگی به دل زد و نه نفس برگزاری جشنواره . جشنواره آن گونه که ازاسمش پیداست یک ضیافت سالیانه است که به بهانه آن هنرمندان تئاتر استان از شهرهای مختلف گرد هم می آیند و درکنار اجرای نمایش های برگزیده، دیداری تازه می کنند و برای یک سال تئاتری جدید برنامه ریزی می کنند و از نقاط قوت و ضعف یکدیگر با خبرشده و در راستای ترمیم ضعف ها و کاستی ها برمی آیند از کلاسهای جانبی و حضور اساتید اعزام شده از مرکز بهره مندمی شوند و درنهایت براساس آرای هیأت داوران برگزیدگان معرفی شده و قدر می بینند و بر صدر می نشینند. اما همه این افعال ماضی هستند و شاید درآینده یی نزدیک تبدیل به ماضی بعید می شوند.
درهمین ده سال پیش این ضیافت تا حدودی رعایت می شد و سالنهای لبالب از تماشاچی و بحث ها و متن و حاشیه جشنواده از جذابیت های خاص آن بود. مدت زمان طولانی، تبلیغات مناسب و ایجاد جو رقابت در بین گروههای نمایشی شاید مضراتی هم در پی داشته باشد ولی هرچه بود لذتهای وصف ناپذیری هم با خود درپی داشت حضور همه جانبه هنرمندان نمایش در شهرهای مختلف قضیه را حیثیتی می کرد تا حدی که ابتدایی ترین رقابت همان حضور درجشنواره بود که افتخارش نصیب هرکسی نمی شد و از سی چهل نمایش قبول شده از مرحله بازخوانی هفت ، هشت نمایش انتخاب می شدند و در طی حداقل چهار روز با برنامه خاص وطمأنینه بر روی صحنه می رفتند درکنار آن برنامه های نقد و بررسی نمایش ها، کلاسهای آموزشی، بولتن جشنواره همراه با سایربرنامه های فرهنگی – هنری روزهای به یادماندنی را رقم می زد. اما درسالهای اخیر درغیاب برخی از بزرگان تئاتراردبیل سایرگروهها هم تمایل چندانی به حضور درجشنواره از خود بروز نداده و از نظر کمی و کیفی فقیرترین دوره های جشنواره را شاهد بوده ایم. حضور شهرستانها فقط منحصربه پارس آباد و به ندرت خلخال شده و دراردبیل هم علیرغم تعداد بالای گروههای تئاتر عملاً کسی رغبت به شرکت درجشنواره نمی کند.
جشنواره سی ساعته با حضور هفت گروه نمایشی که بعد از انصراف درنمایش از گروه تئاتر عنوان در اعتراض به سیاستهای بازدارنده به پنج نمایش کاهش می یابد و اجراها با سرعت و پشت سرهم بدون هیچ اطلاع رسانی شروع می شود تا جایی که در روز اول در رأس ساعت 9 صبح برای اولین بار از شهرستان نمین یک نمایش به روی صحنه می رود درحالیکه تعداد حاضرین درسالن فقط سه نفر است. از سایر شهرستانهای استان فقط پارس آباد با دو نمایش درجشنواره حاضرشده که آنها هم در مورد اسکان و تغذیه، بلاتکلیف و سرگردان و ساک بردوش درمحوطه فرهنگسرای فدک وقت کشی می کنند تا وضعیت اسکان یک شبه اشان جورشود و جالب آنکه ظهر روز دوم درحالیکه سرمیز ناهار منتظرغذا هستند خبر می رسد که منبع مالی ناهار آن روز از سوی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تأمین نشده و به همین دلیل سفره ها جمع شده و عذرمیهمانان خواسته می شود.
حالا تو مقایسه کن با همین ده سال پیش که یک دبیرخانه عریض و طویل و سیستماتیک وظیفه برگزاری جشنواره را برعهده می گرفت و همه چیزآنچنان طبق قاعده پیش می رفت که آدم گاهی احساس می کرد رویا می بیند . این امر با گذر زمان بیشتر و بیشتر خود را نشان داد آنجا که دوسال پیاپی دست داوران آنقدر برای انتخاب بهترین نمایش ها برای حضور در جشنواره منطقه یی بستراست که بجای دو نمایش فقط یک نمایش انتخاب می کنند. درحالیکه درسال 82 آنقدر کیفیت اجراها بالا بود که هیأت داوران در طی تماسی با مرکز هنرهای نمایشی مجوز حضور سه نمایش از اردبیل درجشنواره منطقه یی را اخذ کردند.
سیاست غلط مرکزهنرهای نمایشی یکی از عوامل این افت فاحش است. آنجا که جشنواره را میدان رقابتی برای نمایش هایی که در طول سال اجرا شده اند قرارداده غافل از اینکه نمایش یک هنر زنده و پویاست نمی شود آن را منجمد کرده و درجایی پنهان کرد تا به وقت مقتضی بیرون آورده و دررقابت شرکت کرد. بعنوان مثال نمایشی که هشت ماه قبل اجرای عمومی داد. و پرونده اش بسته شده برای حضور درجشنواره باید دست کم یک ماه تمرین کند تا به آن آمادگی آرمانی روزهای اجرا دست پیدا کند . البته این امر هم جایی امکان تحقق دارد که بتوان همان تیم را بی کم و کاست تشکیل داد. والاً بعد از گذشت چندین ماه از اجرای عمومی یک نمایش اتفاقات مختلفی برای اعضای گروه واقع می شود که تغییرات نفری را بر گروه تحمیل می کند.
گاهی میزان این تغییرات بحدی تأثیرگذار است که موجب خلی یک اثرجدید می شود که این خود نیز مستلزم صرف زمان و هزینه است . درنتیجه گروههای نمایشی برای اینکه مطمئن ترین روش حضور در جشنواره را آماده سازی و اجرای عمومی در هفته های منتهی به آغاز جشنواره می بینند درنتیجه دراکثرنمایش ها شتاب زدگی و پائین بودن میزان تمرین را شاهد هستیم.
همه اینها باعث می شود که درصد پائینی از پتانسیل تئاتری استان اردبیل به فعلیت برسد وچشمان بهت زده هیأت داوران درچند سال اخیر مبین این نکته است که به هیچ عنوان انتظارات آنها از تئاتر اردبیل برآورده نشده و دنبال پاسخی براین حجم پرسش هستند!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:1  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با ایوب آقاخانی – نمایشنامه نویس، بازیگر و کارگردان


س:برای شروع بفرمایید که علاقه به هنر و فرهنگ را چگونه در خودتان کشف کردید؟

ج: من از ده سالگی داستان می نوشتم و از سیزده سالگی گرایش پیدا کردم به سمت نمایشنامه نویسی و داستان. و بعدها در نمایشنامه نویسی توقف کردم. از همان موقع شروع کردم به دیدن آدم هایی که دستی در این کار داشتند ، گذراندن دوره های مختلف تئاتر و نویسندگی با اولویت بیشتر . عملاً با ورود من به دانشگاه در سال 73، من نویسنده یی بودم که رفته بودم تحصیلات آکادمیک هم داشته باشم. بنابراین طبیعتاً نویسنده خوبی نبودم. اما من غلطهای غیرقابل جبرانم را پیش از دانشگاه انجام داده بودم و حالا در رقابت با دوستانی که شروع کارشان بود بالاتر نشان می دادم. از منتقد فحش خورده بودم. از معلم چوب خورده بودم.
نمایشنامه هایم روی صحنه رفته بود و دیگر در دانشگاه خود را علمی ترکردم و از اساتید بزرگ ادبیات نمایش این مملکت بهره بردم . یکی از بزرگترین اقبالهای زندگی من این بود که شاگرد بزرگترین آدمهای درام نویس کشور بودم که کاملاً تصادفی تقریباً همه اشان در مقطع تحصیل من در دانشگاه من تدریس می کردند و بعد از آن هم رفتند. دقیقاً اسمش اقبال است و هیچ چیز دیگری نیست. شاگرد بیضایی، دولت آبادی ، گلشیری، جمال میرصادقی بودم و همه کسانی که الان سعی می کنیم ازآنها یاد بگیریم.

س: شما چه رشته یی تحصیل می کردید؟

ج: تئاتر با گرایش ادبیات نمایشی در دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی تهران که کارشناسی ارشد را هم بلافاصله بعدازآن رفتم تربیت مدرس و بدون وقفه تا سال 1381 تمام کردم و پیش از اتمام تحصیلات تدریس در دانشگاهها را شروع کرده بودم. به محض شروع تحصیل در دانشگاه درسال 74 گروه پوشه را راه اندازی کردم. کلمه « پوشه» فارسی شده کلمه « ماسک » است.

من از سال 74 برای اجرای عمومی درتهران متن ارائه کردم که درسال 78 اولین نمایش ام را روی صحنه بردم.

س: شما تا سال 73 یعنی تا بیست سالگی در تبریز بودید چه تصویرهایی از فضای فرهنگی- اجتماعی شهر در ذهن دارید؟

ج: واقعیت اش آنقدر فضای فعالیت فرهنگی و هنری در تبریز داشتم که از تحصیل در مدرسه تیزهوشان تبریز کمی عقب بمانم. من در دوره راهنمایی و دبیرستان در مدرسه تیزهوشان درس می خواندم به دلیل فعالیت های غیردرسی که داشتم همکلاسانم از من جلو زدند و در واقع من مدرسه تیزهوشان را با رنج تمام کردم. اواخر کار دیگر توان من را کامل گرفته بود من باید برای اینکه زیاد از همکلاسانم عقب نمانم خیلی بیشتر تلاش می کردم چون در یک مدرسه عادی نبودم از طرفی بیش از نیمی از زمان زندگی من را آن زمان مطالعه غیردرسی پر می کرد.

س: رشته اتان هم حتماً ریاضی بود!

ج: بعله رشته ریاضی. اصلاً نسل اول مدرسه تیزهوشان (پسرانه) در تبریز فقط رشته ریاضی بود و ما چاره یی نداشتیم. از طرفی ما از پنجم ابتدایی جذب شده بودیم هر موقعی که این ذهنیت در من بوجود می آمد که از مدرسه تیزهوشان بیایم بیرون همه اطرافیان جمع می شوند و ما را نصیحت می کردند و می گفتند که
می دانی الان چند صد نفر آرزوی این موقعیت را دارند در نتیجه با هر مشقتی تا انتهایش رفتم.

من در تبریز در چند تا گروه فعالیت می کردم . از جمله گروه قطره ، بعنوان بازیگر و نویسنده ، با رادیو تبریز بعنوان بازیگر و نمایشنامه نویس همکاری می کردم. در دوره های مختلف هم که شرکت می کردم امکان مطالعه خیلی خوبی هم داشتم . ما کتابفروشیهایی درآن دوران در تبریز داشتیم که من اکثرکتابهای تئاتری را از نویسندگان قدیمی تا معاصر را می توانستم تهیه کنم. چند نفر درتبریز بودند که ما دائم به آنها رجوع می کردیم. مثل مهدی لذیری، شهرام خدایی ، مرحوم اسد صادقی . همه اینها باعث شد که من دائم بنویسم و اصلاح بشوم. یعنی زمانی که من وارد دانشگاه شدم اندوخته های مطالعاتی ام در تبریز به شکل ایده ال و به اندازه بود یعنی اگر می خواستی جوینده باشی حتماً می یافتی.

س: مقوله نوشتن بخش های زیادی دارد شما چرا گرایش به تئاتر پیداکردید؟

ج: گرایش عجیب و غریب پدرم به سینما باعث شده بود که کمترین حد سینما رفتن من هفته یی یک روز باشد. در یک شهرستان یک پسربچه کم سن و سال هفته یی حداقل یک روز به سینما می رود . این یعنی که دائم با سینما در پیوند است. هنوز بهترین جایزه یی که از پدرم می گرفتم سینما رفتن بود و کتابهای تن تن ، اینها از من چیزی ساخته بود که در پیوند با گونه دراماتیک داستان یعنی سینما باشم.من با داستان نویسی شروع کردم چون کتاب داستان زیادی خوانده بودم. آن موقع که همکلاسیهای من نمی توانستند جمله بنویسند من داستان
می نوشتم. البته داستانهای بدی می نوشتم ولی تفاوت من با هم سن و سالانم را می خواهم نشان دهم. یعنی آمیزه انشاء و تخیل .

از بس فیلم می دیدم حتی داستانهایی که می خواندم مصادیق سینمایی در ذهنم پیدا می کرد. بعد دیدم که سینما برایم غیرقابل دسترس است به همین دلیل به نمایش که قابل دسترس تر بود سوق پیدا کردم. خودبخود از علاقه به سینما غلطیدم به تئاتر که گونه نزدیکتری بود به سینما هرچند که بعدها درتئاتر جادویی را دیدم که هرگز در سینما وجود ندارد . بنابراین الان دیگر آن اشتیاق نسبت به سینما در من وجود ندارد.

س: حتی برای تماشایش؟

ج: نه دیدنش که نه، هنوز بیماری فیلم دیدن در من با قوت تمام وجود دارد. کاری اش هم نمی شود کرد. هم همه فیلم های روز دنیا را می بینم و هم آرشیو می کنم و در این کار می توانم با هرکسی رقابت بکنم ولی به هیچ وجه نمی توانم این علاقه را با تئاتر مقایسه کنم. همه اینها باعث شد که از ابتدا با یک تقه لغزیدم به سمت نمایشنامه نویسی که الان به خاطر این اتفاق خوشحالم. چون اعتقاد دارم که گونه سخت تریست.نوشتنی که از توصیف بهره ور نیست و تنها با تکیه براعمال شخصیت داستان را روایت کند نوشتن اش سخت تر است. اگر فکر می کنید من اشتباه می کنم امتحانش کنید.

س: شما همان اوایل بازیگری هم می کردید و حتی درسال 68 جایزه بازیگری هم گرفتید نه ؟

ج: من درجشنواره های دانش آموزی و حوزه هنری(سوره) دو سه بار جایزه بازیگری برای متن هایی که خودم نوشته بودم گرفتم.

س: بازی کردنتان در آن برهه بیشتر به این خاطر بود که نویسنده کار بودید یا نه واقعا به آن حد از شایستگی رسیده بودید که بدون نویسندگی هم نقش بدست بیاورید؟

ج: آن موقع ما چند نفر بودیم که دور هم جمع می شدیم و می خواستیم کارتئاتر بکنیم هرکسی هرکاری از دستش برمی آمد انجام می داد. بیشتر یک حرکت تیمی بود. من چون می توانستم بنویسم و بازی کنم این نقش ها را برعهده می گرفتم شاید اگر طراحی صحنه هم بلد بودم آن کار را هم می کردم بنابراین حداقل در آن مقطع اسم اش تلاش تیمی برای به ثمر رسانیدن یک کار بود.

س: در آن برهه زمانی بیشتر با چه کسانی دم خور بودید؟ بعدها آیا از آن جمع کسی تئاتر را ادامه داد یا نه؟

ج: چون درآن مقطع بیشتر با هم مدرسه ای های خودم همکاری می کردم همه اشان عاقل تر از من بودند و دکتر، مهندس هایی شدند در سرتاسر جهان. تمام فارغ التحصیلان تیزهوشان تبریز در آن برهه یا در ایران مدارج علمی بالایی دارند یا در سطح جهان پراکنده شده اند. هیچکدام دراین عرصه بعنوان شاغل باقی نماندند شاید هنوز هم علاقمند باشند. وقتی حوزه عملکردم را درمدرسه گسترش دادم و به یک رده بالاتر رفتم رسیدم به اسامی که ذکر کردم . یعنی شهرام خدایی، بهرام ملکی علوی، شهاب عباسی (خنده بازار) و ... چند نفری هم بودند که گاهی به ما نزدیک و گاهی دور می شدند مثل حسین راستین، رامین راستی ، ایرج کله جاهی، نادرساعی ور، سعید نجفیان و .....

س: فضای فرهنگی خانوادگی شما چگونه بود؟ گفتید که پدرتان علاقمند سینما بود؟

تا زمانی که نگفته بودم می خواهم تئاتر حرفه من باشد کسی مخالفتی نمی کرد به محض اینکه گفتم
« تیزهوشان» را رها می کنم و قید رشته های مهندسی را می زنم و می روم برای تحصیل در رشته تئاتر اصطکاکها شروع شد. تا آن موقع همه مدافع دو آتشه هم اگر نبودند حداقل در سر راه فعالیتهای من مانع تراشی نمی کردند. خانواده من مجمع المشاغل هستند. پدرم که عکاس هست یک برادر دارم که نظامی هست. من برادر وکیل دارم ، برادرمهندس و نقاش و گرافیست دارم.

س: پرجمعیت بودید؟

ج: کم جمعیت نبودیم... هشت نفر بودیم. خواهرکوچکترم هم روانکاو بالینی است. کلا مشاغل درخانواده آقاخانی جمع شده اند. هیچکدام اشان هم معارضه ای با هنر نداشتند و هیچکدام اشان هم بجز من و برادرکوچک من که تحت تأثیر من وارد عالم هنرشد. تصمیم نگرفتند شاغل عالم هنر باشند. آنها هرکدام به اندازه یک آدم معمولی و منطقی از هنر لذت می برند. فقط همگی دراین نکته اتفاق نظر دارند که ارتزاق از هنر در این مملکت کارآسانی نیست. اگر هم من امروز با تمام تلاش و کوشش ام توانسته ام گلیم خودم را از آب بکشم بیرون بیشتر بخاطر میزان بالای تلاش و صبر ایوب وار و مقدار تحمل گرسنگی بوده. یعنی من بلد بودم که صبرکنم ، عجله نکنم، سالها پشت درهای بسته سیاه مشق بنویسم برای اینکه این در باز بشود. خیلی ها شاید حوصله اشان زیاد نباشد و یکی دوبار که متن اشان رد می شود دلسرد می شوند ولی من این جور نبودم. اوایل در جشنواره فجر من را با مقدارکارهای رد شده ام می شناختند. این اسم « ایوب » هر چقدر زمانی برای من ثقیل بود در یک برهه یی میل مشابه سازی را در من بوجود آورد و صبوری پیشه کردم تا به اهدافم برسم و الان به مرحله یی رسیده ایم که بیشتر دانشجویان ام بین خودشان من را به اسم کوچک صدا
می زنند .

س: برسیم به سال 74 و قبولی شما از رشته تئاتر. اینکه یک جوان شهرستانی ترک برود تهران و درفضای تئاتر آنجا بتواند خودش را بالا بکشد چیز کوچکی نیست. چگونه این اتفاق افتاد؟

ج: خیلی سوال پیچیده یی ست.جوابش را نمی توانم باچندجمله بدهم. چیزی که می توانم بگویم این هست که به دلیل مخالفت خانواده ام تصمیم گرفته ام که از فشارآوردن به آنها عمداً خودداری کنم. این یک رگ غیرت آذربایجانی بود که باید اثبات می کردم که علیرغم اینکه من رشته دلخواهم را ادامه می دهم فشاری هم به خانواده نمی آورم. این یعنی آغاز یک جنگ نابرابر، با یک شرایط پیچیده . یعنی من دائماً استرس داشتم که فردا چه می شود و انگیزه هایم قوی و قوی و قویتر می شد. من جزء معدود دانشجویانی بودم که حرف پرت ترین اساتیدم را هم می بلعیدم. هم زمان دنبال کارمی گشتم، خیلی سخت. آدم هایی که از همشهریانم بودند و به من دروغ گفته بودند که درتهران کاره یی هستند رفتم و فهمیدم که آنها هیچی نیستند. فقط برای آنکه به همشهری خودشان در یک اشلی نابرابر تفرعنی خرج کرده باشند . اراجیفی سرهم کرده اند و برای من سرابی ساخته اند. رفتم دیدم یک مشت موجود منفعل کارمند محمل که یک گوشه افتاده اند و به درد لای جرز هم نمی خورند. خب این یک ناامیدی بزرگ بود برای من. حالا من باید کار پیدا
می کردم. دوره افتادم در مطبوعات تا برای اشان نقد و مقاله بنویسم .کم کم توانستم اعتماد یکی دوتا از نشریات را جلب کنم تا نقد آثار روی صحنه را بنویسم. آثاری که تعدادشان انگشت شمار بود و من باید با پول خودم می رفتم آن اجراها را می دیدم و نقدشان می کردم تا آخرماه به معنی اخص کلمه یک چندرغازی بگیرم ولی خب می گرفتم. به همین دلیل آن موقع نشریه یی نبود که سرک نکشیده باشم خانواده دائم دور و برم پرسه می زدند که چیزی نیاز داری؟ خیلی نگران بودند و من مدام با غرور جواب منفی می دادم درحالیکه عمیقاً نیاز داشتم. من به دلیل غرور آذری که داشتم به معنی واقعی کلمه « گرسنگی» را تحمل می کردم . گرسنگی منظورم خالی بودن معده است نه گرسنگی نمادین. و تأیید می کنم مدام خانواده اصرار داشتند که تنها نباشم و من حداقل کمک های غیرعقلانی را رد می کردم. تنها دلیل من این بود که آنها راضی نبودند من مهندسی قطعی را رها کنم و به دنبال هنربیایم. چون گفته بودند بدبخت می شوی. و من می خواستم ثابت کنم که بدبخت نمی شوم. و خیلی سخت می گذشت . بیداری، لاغر شدن مفرط، سوء تغذیه و درس و درس و درس و فیلم دیدن و تئاتر دیدن و همه را با هزینه دیدن. الان یک خرده احترامی برای ما قائل هستند لطف می کنند هرجا ما را راه می دهند و تلاش می کنند ما کار بیشتری ببینم. آن روزها هیچکس من را نمی شناخت و من برای عبور از این درها باید بهایی می پرداختم. منظورم بهای مادی نیست هر بهایی . از تن دادن به مناسک آن جا بگیر تا پول بلیط. آن دوران دوران آسانی نبود . دانشگاه به سختی می گذشت ولی من بخاطر جنس درس خواندنم از هشت ترم درسی که در دانشگاه آزاد خواندم پنج ترم دانشجوی ممتاز بودم که آن زمان به دانشجویان ممتاز هر ترم یک سکه می دادند که آنها هم برای من غنیمتی بودند. در عین حال در ذهن اساتیدم حک می شدم چون متفاوت از سایر دانشجویان بودم. جنس برخورد بهرام بیضایی با من متفاوت با جنس برخوردش با سایر دانشجویان بود. هرگز برای من مایه ورود به عرصه حرفه یی نشد ولی نگاه او را لازم داشتم. نگاه جمال میرصادقی را لازم داشتم. نگاه محمود دولت آبادی را که هنوز هم رابطه معلم – شاگردی خودمان را حفظ کرده ایم دوست داشتم. آن وسط یک راهی به ذهنم رسید. امتحان کردن خرده تجربیاتم در نمایشنامه های رادیویی درتبریز که احساس کردم به دردم می خورد مراجعه کردم و گفتم که می توانم بازیگری و نویسندگی کنم. بازیگر که اصلاً لازم نداشتند . در مورد نویسندگی هم گفتند که نمونه کار بیاورم. نمونه کار بردم پسندیدند. گفتند هرماه یک متن می توانیم از تو قبول کنیم. برای من فرصت خوبی بود و من بی وقفه شروع کردم به نوشتن . این یک ممر مختصری بود که می توانستم از رادیو وارد زندگی ام بکنم. بعد از آن حمیدگودرزی که خیلی با هم دوست بودیم رفت سر یک سریال به اسم « دانی و من » که از شبکه تهران پخش می شد وقتی آن جا دیده بود به نویسنده نیاز دارند من را خبرکرد و برد سر آن سریال و من نویسنده آن سریال شدم. این یک گشایشی دیگری بود در زندگی من که البته همه اشان همراه با آدرس بود. بعد از سه سال نویسندگی در رادیو برای بازیگری هم در رادیو تست دادم که قبول شدم. در همان دوران برای تدریس هم به دانشگاه و فضای نقد که از بین آنها نقدنویسی را بطور کامل حذف کردم ولی بقیه را تا امروز توأمان ادامه داده ام.

س: کدام را بیشتر ترجیح می دهید؟

ج: حتماً همیشه نویسندگی را ترجیح می دهم. مادرم در دوران کودکی همیشه به اطرافیان می گفت
« ایوب قرار است نویسنده شود!» گفتم و پایش ایستادم. من نویسنده یی هستم که کارگردانی و بازیگری هم می کنم. دقیقاً به همین ترتیب اولویت با آنها برخورد می کنم. ولی مقوله تدریس را می گذارم کنار و اصلاً با آنها مقایسه نمی کنم. احساس می کنم مقوله آموزش یک مقوله جداست و حوزه متفاوتی است. بعد از اینکه کارشناسی را تمام کردم . درکنکور کارشناسی ارشد نفردوم شدم یعنی می توانستم هر دانشگاهی را برای ادامه تحصیل انتخاب کنم خودم عمداً دانشگاه تربیت مدرس را انتخاب کردم. برای اینکه اسمش تربیت مدرس بود. راه پرسنگلاخی بود که انتخاب کردم و تا امروز هم از نتیجه کارهایم راضی هستم.

تا به امروز 19 کتاب چاپ شده دارم و به آنچه که دارم خیلی غره هستم فقط به این خاطر که خیلی به سختی به دستش آوردم.

س: سال 78 من نمایشنامه یی از شما خواندم به اسم« خزه» . هیچگاه فکرش را هم نمی کردم که شما تا به این حد از پیشرفت برسید که درکل کشور متن های شما دست به دست شده و چندین و چند بار اجرا شود. این مسیر را چگونه طی کردید؟

ج: بخشی بر می گردد به تلاش و کوشش من بخش دیگرش مقدار آموزش پذیری من است. خیلی ها هستند که بعد از نوشتن یکی دو اثر خودشان را از شنیدن و خواندن بی نیاز می دانند من هیچوقت این دریچه را نبستم هنوز هم با قطعیت معتقدم که نسبت به شما مثلاً آدم هنرمندی هستم چرا؟ با استناد به کارنامه ام . ولی شما راجع به متن های من چیزی بگوئید مطمئن باشید گوش می کنم. معنی اش این نیست که گوش می کنم ولی می شنوم . من به این فکر می کنم. به اینکه بین آدم هایی که کار مرا دوست نداشتند آدمهای صادقی پیدا می شوند که صادقانه نظرشان را می گویند و این نظرات درجهت بهبود کیفیت اثر من است.

س: سقف آرزوهایتان!؟

ج: جهانی شدن . احساس می کنم غیرممکن نیست . نمی گویم حتماً جهانی می شوم. بستگی دارد به میزان تلاش و مهندسی خودت که بتوانی به این آرزو برسی یا نه . ولی مهم است که در این مسیر قرار بگیری و برای رسیدن به آن تلاش کنی. جهانی شدن با حفظ ریشه های بومی. این برایم خیلی مهم تر از جهانی شدن صرف است. نمی خواهم خودم را منکرشوم. ایرانی بودن ، تبریزی بودن و آذربایجانی بودن ام را منکر شوم. قرار است به زودی سه تا از نمایشنامه هایم به زبانهای خارجی ترجمه و چاپ شود. منتظرم ببینم بعد از چاپ این آثار توسط گروههای تئاتری به اجرا هم می رسند یا نه. اجرا شد من به آرزویم می رسم اگر هم نشد مهم نیست من هنوز اسمم ایوب است!

س: فکرکنم در بین پرسوناژهایی که خلق کرده اید شخصیت آذربایجانی وجود ندارد؟

ج: نه به آن صورت که دقیقاً آذربایجانی باشد یا قصه یی مربوط به فرهنگ عامه آذربایجان را روایت کند ولی خب به دلیل سالها زندگی درکوهستان تمام مشخصات روانی پرسوناژها به نوعی در مسیر دید من قرار دارد و تأثیر اقلیمی که سالها درآن زیسته ام بصورت ناخودآگاه درآثارم راه پیدا می کند. فقط یک بار یک
نمایشنامه یی شروع به نوشتن کردم درمورد پزشکی که به تبعید خود خواسته تن داده و دهات آذربایجان را برای زندگی و حرفه خویش برگزیده که آنهم ناتمام ماند. ولی شاید درآینده کارهایی دراین زمینه صورت دادیم خدا را چه دیده اید.

س: ممنون که وقتتان را دراختیار مجله سارای قرار داده اید؟

ج : خواهش می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 23:26  توسط حمید رستمی  | 

همه جای دنیا تورک هست!


نگاهي به حضور تركها در سينما و تلويزيون ايران

در صحنه ای از فیلم « مرد آفتابی» ساخته همایون اسعدیان شخصيتی که بازیگر آن « اکبرعبدی» ست در حالیکه وسایل اش را جمع و جور می کند تا برای کار به کشور ژاپن برود همزمان نصیحتهای پدری با لهجه ترکی را هم می شنود که می گوید« پسرم وقتی رفتی ژاپن برو پیش ترکهای آنجا! » اکبرعبدی نگاهی به پدر می اندازد : « پدر اونجا که ترک نیست!» و پدر جواب می دهد : « نه اشتباه می کنی همه جای دنیا ترک هست!»

این حرف جان مایه کلامی است که در طی این سالها در زندگی اجتماعی ایرانیان جریان دارد و در هر لحظه می توان شاهدی برآن مدعا ذکر کرد و سینما و تلویزیون ایران نیز نبایستی از این قاعده کلی مستثنا باشند.

تا اواخر دهه شصت بدلیل دوبله شدن اکثر قریب به اتفاق محصولات سینما و تلویزیون ایران لهجه های مختلف به سبب اینکه توسط دوبلورهای شناخته شده یی ادا می شد فلذا به دلیل تعدد فیلم ها و کثرت استعمال تبدیل به یک رفتار تیپیکال می شد و در درجه بعدی بدلیل آشنایی کم اجرا کننده همه چیز در سطح برگزار شده و تبدیل به شخصیتی ماندگار بر روی پرده نمی شد.

شاید نقطه آغاز رویکرد صحیح به لهجه های مختلف در سینما و تلویزیون ایران اوایل دهه هفتاد و رشد سینمای واقعگرای ایران بود که لهجه ترکی هم همراه با سایر لهجه ها رفته رفته جای مناسب خود را در سناریوهای نوشته شده پیدا کرد و بخصوص در سینمای ملاقلی پور و مجیدی به تكامل رسید.

درمجموعه « سفربه چزابه» که آغازگر مسیرجدیدی در مقوله سینمای جنک ایران بود برای نشان دادن فاصله عمیق نسل حاضر با نسل شهید شده، ملاقلی پور در فلاش بکی به روزهای جنگ؛ موبایلی به دست شهید
« صمد یکتا پرست» می دهد تا با خانه اش در اردبیل تماس بگیرد فارغ از آشنایی صمد با تکنولوژی جدید مخابرانی او با دخترش که حالا برای خودش « خانومی» شده است تماس می گیرد و هرچقدر تلاش می کند خودش را بعنوان پدر دختر معرفی کند او قبول نمی کند و اظهار می کند که پدرش عمویش است و پدر واقعی اش سالهاست که شهید شده . با این سکانس دلپذیر ملاقلی پور به سوگوارانه ترین شکل ممکن این فاصله عمیق و غریبانه بودن آن نسل را بیان می کند .

درهمان سال بود که فیلم پدر « مجید مجیدی» پسرکی ترک زبان و بازیگوش را بعنوان دوست مهرالله قهرمان داستان با خود داشت که هرچند هفته در یک روستانی کویری روایت می شد اما این حضور کاملاً پذیرفتنی و جذاب از کار در می آید . مقارن با آن فیلم، مجموعه « لیلی با من است» ساخته کمال تبریزی پیرمرد عارف مسلک ترک زبان را بعنوان مرشد شخصیت اصلی داستان قرار می داد و درجواب سوال پرويز پرستويي که می گفت : اینجا خط مقدم است؟ پیرمرد با بازی رحمان باقریان و با لهجه ترکی می گفت: « بنده خدا اونجا که تو وایسادی بیست متر هم از خط مقدم جلوتر است! "

درسالهای بعد این ایده ها در رنگ آمیزی شخصیتها به بلوغ رسید و بعنوان مثال فیلم « هیوا» ساخته رسول ملاقلی پور مجموعه ايست از لهجه های مختلف که در میدان جنگ گرد هم جمع شده اند و در رأس آنها زبان ترکی در صحنه های متعددی از فیلم برای محاوره با دیگران در نظر گرفته می شود. فیلم با بازی جمشید هاشم پور، فرهاد قائمیان و اتابک نادری بعنوان رزمنده های ترک زبان که هرکدام عقاید و شخصیت های خاصی دارند در خلق این فضا موفق می شود. فرهاد قائمیان در نقش « عباس میراب» رزمنده یی اردبیلی است که به دلیل علاقه خاص اردبیلی ها به حضرت عباس(ع) با تمسک به او وظیفه سقایی را در جبهه ها به عهده می گیرد و آنچنان عارفانه در حالیکه زل زده است به ستاره های آسمان و ترانه های بی زوال سرزمین مادری اش را زمزمه می کند به ملاقات معبود می رود.

فیلم بچه های آسمان مجید مجیدی با کشف یک استعداد جدید بازیگری به اسم" رضا ناجی" که اهل تبریز است و فارسی را نمی تواند بدون لهجه ادا کند به روی پرده می آید و این ویژگی رضا ناجی بعدها به نقطه قوت او تبدیل می شود و در فیلم های دیگر مجیدی هم بهترین شخصیتهای داستان را بازی می کند . فیلم های همچون باران ، آواز گنجشكها و بیدمجنون از این سری فیلم ها هستند که ناجی در هیأت یک مرد زحمت کش ترک زبان ظاهر می شود که هیچگاه نمی خواهد شرافت انسانی اش را با مادیات تاخت بزند . صحنه قند شکستن ناجی در بچه های آسمان و برگرداندن یخچال در" آواز گنجشکها" همان فقر با عزت بود که بعدها بعنوان ترجیع بند فیلم های مجیدی درکل جهان مطرح شد . رضا ناجی با همین ویژگی در سایر پروژه ها هم شرکت کرد که مهم ترین اشان فیلم تلویزیونی « او» ساخته رهبر قنبری بود که در آن فیلم نقش یک روحانی ساده روستایی در دامنه سبلان را برعهده داشت که به رتق و فتق امور شرعی روستاهای اطراف می پرداخت و حالا در یک آزمون بزرگ برای رها کردن روستا و رسيدن به مقام امامت جمعه شهر اردبیل قرار گرفته است.

در فیلم « باغهای کندلوس» ساخته ایرج کریمی هم ناجی نقش فراواقعی فرشته مرگ را برعهده دارد که با یک ماشین لکنتی با قهرمانان داستان همراه می شود و کلی برای آنها وراجی می کند تا بعد از رفتن اش « مسعود کرامتی» قهرمان داستان بگوید: « تا بحال این همه مزخرف درست نشنیده بودم!»

فیلم مارمولک ساخته کمال تبریزی هم هرچند مستقیماً شخصیتی ترک زبان را بعنوان قهرمان داستان انتخاب نکرده بود ولی تیپی که رضا مثقالی ( پرویز پرستویی) برای روحانی مورد نظرش انتخاب کرده بود یک ته لهجه ترکی داشت که وقتی با اقلیم مرزی آذربایجان و ترانه « کوچه لر سو سپمیشم» همراه می شد طراوت خاصی به صحنه های مسجد فیلم می داد.

رسول ملاقلی پور در ادامه سینمای جنگی مورد نظر خود در اوایل دهه هشتاد فیلم قدر ندیده قارچ سمی را ساخت که باز هم زوج فرهاد قائمیان و جمشید هاشم پور بعنوان قهرمانانی با اصالت ترک در لحظات سخت و نفس گیر به زبان ترکی حرف می زدند تا یاد آور این مثل قدیمی باشند که آدمها هنگام درد کشیدن به زبان مادری ناله می کنند. دردناک ترین صحنه فیلم جایی بود که سلیمان با بازی فرهاد قائمیان در سالن مدرسه برای دیدن تنها دخترش می رود و هرچه قدر می خواهد او را در آغوش کشد بچه او را پس می زند و می گوید تو پدرم نیستی تو دیوونه یی و قائمیان از دست خدا شاکی می شود که : "خدایا منو بکش راحتم کن! دیگه بچه ام هم منو قبول نداره ! » هرچند در این فیلم رویا تیموریان تلاش زیادی در تلفظ جملات ترکی به کار می برد ولی به دلیل عدم تسلط اش تلاشهایش بی ثمر می ماند محاوره هاي خصوصي اش با هاشم پور به زبان ترکی تصنعی از کار در می آید!

مجموعه شهریار بعنوان سریالی که بخش اعظم صحنه های آن در آذربایجان اتفاق می افتد و اکثر شخصیهای آن به زبان ترکی تکلم می کنند در ارائه تصویر درستی از این روابط موفقیت چندانی کسب
نمی کند و در چهارراهی ترکی سلیس ، ترکی با لهجه، فارسی سلیس و فارسی با لهجه سرگردان می ماند و توفیق آنچنانی نمی تواند کسب کند.

اکبرعبدی و مینا جعفرزاده در سریال هتل پیاده رو با ایفای نقش مادر و فرزندی با لهجه ترکی هرچند در خنده سازی برای مخاطبان موفق می شوند ولی به دلیل شکل کار و مختصات سریال نمی توانند به لایه های زیرین نقش راه یابند همان اتفاقی که در اخراجی ها برای « بایرام لودر» اتفاق می افتد و اکبرعبدی با درصد کوچکی از استعدادهایش می تواند آنها را به سرمنزل مقصود برساند.

به نظر می رسد بعد از گذشت سالها از ورود لهجه ترکی به سینمای ایران هرجا که نویسنده و کارگردان درک درستی از شخصیت خلق شده در فیلمنامه داشته و با انتخاب صحیح بازیگر و انتقال مفاهیم مورد نظر خود زمینه ساز شکوفا شدن شخصیت را فراهم آورند خود بخود آن قصه پذیرفتنی و آن شخصیت مورد قبول مخاطب قرار می گیرد و در غیر این صورت بصورت کاریکاتوری از شخصیت و لهجه مورد نظر ارائه می شود که در سطحی ترین شکل ممکن به هیچ عنوان مانایی خاصی نداشته و زود از صفحه روزگار محو می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 17:57  توسط حمید رستمی  | 

تعطیلی فرهنگ تا کی؟!

در روزهایی که دولت تدبیر و امید در حوزه های مختلف عزم خویش جزم کرده تا از آلام ملت فرو کاسته و آرامش و اطمینان را میهمان خانه ها کند هر یک از اعضای کابینه در حیطه وظایف خود سعی در ربودن گوی سبقت از همکاران دارد و بر آن است تا خود شاگرد ممتاز نام گرفته و در به حداقل رساندن معضلات و مشکلات سهم خود را ادا نموده و باری از دوش خلایق بردارد .علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی بدون هیچ شباهتی آشکار به سلیقه فرهنگی پدر آستین همت را بالا زده و با برگزاری جشنواره فیلم و تئاتر فجر سعی در  دمیدن هوای تازه به کالبد خسته جامعه هنری کشور دارد اما استان اردبیل به عنوان جزئی از این کل چنان در خواب زمستانی فرو رفته است که انگار تزریق نیروی کارآمد و تأثیرگذار در این حوزه به دوره بعدی موکول شده و چهار سال اخیر با همین وضعیت کج دار و مریز تداوم خواهد یافت تا کماکان سوگوار قربانی شدن فرهنگ و هنر در مسلخ رقابت های عوامانه قبیله یی باشیم.

اکنون شش ماه تمام از شروع به کار دولت تدبیر و امید سپری شده است و عرصه فرهنگ استان که دوران اسفباری را در سال های اخیر شاهد بوده به امید وزیدن نسیم اعتدال و توسعه مدت هاست که روزشماری می کند اما انگار که عرصه فرهنگ آنچنان که باید جدی انگاشته نشده و بود و نبودش برای برخی ها آنقدرها هم متفاوت نیست.

در حالی که با توجه به موقعیت جغرافیایی استان اردبیل و وجود پتانسیل های غیرقابل چشم پوشی در عرصه های مختلف هنری و فرهنگی آنچه قابل انتظار بود روشن شدن تکلیف اداره این نهاد فرهنگی و سعی در تزریق خون جدیدی از تلاش و پشتکار و اندیشه بر رگ های خسته و تحلیل رفته بود که متأسفانه تا به امروز تمام اخبار منحصر به تایید این فرضیه و تداوم وضعیت بلاتکلیفی این چند ماهه است وضعیتی که در همان روزهای نخست شکست گزینه های متعدد اصولگرایان به استعفای منصور شرفی انجامید تا وی قبل از آنکه مهر برکناری بر پیشانی اش اصابت کتند خود در پی بخت خویش برود و اوضاع نابسامان تر از پیش به حال خود رها شده و همگان در انتظار تغییر و تحول روزشماری کنند. اکنون دست کم هفت ماه از آن تاریخ سپری شده و عزمی برای برون رفت از آن وضعیت «باری به هر جهت» مشاهده نمی شود و اهالی فرهنگ سر درگم و بلاتکلیف هر روز چندین و چند بار گزینه ها و خود گزینه پندارها و شانس هر کدام را برای یکدیگر مرور می کنند.

با توجه به اینکه جناب استاندار به عنوان نماینده دولت در استان تمام هم و غم خویش را معطوف به عملیاتی کردن روند تحول اقتصادی در منطقه کرده اند و همیشه و در همه حال عنصر زمان را به عنوان یکی از تعیین کننده ترین آیتم های این تحول قلمداد می کنند اما در عرصه فرهنگ و هنر گویی زمان فاقد ارزش بوده و با ریتمی به شدت کند اوضاع رخوت انگیز فرهنگی تداوم می یابد تا بالاخره قرعه فال به نام یکی از نامزدها اصابت کرده و چند سالی را هم به این منوال سپری کنیم.

نکته قابل توجه هم همین جاست که تا به حال کسی از اهالی فرهنگ و هنر مشورت نخواسته و همه چیز پشت درهای بسته گفته و شنیده می شود و گویی همگان محرم اسرارند به جز خود اهالی فرهنگ و مشخص است که خروجی این جلسات غیر فرهنگی چه خواهد بود!

یک نگاه گذرا به گزینه هایی که در این چند ماهه گرد و خاکی کرده اند و دست کم در این برهه برای خود اسم و رسمی دست و پا کرده اند نشان دهنده آن است که تقریباً هیچ برنامه یی برای توسعه فرهنگی استان ندارند و هر کدام فقط به دلیل نزدیکی به فلان شخص و بهمان مقام شایستگی احراز پست را در خود مشاهده می کند و از طرف دیگر عموماً با کلمه توسعه خصومت دیرینه دارند. وقتی که معاون استاندار در یک گفتگوی صمیمانه ابراز می کند که بزرگترین هدف، نهادینه کردن تفکر توسعه گرا در استان است ناخودآگاه واژه توسعه فرهنگی به ذهن دوستداران فرهنگ خطور می کند ولی شرایطی که هر روز پر رنگ تر هم می شود این انتظار بیهوده است و گزینه هایی که هر کدام در مقیاس بسیار کوچکتر از این امتحان داده اند و نتیجه اش بسته تر شدن فضای تنفس برای هنرمندان و تقسیم آن ها به خودی و غیرخودی و هم چنین تکیه بر ارائه کارهای سفارشی و نمایشی صرفاً برای خوش آمد افرادی خاص بوده و در ادامه از میان رفتن شور و شعف و اشتیاق برای بروز خلاقیت، گوشه گیری و انزوای هنرمندان واقعی تنها چشمه یی از شاهکارهای این افراد بیگانه با فرهنگ و ادب است.

مخلص کلام اینکه وضعیت فرهنگ استان شدیداً اورژانسی بوده و نیاز به یک پزشک حاذق و با تجربه و در عین حال ریسک پذیر دارد. فرهنگ استان حجره یی در بازار سرپوشیده اردبیل نیست که طرف پشت دخل چرت بزند و در را ببندد و فارغ از قیل و قال دنیا به دمای اتاقش حساس باشد.

اگر هم تعجیلی برای رساندن این مریض رو به موت به حکیم خانه ندارید لطفاً ابلاغ بفرمائید تا هزینه کفن و دفن بالا نرفته مراسم ختم اش را برگزار کنیم و یک ایل را از بلاتکلیفی نجات دهیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:3  توسط حمید رستمی  | 

مطالب قدیمی‌تر