X
تبلیغات
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

دیوار ما کوتاه است یا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

تجربه سال 92 حاوی درس های تلخ و شیرینی برای مجموعه اصلاحات استان بود که مرور نتایج آن هرچند خوشی های خرداد و تابستان را در پی داشت ولی با آغاز مهر و ریزش برگهای زرد پائیزی رفته رفته امیدها رنگ باخت تا جایی که در سیاه زمستان این اصولگرایان استان بودند که به پشت گرمی تعدادی از نمایندگان همفکر ساز پیروزی کوک نموده و اندک اندک سیری این سفره گشوده شد بر تن اشان برسد و خدای را شاکر باشند از این شرایط توفیق اجباری!
مرور اتفاقات ده سال اخیر مبیّن این نکته است که مجموعه اصلاحات -و اعتدال که در ذیل آن تعریف می شود- دچار ضعف بنیادین بوده و ما خبر نداشتیم. چرا که در تابستان 84 که محمود احمدی نژاد سرود پیروزی سرداد کرسی های مجلس هفتم چنان تقسیم شده بود که سه چهار نماینده اصلاح طلب استان- که جزء قوی ترینشان بودند- با حضور خود اندک دلگرمی به نیروهای بدنه برای قلع و قمع نشدنشان می دادند ولی مدیران استانی احمدی نژاد چنان شمشیر را از رو بستند که حتی به مدیر جزء یک اداره کوچک هم رحم نکردند و از دم تغییرات انسانی را در رأس مدیریتهای استان بوجود آوردند و هیچکدام از نمایندگان استان هم نتوانستند تأثیری هرچند کوچک در این تغییرات ایفا نمایند. افکار عمومی هم چنین توجیه شد که اعمال این تغییرات از مطالبات مردمی دولت محسوب شده و کسی نباید تفکیک قوا را مخدوش کند.
اما امروز این چند نماینده استان چنان ترکتازی می کنند که انگار مجموعه دولت حیاط خلوت اشان محسوب شده و همنشین خلوت خود را با هزاران دوپینگ سیاسی، اقتصادی به کام دل ریاست برسانند . وقتی از دو نماینده سابق یکی اصولگرا و دیگری اصلاح طلب، بعد از اتمام وکالت شان، نماینده اصولگرا می شود مشاور اصلاح طلب ترین وزیرکابینه یعنی جناب علی ربیعی و فرد اصلاح طلب بعنوان یک کارمند عادی برمی گردد بر سر کار قبلی، باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد! ؟
وقتی که در شهری مثل گرمی در دوران فرد اصلاح طلبی مثل دکترنجفی رئیس اداره صنایع دستی که از قضای روزگار در فضای پر از شک و گمان خرداد 92 چند باری هم در خفا سری به ستاد روحانی زده بود شبانه برکنار می شود و رئیس ستاد احمدی نژاد جانشین او می شود باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی در تقسیم مدیریتهای کلان استان سهم زیادی از مدیران کل تقدیم می شود به مدیران احمدی نژادی که به نوعی ترفیع مقام می یابند،باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی که یک نماینده به خود جرأت می دهد در مراسم بزرگداشت پیروزی انقلاب شخص دوم مملکت را با سخیف ترین عبارات مورد خطاب قرار دهد و کل ادارات شهر و در رأس آن فرمانداری را زیر مجموعه خانواده خود بخواهد و کسی هم صدایش در نیاید باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!؟
وقتی نمی توانیم بزرگانمان را – که در سالهای عسرت خون دل خوردند و رنج دیدند و کوچک شدند و خم به ابرو نیاوردند – نمی توانیم برای مدیریتهای به مراتب پائین تر از شایستگی اشان نصب کنیم و افراد به مراتب کم مایه تر به جایشان قدر ببینند و صدرنشین باشند، باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!
انگار سالهاست که تقدیرمان نظاره گر شدن بوده و خواهد بود. یا رقیب چنان قوی ست که ما را یارای مقابله نیست یا ما ضعیف تشریف داریم که یارانمان را یک به یک درکوچه های تنگ و باریک رقابت های سیاسی خفت می کنند و بعنوان مهره یی سوخته تحویل علاقمند انشان می دهند .انگار دیوارمان از ازل کوتاه بود که هرکس با اندکی چابکی می تواند به حریم مان وارد شده و خودش را خودی جا زده و سهم خویش از این خانه برد.
انگار رقبایمان یک خسته نباشید به ما بدهکارند که نه چک زدند و نه چانه و عروس مورد نظر با پای خود به حجله اشان آمد و به قول یک طنز نویس مسئول کامیاب کردن تمام مدیران ناکامی هستیم که در هشت سال دوره مهرورزی شایعه مدیریتشان رنگ واقعیت نگرفت و دست کم در دوران اعتدال به نام و نانی دست یافتند. خسته نباشیم خداوند ما را رحمت کند. آدم های خوبی بودیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 22:11  توسط حمید رستمی  | 

حكايت چشمان نرگسي نورسته!

« نورسته» برخلاف نامش پیر بود. چروکیده بود. دیگر دستهای نحیف اش نای کیسه کشیدن نداشت، نای لیف کشیدن نداشت، نای سنگ پا زدن نداشت.ناي آن را نداشت که زنان محله را ترگل ورگل کرده و راهی منزلشان کند. سالهای سال از آن روزها می گذشت که هرکس پا به حمام عمومی محله می گذاشت سراغ نورسته و کیسه جادویی اش و سفیداب کیمیاگرش را می گرفت که از هر آدم غبار گرفته يي فرشته می ساخت. دیگر سر نوبت کیسه کشی به دست نورسته فرتوت کسی گیس کشی راه نمی انداخت کسی بخاطرش به دیگری ترش نمی کرد کسی برای خودشیرینی دو تا پول سیاه بیشتر کف دستش نمی گذاشت که یک روز تک پسرلاغر اندام اش احساس بزرگی کرد. احساس بلوغ کرد. برای خودش کسر شأن دانست که مادر پیرش کیسه دستش بکشد و تن و بدن زنهای محله را مشت و مال دهد. گفت : «دیگر بزرگ شده ام خودم نان می آورم برای خوردن، آب می آورم برای نوشیدن، تو فقط بنشین توی خانه و مادری کن برایم! چشمهایت همین که منتظر دیدن هر روزه من باشد برای من دنیاست.»
آن روز « نورسته» بال نداشت برای پرواز، سالها بعد از آنکه به بهانه اجاق کوری مضحکه خاص و عام شده بودند و بعد از بیست سال خدا این تک پسر لاغراندام را به او و قلیچ همسرش هدیه داده بود یک روز قلیچ بی مقدمه رفته بود زیر ماشین و چراغ خانۀ نورسته خاموش شده بود. بی نفت مانده بود برای سالها، بی یار، بی یاور بی هیچ امیدی حتی ، فقط قدکشیدن یادگاری قلیچ بود که دلگرمش می کرد تا از کلّۀ سحر تا بوق سگ توی بخار آن حمام عمومی، توی چرک و کثافت تمام نشدنی برای صنّارسه شاهی شیرزنانه زندگی را پیش برد؛ تا روزی که «آراز» پی برد دیگر چرک شوری مادر بس است. دلاکی بس است. شانه بر زلف حنا بسته اغيار بس است. وقت آن رسیده كه مادر دیگر فقط مادری کند. خانومی کند، دستاش بجای صابون و سفیداب و چرک و کثافت بوی پیاز و سبزی و مهر و محبت بدهد.
2- آراز بی پدر بی یار بی یاور فقط توانست فرغون پنچر شده گوشه حیاط قد غربیل نورسته را باد کند و بعنوان مغازه یی سیار درکوچه پس کوچه های خاک گرفته و پیچ درپیچ شهری که آخر دنیاست گزکند و جوراب و شلوار و دامن زنانه برای زنان خانه داری که از دار دنیا فقط هفت هشت ده تا بچه قد و نیم قد داشتند و از لباس فقط بعنوان تن پوش استفاده می کردند بفروشد. هنوز دوره آخرالزمان نشده بود که هر لباسی فقط یکبار پوشیده شده و زلم زيمبو اصل اول زندگي باشد و نصف بیشتر مخارج آدمها را پوشاک تشکیل بدهد. هر زنی فوق اش یک دست لباس مهمانی داشت و اکثر بچه های زیر ده سال قسمت اعظم بدنشان آنقدر آفتاب خورده بود که رنگش هم آفتاب سوخته تر شده بود. حالا در این وضعیت «آراز» برای آنکه مادرش دلاک نباشد روزی دست كم یکبار کل شهر را کوچه به کوچه بالا و پایین می کرد و داد می زد و مشتری دعوت می کرد. کم کم داشت کارش بار می شد. رنگ اسکناس های ده بیست تومانی به دستانش می چسبيد که اسمش درآمد برای سربازی . جنگ با شدت تمام ادامه داشت و کسی نمی توانست پایانی برایش متصور شود. آراز دفترچه آماده به خدمت را که گرفت اشک نورسته سرازیر شد. چشمانش در ساعتی شد فرات، شد دجله، شد آراز، شد خان آراز!
جنگ با شدت تمام ادامه داشت. نیاز به نیرو حالی اش نمی شد که این تک فرزند است، سرپرست خانوار است یا هرچه، وظیفه وظیفه است. نورسته یکی دو جا رفت عریضه نوشت، وصف حال داد. کاری از دست کسی بر نیامد. آراز فرغون اش را درگوشه حیاط پارک کرد. تعدادی از وسایلی که برای فروش داشت نسیه داد به در و همسایه برخی اجناس هم روی دستش ماند نورسته با دقت تمام بسته بندی کرد تا بعد از دوسال که رخت سربازی از تن آراز درآمد دوباره بفروشد.
3- نورسته تنها شده بود. هیچ وقت زمانه با او نساخته بود. در زمانی که همه زنان محله یک دوجین بچه داشتند او به هوای جوانی رفت خانه قلیچ، بیست سال تمام در دروازه شهر بسته شد و دهان مردم بازماند. هرکس که رسید تیکه یی بارش کرد بعد از بیست سال هم که نوری در زندگی تاریکش روشن شد زیاد طول نکشید که بی شوهر شد .بي همدم بي تكيه گاه هم مرد خانه شد هم زن. کسی را هم دور و بر نداشت که هوایش را داشته باشد. حالا هم که قامت اش خمیده باز تنها شده و چشم انتظار دلبندش که از محاربه برگردد. هفته های اول بی خوابی های شبانه او را از تک و تا انداخته بود. کم کم کفگیر هم به ته دیگ می خورد و سربازش هم که آمد و رفت اش خرج بر می داشت. تصمیم گرفت دوباره برود سرکار. بقچه اش را از صندوقچه کهنه اش برداشت تا روز از نو و روزی از نو...
4- دهه شصت دهۀ بی خبری بود. ارتباطات خلاصه شده بود در پاکت نامه و تلفن همسایه. آخرین نامه یی که از آراز آمد سه ماه پیش بود که گفته بود در منطقۀ « حاج عمران» مستقر شده اند. نورسته نمی دانست « حاج عمران» کجاست. اطرافیان هم زیاد حالی اش نمی کردند که خط مقدم مقدم است. ولی سه ماه بی خبری طاقتش را بریده بود نه شوهری بود که سر برشانه اش بگذارد و غم دوری فرزند را با او قسمت کند نه برادری و نه خواهری در این نزدیکیها. فقط اشیاء خانه و مرغ و خروسهایش بودند که هر روز آب شدن نورسته را به چشم می دیدند و کاری هم از دستشان برنمی آمد. سه ماه شد یکسال، یکسال شد یکسال و نیم و هیچ خبری نیامد. تمام پاکت های نامه خالی بود، تمام بالهای کبوتران نامه بر بی پیغام بود. از همرزمان و دوستان و آشنایان هم کسی جواب درست و حسابی نمی داد. یک روز می گفتند شهید شده ، یک روز می گفتند اسیر شده، هیچ نقل قول معتبری که نشانه یی امیدوار کننده داشته باشد برای نورسته نمی رسید. هر روز زلفهایش را شانه می زد، گره می زد، لچک به سر می زد لباس سنتی سفید گلدارش را می پوشید و منتظر می ماند، منتظرمی ماند، منتظر می ماند خدایا چقدر بد است این انتظار!
می رفت بنیاد شهید ، می رفت اعزام نیرو. می رفت هرجایی که حس می کرد خبری از دردانه اش باشد. یک روز یک نفر یک عکس دسته جمعی از اسرا نشان داد که ان وسط ها یک نفر میکروفون به دست شبیه آراز ایستاده بود. نورسته چند روزی ذوق كرد که آرازش اسیر هم که باشد حداقل زنده است. ولی کارخانه های شایعه سازی دوباره راه افتاد هرکسی زخمی زد، طعنه یی بارش کرد. نگاهها سنگین و سنگین تر شد. مدتی طول کشید تا نورسته بفهمد که پشت سر پسرش چه حرفها می زنند : « می گویند پناهنده شده، به مجاهدین پیوسته، جاسوس بوده و ... » نورسته اینها را که شنید آتش گرفت، سوخت، خاکسترشد، خاکسترنشین شد. نمی توانست باور کند. اصلاً باورکردنی نبود. آخر پسرک لاغراندام دست فروش قلیچ و نورسته چه اطلاعاتی داشت که باید می فروخت. او که از بچگی اهل نماز و روزه مسجد بود ولی هرچه بود حرف مردم کارش را کرد و حالا این نورسته پیر و فرتوت بود که ديگر چشمه اشکش هم خشک شده بود و باید جلوی تک تک اهالی را می گرفت و به خدا و پیغمبرش قسمشان می داد و به برائت دلبندش شهادت می داد. گاهی دلش می خواست حداقل جنازه پسرش پیدا می شد تا تو دهنی بزند به در و همسایه ! حالا دیگر به شهادت اش هم راضی شده بود فقط بخاطر اینکه آبروی خود و بچه اش پیش کس و ناکس نرود. روزهای سختی بود برای نورسته فرتوت ما!
5- اسرا که برگشتند مسافرگمگشته دل نورسته نیامد، کسی هم خبری پیغامی، پسغامی هم از او نیاورد. انگار قضیه آن عکس كذایی هم صحت نداشت و آن عکس اصلاً متعلق به آراز نبود. همه پرستوها به خانه برگشتند، نوبهارآمد، همه پرندگان چهچه زنان آمدند فقط کسی در چوبی نورسته را به صدا در نیاورد که روزی همسایه ها خبر دق مرگ شدن نورسته را به همدیگر دادند تا در یک صبح غریب، تنها و بی کس، جسم خشکیده و بی وزن نورسته به خاک سپرده شود. کسی برایش گریه نکرد، کسی برایش سیاه نپوشید، کسی برایش اوخشاما نخواند، کسی برایش چلّه نگه نداشت، کسی برایش مجلس آنچنانی برگزار نکرد. انگار یك محله ازدست اش راحت شده بود. همه حوصله اشان سررفته بود از بس نک و نال و آه و ناله و گریه و زاری اش را دیده بودند.
6- پانزده سال بعد یک پلاک و مقداری استخوان که نام و نشان آراز برخود داشت باجلال و جبروت و خیلی رسمی در خیابانهای اصلی شهر تشییع شد. دیگر کسی رویش نشد برود سر قبر نورسته و از چشمان بی سویش حلالیّت بطلبد. و ان چنين بود كه يك محله مشغولزمه ان كاغذ وزن شدند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 11:35  توسط حمید رستمی  | 

جشنواره یی که دیگر نیست !

در حاشیه برگزاری فقیرانه جشنواره تئاتر استانی


جشنواره تئاتر استانی چندسالی است که در سراشیبی سقوط قرار گرفته است و هیچ کس هم برنامه یی برای جلوگیری از نابود شدن اش نمی کند. انگار که باید اینگونه باشد و در غیر این صورت باید تعجب کرد.
اوایل مهرماه امسال جشنواره تئاتر استان اردبیل بصورت سریع السیر برگزار شد و طی یک ماراتون سی ساعته پنج نمایش بر روی صحنه رفت که نه کیفیت نمایش ها چنگی به دل زد و نه نفس برگزاری جشنواره . جشنواره آن گونه که ازاسمش پیداست یک ضیافت سالیانه است که به بهانه آن هنرمندان تئاتر استان از شهرهای مختلف گرد هم می آیند و درکنار اجرای نمایش های برگزیده، دیداری تازه می کنند و برای یک سال تئاتری جدید برنامه ریزی می کنند و از نقاط قوت و ضعف یکدیگر با خبرشده و در راستای ترمیم ضعف ها و کاستی ها برمی آیند از کلاسهای جانبی و حضور اساتید اعزام شده از مرکز بهره مندمی شوند و درنهایت براساس آرای هیأت داوران برگزیدگان معرفی شده و قدر می بینند و بر صدر می نشینند. اما همه این افعال ماضی هستند و شاید درآینده یی نزدیک تبدیل به ماضی بعید می شوند.
درهمین ده سال پیش این ضیافت تا حدودی رعایت می شد و سالنهای لبالب از تماشاچی و بحث ها و متن و حاشیه جشنواده از جذابیت های خاص آن بود. مدت زمان طولانی، تبلیغات مناسب و ایجاد جو رقابت در بین گروههای نمایشی شاید مضراتی هم در پی داشته باشد ولی هرچه بود لذتهای وصف ناپذیری هم با خود درپی داشت حضور همه جانبه هنرمندان نمایش در شهرهای مختلف قضیه را حیثیتی می کرد تا حدی که ابتدایی ترین رقابت همان حضور درجشنواره بود که افتخارش نصیب هرکسی نمی شد و از سی چهل نمایش قبول شده از مرحله بازخوانی هفت ، هشت نمایش انتخاب می شدند و در طی حداقل چهار روز با برنامه خاص وطمأنینه بر روی صحنه می رفتند درکنار آن برنامه های نقد و بررسی نمایش ها، کلاسهای آموزشی، بولتن جشنواره همراه با سایربرنامه های فرهنگی – هنری روزهای به یادماندنی را رقم می زد. اما درسالهای اخیر درغیاب برخی از بزرگان تئاتراردبیل سایرگروهها هم تمایل چندانی به حضور درجشنواره از خود بروز نداده و از نظر کمی و کیفی فقیرترین دوره های جشنواره را شاهد بوده ایم. حضور شهرستانها فقط منحصربه پارس آباد و به ندرت خلخال شده و دراردبیل هم علیرغم تعداد بالای گروههای تئاتر عملاً کسی رغبت به شرکت درجشنواره نمی کند.
جشنواره سی ساعته با حضور هفت گروه نمایشی که بعد از انصراف درنمایش از گروه تئاتر عنوان در اعتراض به سیاستهای بازدارنده به پنج نمایش کاهش می یابد و اجراها با سرعت و پشت سرهم بدون هیچ اطلاع رسانی شروع می شود تا جایی که در روز اول در رأس ساعت 9 صبح برای اولین بار از شهرستان نمین یک نمایش به روی صحنه می رود درحالیکه تعداد حاضرین درسالن فقط سه نفر است. از سایر شهرستانهای استان فقط پارس آباد با دو نمایش درجشنواره حاضرشده که آنها هم در مورد اسکان و تغذیه، بلاتکلیف و سرگردان و ساک بردوش درمحوطه فرهنگسرای فدک وقت کشی می کنند تا وضعیت اسکان یک شبه اشان جورشود و جالب آنکه ظهر روز دوم درحالیکه سرمیز ناهار منتظرغذا هستند خبر می رسد که منبع مالی ناهار آن روز از سوی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تأمین نشده و به همین دلیل سفره ها جمع شده و عذرمیهمانان خواسته می شود.
حالا تو مقایسه کن با همین ده سال پیش که یک دبیرخانه عریض و طویل و سیستماتیک وظیفه برگزاری جشنواره را برعهده می گرفت و همه چیزآنچنان طبق قاعده پیش می رفت که آدم گاهی احساس می کرد رویا می بیند . این امر با گذر زمان بیشتر و بیشتر خود را نشان داد آنجا که دوسال پیاپی دست داوران آنقدر برای انتخاب بهترین نمایش ها برای حضور در جشنواره منطقه یی بستراست که بجای دو نمایش فقط یک نمایش انتخاب می کنند. درحالیکه درسال 82 آنقدر کیفیت اجراها بالا بود که هیأت داوران در طی تماسی با مرکز هنرهای نمایشی مجوز حضور سه نمایش از اردبیل درجشنواره منطقه یی را اخذ کردند.
سیاست غلط مرکزهنرهای نمایشی یکی از عوامل این افت فاحش است. آنجا که جشنواره را میدان رقابتی برای نمایش هایی که در طول سال اجرا شده اند قرارداده غافل از اینکه نمایش یک هنر زنده و پویاست نمی شود آن را منجمد کرده و درجایی پنهان کرد تا به وقت مقتضی بیرون آورده و دررقابت شرکت کرد. بعنوان مثال نمایشی که هشت ماه قبل اجرای عمومی داد. و پرونده اش بسته شده برای حضور درجشنواره باید دست کم یک ماه تمرین کند تا به آن آمادگی آرمانی روزهای اجرا دست پیدا کند . البته این امر هم جایی امکان تحقق دارد که بتوان همان تیم را بی کم و کاست تشکیل داد. والاً بعد از گذشت چندین ماه از اجرای عمومی یک نمایش اتفاقات مختلفی برای اعضای گروه واقع می شود که تغییرات نفری را بر گروه تحمیل می کند.
گاهی میزان این تغییرات بحدی تأثیرگذار است که موجب خلی یک اثرجدید می شود که این خود نیز مستلزم صرف زمان و هزینه است . درنتیجه گروههای نمایشی برای اینکه مطمئن ترین روش حضور در جشنواره را آماده سازی و اجرای عمومی در هفته های منتهی به آغاز جشنواره می بینند درنتیجه دراکثرنمایش ها شتاب زدگی و پائین بودن میزان تمرین را شاهد هستیم.
همه اینها باعث می شود که درصد پائینی از پتانسیل تئاتری استان اردبیل به فعلیت برسد وچشمان بهت زده هیأت داوران درچند سال اخیر مبین این نکته است که به هیچ عنوان انتظارات آنها از تئاتر اردبیل برآورده نشده و دنبال پاسخی براین حجم پرسش هستند!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:1  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با ایوب آقاخانی – نمایشنامه نویس، بازیگر و کارگردان


س:برای شروع بفرمایید که علاقه به هنر و فرهنگ را چگونه در خودتان کشف کردید؟

ج: من از ده سالگی داستان می نوشتم و از سیزده سالگی گرایش پیدا کردم به سمت نمایشنامه نویسی و داستان. و بعدها در نمایشنامه نویسی توقف کردم. از همان موقع شروع کردم به دیدن آدم هایی که دستی در این کار داشتند ، گذراندن دوره های مختلف تئاتر و نویسندگی با اولویت بیشتر . عملاً با ورود من به دانشگاه در سال 73، من نویسنده یی بودم که رفته بودم تحصیلات آکادمیک هم داشته باشم. بنابراین طبیعتاً نویسنده خوبی نبودم. اما من غلطهای غیرقابل جبرانم را پیش از دانشگاه انجام داده بودم و حالا در رقابت با دوستانی که شروع کارشان بود بالاتر نشان می دادم. از منتقد فحش خورده بودم. از معلم چوب خورده بودم.
نمایشنامه هایم روی صحنه رفته بود و دیگر در دانشگاه خود را علمی ترکردم و از اساتید بزرگ ادبیات نمایش این مملکت بهره بردم . یکی از بزرگترین اقبالهای زندگی من این بود که شاگرد بزرگترین آدمهای درام نویس کشور بودم که کاملاً تصادفی تقریباً همه اشان در مقطع تحصیل من در دانشگاه من تدریس می کردند و بعد از آن هم رفتند. دقیقاً اسمش اقبال است و هیچ چیز دیگری نیست. شاگرد بیضایی، دولت آبادی ، گلشیری، جمال میرصادقی بودم و همه کسانی که الان سعی می کنیم ازآنها یاد بگیریم.

س: شما چه رشته یی تحصیل می کردید؟

ج: تئاتر با گرایش ادبیات نمایشی در دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی تهران که کارشناسی ارشد را هم بلافاصله بعدازآن رفتم تربیت مدرس و بدون وقفه تا سال 1381 تمام کردم و پیش از اتمام تحصیلات تدریس در دانشگاهها را شروع کرده بودم. به محض شروع تحصیل در دانشگاه درسال 74 گروه پوشه را راه اندازی کردم. کلمه « پوشه» فارسی شده کلمه « ماسک » است.

من از سال 74 برای اجرای عمومی درتهران متن ارائه کردم که درسال 78 اولین نمایش ام را روی صحنه بردم.

س: شما تا سال 73 یعنی تا بیست سالگی در تبریز بودید چه تصویرهایی از فضای فرهنگی- اجتماعی شهر در ذهن دارید؟

ج: واقعیت اش آنقدر فضای فعالیت فرهنگی و هنری در تبریز داشتم که از تحصیل در مدرسه تیزهوشان تبریز کمی عقب بمانم. من در دوره راهنمایی و دبیرستان در مدرسه تیزهوشان درس می خواندم به دلیل فعالیت های غیردرسی که داشتم همکلاسانم از من جلو زدند و در واقع من مدرسه تیزهوشان را با رنج تمام کردم. اواخر کار دیگر توان من را کامل گرفته بود من باید برای اینکه زیاد از همکلاسانم عقب نمانم خیلی بیشتر تلاش می کردم چون در یک مدرسه عادی نبودم از طرفی بیش از نیمی از زمان زندگی من را آن زمان مطالعه غیردرسی پر می کرد.

س: رشته اتان هم حتماً ریاضی بود!

ج: بعله رشته ریاضی. اصلاً نسل اول مدرسه تیزهوشان (پسرانه) در تبریز فقط رشته ریاضی بود و ما چاره یی نداشتیم. از طرفی ما از پنجم ابتدایی جذب شده بودیم هر موقعی که این ذهنیت در من بوجود می آمد که از مدرسه تیزهوشان بیایم بیرون همه اطرافیان جمع می شوند و ما را نصیحت می کردند و می گفتند که
می دانی الان چند صد نفر آرزوی این موقعیت را دارند در نتیجه با هر مشقتی تا انتهایش رفتم.

من در تبریز در چند تا گروه فعالیت می کردم . از جمله گروه قطره ، بعنوان بازیگر و نویسنده ، با رادیو تبریز بعنوان بازیگر و نمایشنامه نویس همکاری می کردم. در دوره های مختلف هم که شرکت می کردم امکان مطالعه خیلی خوبی هم داشتم . ما کتابفروشیهایی درآن دوران در تبریز داشتیم که من اکثرکتابهای تئاتری را از نویسندگان قدیمی تا معاصر را می توانستم تهیه کنم. چند نفر درتبریز بودند که ما دائم به آنها رجوع می کردیم. مثل مهدی لذیری، شهرام خدایی ، مرحوم اسد صادقی . همه اینها باعث شد که من دائم بنویسم و اصلاح بشوم. یعنی زمانی که من وارد دانشگاه شدم اندوخته های مطالعاتی ام در تبریز به شکل ایده ال و به اندازه بود یعنی اگر می خواستی جوینده باشی حتماً می یافتی.

س: مقوله نوشتن بخش های زیادی دارد شما چرا گرایش به تئاتر پیداکردید؟

ج: گرایش عجیب و غریب پدرم به سینما باعث شده بود که کمترین حد سینما رفتن من هفته یی یک روز باشد. در یک شهرستان یک پسربچه کم سن و سال هفته یی حداقل یک روز به سینما می رود . این یعنی که دائم با سینما در پیوند است. هنوز بهترین جایزه یی که از پدرم می گرفتم سینما رفتن بود و کتابهای تن تن ، اینها از من چیزی ساخته بود که در پیوند با گونه دراماتیک داستان یعنی سینما باشم.من با داستان نویسی شروع کردم چون کتاب داستان زیادی خوانده بودم. آن موقع که همکلاسیهای من نمی توانستند جمله بنویسند من داستان
می نوشتم. البته داستانهای بدی می نوشتم ولی تفاوت من با هم سن و سالانم را می خواهم نشان دهم. یعنی آمیزه انشاء و تخیل .

از بس فیلم می دیدم حتی داستانهایی که می خواندم مصادیق سینمایی در ذهنم پیدا می کرد. بعد دیدم که سینما برایم غیرقابل دسترس است به همین دلیل به نمایش که قابل دسترس تر بود سوق پیدا کردم. خودبخود از علاقه به سینما غلطیدم به تئاتر که گونه نزدیکتری بود به سینما هرچند که بعدها درتئاتر جادویی را دیدم که هرگز در سینما وجود ندارد . بنابراین الان دیگر آن اشتیاق نسبت به سینما در من وجود ندارد.

س: حتی برای تماشایش؟

ج: نه دیدنش که نه، هنوز بیماری فیلم دیدن در من با قوت تمام وجود دارد. کاری اش هم نمی شود کرد. هم همه فیلم های روز دنیا را می بینم و هم آرشیو می کنم و در این کار می توانم با هرکسی رقابت بکنم ولی به هیچ وجه نمی توانم این علاقه را با تئاتر مقایسه کنم. همه اینها باعث شد که از ابتدا با یک تقه لغزیدم به سمت نمایشنامه نویسی که الان به خاطر این اتفاق خوشحالم. چون اعتقاد دارم که گونه سخت تریست.نوشتنی که از توصیف بهره ور نیست و تنها با تکیه براعمال شخصیت داستان را روایت کند نوشتن اش سخت تر است. اگر فکر می کنید من اشتباه می کنم امتحانش کنید.

س: شما همان اوایل بازیگری هم می کردید و حتی درسال 68 جایزه بازیگری هم گرفتید نه ؟

ج: من درجشنواره های دانش آموزی و حوزه هنری(سوره) دو سه بار جایزه بازیگری برای متن هایی که خودم نوشته بودم گرفتم.

س: بازی کردنتان در آن برهه بیشتر به این خاطر بود که نویسنده کار بودید یا نه واقعا به آن حد از شایستگی رسیده بودید که بدون نویسندگی هم نقش بدست بیاورید؟

ج: آن موقع ما چند نفر بودیم که دور هم جمع می شدیم و می خواستیم کارتئاتر بکنیم هرکسی هرکاری از دستش برمی آمد انجام می داد. بیشتر یک حرکت تیمی بود. من چون می توانستم بنویسم و بازی کنم این نقش ها را برعهده می گرفتم شاید اگر طراحی صحنه هم بلد بودم آن کار را هم می کردم بنابراین حداقل در آن مقطع اسم اش تلاش تیمی برای به ثمر رسانیدن یک کار بود.

س: در آن برهه زمانی بیشتر با چه کسانی دم خور بودید؟ بعدها آیا از آن جمع کسی تئاتر را ادامه داد یا نه؟

ج: چون درآن مقطع بیشتر با هم مدرسه ای های خودم همکاری می کردم همه اشان عاقل تر از من بودند و دکتر، مهندس هایی شدند در سرتاسر جهان. تمام فارغ التحصیلان تیزهوشان تبریز در آن برهه یا در ایران مدارج علمی بالایی دارند یا در سطح جهان پراکنده شده اند. هیچکدام دراین عرصه بعنوان شاغل باقی نماندند شاید هنوز هم علاقمند باشند. وقتی حوزه عملکردم را درمدرسه گسترش دادم و به یک رده بالاتر رفتم رسیدم به اسامی که ذکر کردم . یعنی شهرام خدایی، بهرام ملکی علوی، شهاب عباسی (خنده بازار) و ... چند نفری هم بودند که گاهی به ما نزدیک و گاهی دور می شدند مثل حسین راستین، رامین راستی ، ایرج کله جاهی، نادرساعی ور، سعید نجفیان و .....

س: فضای فرهنگی خانوادگی شما چگونه بود؟ گفتید که پدرتان علاقمند سینما بود؟

تا زمانی که نگفته بودم می خواهم تئاتر حرفه من باشد کسی مخالفتی نمی کرد به محض اینکه گفتم
« تیزهوشان» را رها می کنم و قید رشته های مهندسی را می زنم و می روم برای تحصیل در رشته تئاتر اصطکاکها شروع شد. تا آن موقع همه مدافع دو آتشه هم اگر نبودند حداقل در سر راه فعالیتهای من مانع تراشی نمی کردند. خانواده من مجمع المشاغل هستند. پدرم که عکاس هست یک برادر دارم که نظامی هست. من برادر وکیل دارم ، برادرمهندس و نقاش و گرافیست دارم.

س: پرجمعیت بودید؟

ج: کم جمعیت نبودیم... هشت نفر بودیم. خواهرکوچکترم هم روانکاو بالینی است. کلا مشاغل درخانواده آقاخانی جمع شده اند. هیچکدام اشان هم معارضه ای با هنر نداشتند و هیچکدام اشان هم بجز من و برادرکوچک من که تحت تأثیر من وارد عالم هنرشد. تصمیم نگرفتند شاغل عالم هنر باشند. آنها هرکدام به اندازه یک آدم معمولی و منطقی از هنر لذت می برند. فقط همگی دراین نکته اتفاق نظر دارند که ارتزاق از هنر در این مملکت کارآسانی نیست. اگر هم من امروز با تمام تلاش و کوشش ام توانسته ام گلیم خودم را از آب بکشم بیرون بیشتر بخاطر میزان بالای تلاش و صبر ایوب وار و مقدار تحمل گرسنگی بوده. یعنی من بلد بودم که صبرکنم ، عجله نکنم، سالها پشت درهای بسته سیاه مشق بنویسم برای اینکه این در باز بشود. خیلی ها شاید حوصله اشان زیاد نباشد و یکی دوبار که متن اشان رد می شود دلسرد می شوند ولی من این جور نبودم. اوایل در جشنواره فجر من را با مقدارکارهای رد شده ام می شناختند. این اسم « ایوب » هر چقدر زمانی برای من ثقیل بود در یک برهه یی میل مشابه سازی را در من بوجود آورد و صبوری پیشه کردم تا به اهدافم برسم و الان به مرحله یی رسیده ایم که بیشتر دانشجویان ام بین خودشان من را به اسم کوچک صدا
می زنند .

س: برسیم به سال 74 و قبولی شما از رشته تئاتر. اینکه یک جوان شهرستانی ترک برود تهران و درفضای تئاتر آنجا بتواند خودش را بالا بکشد چیز کوچکی نیست. چگونه این اتفاق افتاد؟

ج: خیلی سوال پیچیده یی ست.جوابش را نمی توانم باچندجمله بدهم. چیزی که می توانم بگویم این هست که به دلیل مخالفت خانواده ام تصمیم گرفته ام که از فشارآوردن به آنها عمداً خودداری کنم. این یک رگ غیرت آذربایجانی بود که باید اثبات می کردم که علیرغم اینکه من رشته دلخواهم را ادامه می دهم فشاری هم به خانواده نمی آورم. این یعنی آغاز یک جنگ نابرابر، با یک شرایط پیچیده . یعنی من دائماً استرس داشتم که فردا چه می شود و انگیزه هایم قوی و قوی و قویتر می شد. من جزء معدود دانشجویانی بودم که حرف پرت ترین اساتیدم را هم می بلعیدم. هم زمان دنبال کارمی گشتم، خیلی سخت. آدم هایی که از همشهریانم بودند و به من دروغ گفته بودند که درتهران کاره یی هستند رفتم و فهمیدم که آنها هیچی نیستند. فقط برای آنکه به همشهری خودشان در یک اشلی نابرابر تفرعنی خرج کرده باشند . اراجیفی سرهم کرده اند و برای من سرابی ساخته اند. رفتم دیدم یک مشت موجود منفعل کارمند محمل که یک گوشه افتاده اند و به درد لای جرز هم نمی خورند. خب این یک ناامیدی بزرگ بود برای من. حالا من باید کار پیدا
می کردم. دوره افتادم در مطبوعات تا برای اشان نقد و مقاله بنویسم .کم کم توانستم اعتماد یکی دوتا از نشریات را جلب کنم تا نقد آثار روی صحنه را بنویسم. آثاری که تعدادشان انگشت شمار بود و من باید با پول خودم می رفتم آن اجراها را می دیدم و نقدشان می کردم تا آخرماه به معنی اخص کلمه یک چندرغازی بگیرم ولی خب می گرفتم. به همین دلیل آن موقع نشریه یی نبود که سرک نکشیده باشم خانواده دائم دور و برم پرسه می زدند که چیزی نیاز داری؟ خیلی نگران بودند و من مدام با غرور جواب منفی می دادم درحالیکه عمیقاً نیاز داشتم. من به دلیل غرور آذری که داشتم به معنی واقعی کلمه « گرسنگی» را تحمل می کردم . گرسنگی منظورم خالی بودن معده است نه گرسنگی نمادین. و تأیید می کنم مدام خانواده اصرار داشتند که تنها نباشم و من حداقل کمک های غیرعقلانی را رد می کردم. تنها دلیل من این بود که آنها راضی نبودند من مهندسی قطعی را رها کنم و به دنبال هنربیایم. چون گفته بودند بدبخت می شوی. و من می خواستم ثابت کنم که بدبخت نمی شوم. و خیلی سخت می گذشت . بیداری، لاغر شدن مفرط، سوء تغذیه و درس و درس و درس و فیلم دیدن و تئاتر دیدن و همه را با هزینه دیدن. الان یک خرده احترامی برای ما قائل هستند لطف می کنند هرجا ما را راه می دهند و تلاش می کنند ما کار بیشتری ببینم. آن روزها هیچکس من را نمی شناخت و من برای عبور از این درها باید بهایی می پرداختم. منظورم بهای مادی نیست هر بهایی . از تن دادن به مناسک آن جا بگیر تا پول بلیط. آن دوران دوران آسانی نبود . دانشگاه به سختی می گذشت ولی من بخاطر جنس درس خواندنم از هشت ترم درسی که در دانشگاه آزاد خواندم پنج ترم دانشجوی ممتاز بودم که آن زمان به دانشجویان ممتاز هر ترم یک سکه می دادند که آنها هم برای من غنیمتی بودند. در عین حال در ذهن اساتیدم حک می شدم چون متفاوت از سایر دانشجویان بودم. جنس برخورد بهرام بیضایی با من متفاوت با جنس برخوردش با سایر دانشجویان بود. هرگز برای من مایه ورود به عرصه حرفه یی نشد ولی نگاه او را لازم داشتم. نگاه جمال میرصادقی را لازم داشتم. نگاه محمود دولت آبادی را که هنوز هم رابطه معلم – شاگردی خودمان را حفظ کرده ایم دوست داشتم. آن وسط یک راهی به ذهنم رسید. امتحان کردن خرده تجربیاتم در نمایشنامه های رادیویی درتبریز که احساس کردم به دردم می خورد مراجعه کردم و گفتم که می توانم بازیگری و نویسندگی کنم. بازیگر که اصلاً لازم نداشتند . در مورد نویسندگی هم گفتند که نمونه کار بیاورم. نمونه کار بردم پسندیدند. گفتند هرماه یک متن می توانیم از تو قبول کنیم. برای من فرصت خوبی بود و من بی وقفه شروع کردم به نوشتن . این یک ممر مختصری بود که می توانستم از رادیو وارد زندگی ام بکنم. بعد از آن حمیدگودرزی که خیلی با هم دوست بودیم رفت سر یک سریال به اسم « دانی و من » که از شبکه تهران پخش می شد وقتی آن جا دیده بود به نویسنده نیاز دارند من را خبرکرد و برد سر آن سریال و من نویسنده آن سریال شدم. این یک گشایشی دیگری بود در زندگی من که البته همه اشان همراه با آدرس بود. بعد از سه سال نویسندگی در رادیو برای بازیگری هم در رادیو تست دادم که قبول شدم. در همان دوران برای تدریس هم به دانشگاه و فضای نقد که از بین آنها نقدنویسی را بطور کامل حذف کردم ولی بقیه را تا امروز توأمان ادامه داده ام.

س: کدام را بیشتر ترجیح می دهید؟

ج: حتماً همیشه نویسندگی را ترجیح می دهم. مادرم در دوران کودکی همیشه به اطرافیان می گفت
« ایوب قرار است نویسنده شود!» گفتم و پایش ایستادم. من نویسنده یی هستم که کارگردانی و بازیگری هم می کنم. دقیقاً به همین ترتیب اولویت با آنها برخورد می کنم. ولی مقوله تدریس را می گذارم کنار و اصلاً با آنها مقایسه نمی کنم. احساس می کنم مقوله آموزش یک مقوله جداست و حوزه متفاوتی است. بعد از اینکه کارشناسی را تمام کردم . درکنکور کارشناسی ارشد نفردوم شدم یعنی می توانستم هر دانشگاهی را برای ادامه تحصیل انتخاب کنم خودم عمداً دانشگاه تربیت مدرس را انتخاب کردم. برای اینکه اسمش تربیت مدرس بود. راه پرسنگلاخی بود که انتخاب کردم و تا امروز هم از نتیجه کارهایم راضی هستم.

تا به امروز 19 کتاب چاپ شده دارم و به آنچه که دارم خیلی غره هستم فقط به این خاطر که خیلی به سختی به دستش آوردم.

س: سال 78 من نمایشنامه یی از شما خواندم به اسم« خزه» . هیچگاه فکرش را هم نمی کردم که شما تا به این حد از پیشرفت برسید که درکل کشور متن های شما دست به دست شده و چندین و چند بار اجرا شود. این مسیر را چگونه طی کردید؟

ج: بخشی بر می گردد به تلاش و کوشش من بخش دیگرش مقدار آموزش پذیری من است. خیلی ها هستند که بعد از نوشتن یکی دو اثر خودشان را از شنیدن و خواندن بی نیاز می دانند من هیچوقت این دریچه را نبستم هنوز هم با قطعیت معتقدم که نسبت به شما مثلاً آدم هنرمندی هستم چرا؟ با استناد به کارنامه ام . ولی شما راجع به متن های من چیزی بگوئید مطمئن باشید گوش می کنم. معنی اش این نیست که گوش می کنم ولی می شنوم . من به این فکر می کنم. به اینکه بین آدم هایی که کار مرا دوست نداشتند آدمهای صادقی پیدا می شوند که صادقانه نظرشان را می گویند و این نظرات درجهت بهبود کیفیت اثر من است.

س: سقف آرزوهایتان!؟

ج: جهانی شدن . احساس می کنم غیرممکن نیست . نمی گویم حتماً جهانی می شوم. بستگی دارد به میزان تلاش و مهندسی خودت که بتوانی به این آرزو برسی یا نه . ولی مهم است که در این مسیر قرار بگیری و برای رسیدن به آن تلاش کنی. جهانی شدن با حفظ ریشه های بومی. این برایم خیلی مهم تر از جهانی شدن صرف است. نمی خواهم خودم را منکرشوم. ایرانی بودن ، تبریزی بودن و آذربایجانی بودن ام را منکر شوم. قرار است به زودی سه تا از نمایشنامه هایم به زبانهای خارجی ترجمه و چاپ شود. منتظرم ببینم بعد از چاپ این آثار توسط گروههای تئاتری به اجرا هم می رسند یا نه. اجرا شد من به آرزویم می رسم اگر هم نشد مهم نیست من هنوز اسمم ایوب است!

س: فکرکنم در بین پرسوناژهایی که خلق کرده اید شخصیت آذربایجانی وجود ندارد؟

ج: نه به آن صورت که دقیقاً آذربایجانی باشد یا قصه یی مربوط به فرهنگ عامه آذربایجان را روایت کند ولی خب به دلیل سالها زندگی درکوهستان تمام مشخصات روانی پرسوناژها به نوعی در مسیر دید من قرار دارد و تأثیر اقلیمی که سالها درآن زیسته ام بصورت ناخودآگاه درآثارم راه پیدا می کند. فقط یک بار یک
نمایشنامه یی شروع به نوشتن کردم درمورد پزشکی که به تبعید خود خواسته تن داده و دهات آذربایجان را برای زندگی و حرفه خویش برگزیده که آنهم ناتمام ماند. ولی شاید درآینده کارهایی دراین زمینه صورت دادیم خدا را چه دیده اید.

س: ممنون که وقتتان را دراختیار مجله سارای قرار داده اید؟

ج : خواهش می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 23:26  توسط حمید رستمی  | 

همه جای دنیا تورک هست!


نگاهي به حضور تركها در سينما و تلويزيون ايران

در صحنه ای از فیلم « مرد آفتابی» ساخته همایون اسعدیان شخصيتی که بازیگر آن « اکبرعبدی» ست در حالیکه وسایل اش را جمع و جور می کند تا برای کار به کشور ژاپن برود همزمان نصیحتهای پدری با لهجه ترکی را هم می شنود که می گوید« پسرم وقتی رفتی ژاپن برو پیش ترکهای آنجا! » اکبرعبدی نگاهی به پدر می اندازد : « پدر اونجا که ترک نیست!» و پدر جواب می دهد : « نه اشتباه می کنی همه جای دنیا ترک هست!»

این حرف جان مایه کلامی است که در طی این سالها در زندگی اجتماعی ایرانیان جریان دارد و در هر لحظه می توان شاهدی برآن مدعا ذکر کرد و سینما و تلویزیون ایران نیز نبایستی از این قاعده کلی مستثنا باشند.

تا اواخر دهه شصت بدلیل دوبله شدن اکثر قریب به اتفاق محصولات سینما و تلویزیون ایران لهجه های مختلف به سبب اینکه توسط دوبلورهای شناخته شده یی ادا می شد فلذا به دلیل تعدد فیلم ها و کثرت استعمال تبدیل به یک رفتار تیپیکال می شد و در درجه بعدی بدلیل آشنایی کم اجرا کننده همه چیز در سطح برگزار شده و تبدیل به شخصیتی ماندگار بر روی پرده نمی شد.

شاید نقطه آغاز رویکرد صحیح به لهجه های مختلف در سینما و تلویزیون ایران اوایل دهه هفتاد و رشد سینمای واقعگرای ایران بود که لهجه ترکی هم همراه با سایر لهجه ها رفته رفته جای مناسب خود را در سناریوهای نوشته شده پیدا کرد و بخصوص در سینمای ملاقلی پور و مجیدی به تكامل رسید.

درمجموعه « سفربه چزابه» که آغازگر مسیرجدیدی در مقوله سینمای جنک ایران بود برای نشان دادن فاصله عمیق نسل حاضر با نسل شهید شده، ملاقلی پور در فلاش بکی به روزهای جنگ؛ موبایلی به دست شهید
« صمد یکتا پرست» می دهد تا با خانه اش در اردبیل تماس بگیرد فارغ از آشنایی صمد با تکنولوژی جدید مخابرانی او با دخترش که حالا برای خودش « خانومی» شده است تماس می گیرد و هرچقدر تلاش می کند خودش را بعنوان پدر دختر معرفی کند او قبول نمی کند و اظهار می کند که پدرش عمویش است و پدر واقعی اش سالهاست که شهید شده . با این سکانس دلپذیر ملاقلی پور به سوگوارانه ترین شکل ممکن این فاصله عمیق و غریبانه بودن آن نسل را بیان می کند .

درهمان سال بود که فیلم پدر « مجید مجیدی» پسرکی ترک زبان و بازیگوش را بعنوان دوست مهرالله قهرمان داستان با خود داشت که هرچند هفته در یک روستانی کویری روایت می شد اما این حضور کاملاً پذیرفتنی و جذاب از کار در می آید . مقارن با آن فیلم، مجموعه « لیلی با من است» ساخته کمال تبریزی پیرمرد عارف مسلک ترک زبان را بعنوان مرشد شخصیت اصلی داستان قرار می داد و درجواب سوال پرويز پرستويي که می گفت : اینجا خط مقدم است؟ پیرمرد با بازی رحمان باقریان و با لهجه ترکی می گفت: « بنده خدا اونجا که تو وایسادی بیست متر هم از خط مقدم جلوتر است! "

درسالهای بعد این ایده ها در رنگ آمیزی شخصیتها به بلوغ رسید و بعنوان مثال فیلم « هیوا» ساخته رسول ملاقلی پور مجموعه ايست از لهجه های مختلف که در میدان جنگ گرد هم جمع شده اند و در رأس آنها زبان ترکی در صحنه های متعددی از فیلم برای محاوره با دیگران در نظر گرفته می شود. فیلم با بازی جمشید هاشم پور، فرهاد قائمیان و اتابک نادری بعنوان رزمنده های ترک زبان که هرکدام عقاید و شخصیت های خاصی دارند در خلق این فضا موفق می شود. فرهاد قائمیان در نقش « عباس میراب» رزمنده یی اردبیلی است که به دلیل علاقه خاص اردبیلی ها به حضرت عباس(ع) با تمسک به او وظیفه سقایی را در جبهه ها به عهده می گیرد و آنچنان عارفانه در حالیکه زل زده است به ستاره های آسمان و ترانه های بی زوال سرزمین مادری اش را زمزمه می کند به ملاقات معبود می رود.

فیلم بچه های آسمان مجید مجیدی با کشف یک استعداد جدید بازیگری به اسم" رضا ناجی" که اهل تبریز است و فارسی را نمی تواند بدون لهجه ادا کند به روی پرده می آید و این ویژگی رضا ناجی بعدها به نقطه قوت او تبدیل می شود و در فیلم های دیگر مجیدی هم بهترین شخصیتهای داستان را بازی می کند . فیلم های همچون باران ، آواز گنجشكها و بیدمجنون از این سری فیلم ها هستند که ناجی در هیأت یک مرد زحمت کش ترک زبان ظاهر می شود که هیچگاه نمی خواهد شرافت انسانی اش را با مادیات تاخت بزند . صحنه قند شکستن ناجی در بچه های آسمان و برگرداندن یخچال در" آواز گنجشکها" همان فقر با عزت بود که بعدها بعنوان ترجیع بند فیلم های مجیدی درکل جهان مطرح شد . رضا ناجی با همین ویژگی در سایر پروژه ها هم شرکت کرد که مهم ترین اشان فیلم تلویزیونی « او» ساخته رهبر قنبری بود که در آن فیلم نقش یک روحانی ساده روستایی در دامنه سبلان را برعهده داشت که به رتق و فتق امور شرعی روستاهای اطراف می پرداخت و حالا در یک آزمون بزرگ برای رها کردن روستا و رسيدن به مقام امامت جمعه شهر اردبیل قرار گرفته است.

در فیلم « باغهای کندلوس» ساخته ایرج کریمی هم ناجی نقش فراواقعی فرشته مرگ را برعهده دارد که با یک ماشین لکنتی با قهرمانان داستان همراه می شود و کلی برای آنها وراجی می کند تا بعد از رفتن اش « مسعود کرامتی» قهرمان داستان بگوید: « تا بحال این همه مزخرف درست نشنیده بودم!»

فیلم مارمولک ساخته کمال تبریزی هم هرچند مستقیماً شخصیتی ترک زبان را بعنوان قهرمان داستان انتخاب نکرده بود ولی تیپی که رضا مثقالی ( پرویز پرستویی) برای روحانی مورد نظرش انتخاب کرده بود یک ته لهجه ترکی داشت که وقتی با اقلیم مرزی آذربایجان و ترانه « کوچه لر سو سپمیشم» همراه می شد طراوت خاصی به صحنه های مسجد فیلم می داد.

رسول ملاقلی پور در ادامه سینمای جنگی مورد نظر خود در اوایل دهه هشتاد فیلم قدر ندیده قارچ سمی را ساخت که باز هم زوج فرهاد قائمیان و جمشید هاشم پور بعنوان قهرمانانی با اصالت ترک در لحظات سخت و نفس گیر به زبان ترکی حرف می زدند تا یاد آور این مثل قدیمی باشند که آدمها هنگام درد کشیدن به زبان مادری ناله می کنند. دردناک ترین صحنه فیلم جایی بود که سلیمان با بازی فرهاد قائمیان در سالن مدرسه برای دیدن تنها دخترش می رود و هرچه قدر می خواهد او را در آغوش کشد بچه او را پس می زند و می گوید تو پدرم نیستی تو دیوونه یی و قائمیان از دست خدا شاکی می شود که : "خدایا منو بکش راحتم کن! دیگه بچه ام هم منو قبول نداره ! » هرچند در این فیلم رویا تیموریان تلاش زیادی در تلفظ جملات ترکی به کار می برد ولی به دلیل عدم تسلط اش تلاشهایش بی ثمر می ماند محاوره هاي خصوصي اش با هاشم پور به زبان ترکی تصنعی از کار در می آید!

مجموعه شهریار بعنوان سریالی که بخش اعظم صحنه های آن در آذربایجان اتفاق می افتد و اکثر شخصیهای آن به زبان ترکی تکلم می کنند در ارائه تصویر درستی از این روابط موفقیت چندانی کسب
نمی کند و در چهارراهی ترکی سلیس ، ترکی با لهجه، فارسی سلیس و فارسی با لهجه سرگردان می ماند و توفیق آنچنانی نمی تواند کسب کند.

اکبرعبدی و مینا جعفرزاده در سریال هتل پیاده رو با ایفای نقش مادر و فرزندی با لهجه ترکی هرچند در خنده سازی برای مخاطبان موفق می شوند ولی به دلیل شکل کار و مختصات سریال نمی توانند به لایه های زیرین نقش راه یابند همان اتفاقی که در اخراجی ها برای « بایرام لودر» اتفاق می افتد و اکبرعبدی با درصد کوچکی از استعدادهایش می تواند آنها را به سرمنزل مقصود برساند.

به نظر می رسد بعد از گذشت سالها از ورود لهجه ترکی به سینمای ایران هرجا که نویسنده و کارگردان درک درستی از شخصیت خلق شده در فیلمنامه داشته و با انتخاب صحیح بازیگر و انتقال مفاهیم مورد نظر خود زمینه ساز شکوفا شدن شخصیت را فراهم آورند خود بخود آن قصه پذیرفتنی و آن شخصیت مورد قبول مخاطب قرار می گیرد و در غیر این صورت بصورت کاریکاتوری از شخصیت و لهجه مورد نظر ارائه می شود که در سطحی ترین شکل ممکن به هیچ عنوان مانایی خاصی نداشته و زود از صفحه روزگار محو می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 17:57  توسط حمید رستمی  | 

تعطیلی فرهنگ تا کی؟!

در روزهایی که دولت تدبیر و امید در حوزه های مختلف عزم خویش جزم کرده تا از آلام ملت فرو کاسته و آرامش و اطمینان را میهمان خانه ها کند هر یک از اعضای کابینه در حیطه وظایف خود سعی در ربودن گوی سبقت از همکاران دارد و بر آن است تا خود شاگرد ممتاز نام گرفته و در به حداقل رساندن معضلات و مشکلات سهم خود را ادا نموده و باری از دوش خلایق بردارد .علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی بدون هیچ شباهتی آشکار به سلیقه فرهنگی پدر آستین همت را بالا زده و با برگزاری جشنواره فیلم و تئاتر فجر سعی در  دمیدن هوای تازه به کالبد خسته جامعه هنری کشور دارد اما استان اردبیل به عنوان جزئی از این کل چنان در خواب زمستانی فرو رفته است که انگار تزریق نیروی کارآمد و تأثیرگذار در این حوزه به دوره بعدی موکول شده و چهار سال اخیر با همین وضعیت کج دار و مریز تداوم خواهد یافت تا کماکان سوگوار قربانی شدن فرهنگ و هنر در مسلخ رقابت های عوامانه قبیله یی باشیم.

اکنون شش ماه تمام از شروع به کار دولت تدبیر و امید سپری شده است و عرصه فرهنگ استان که دوران اسفباری را در سال های اخیر شاهد بوده به امید وزیدن نسیم اعتدال و توسعه مدت هاست که روزشماری می کند اما انگار که عرصه فرهنگ آنچنان که باید جدی انگاشته نشده و بود و نبودش برای برخی ها آنقدرها هم متفاوت نیست.

در حالی که با توجه به موقعیت جغرافیایی استان اردبیل و وجود پتانسیل های غیرقابل چشم پوشی در عرصه های مختلف هنری و فرهنگی آنچه قابل انتظار بود روشن شدن تکلیف اداره این نهاد فرهنگی و سعی در تزریق خون جدیدی از تلاش و پشتکار و اندیشه بر رگ های خسته و تحلیل رفته بود که متأسفانه تا به امروز تمام اخبار منحصر به تایید این فرضیه و تداوم وضعیت بلاتکلیفی این چند ماهه است وضعیتی که در همان روزهای نخست شکست گزینه های متعدد اصولگرایان به استعفای منصور شرفی انجامید تا وی قبل از آنکه مهر برکناری بر پیشانی اش اصابت کتند خود در پی بخت خویش برود و اوضاع نابسامان تر از پیش به حال خود رها شده و همگان در انتظار تغییر و تحول روزشماری کنند. اکنون دست کم هفت ماه از آن تاریخ سپری شده و عزمی برای برون رفت از آن وضعیت «باری به هر جهت» مشاهده نمی شود و اهالی فرهنگ سر درگم و بلاتکلیف هر روز چندین و چند بار گزینه ها و خود گزینه پندارها و شانس هر کدام را برای یکدیگر مرور می کنند.

با توجه به اینکه جناب استاندار به عنوان نماینده دولت در استان تمام هم و غم خویش را معطوف به عملیاتی کردن روند تحول اقتصادی در منطقه کرده اند و همیشه و در همه حال عنصر زمان را به عنوان یکی از تعیین کننده ترین آیتم های این تحول قلمداد می کنند اما در عرصه فرهنگ و هنر گویی زمان فاقد ارزش بوده و با ریتمی به شدت کند اوضاع رخوت انگیز فرهنگی تداوم می یابد تا بالاخره قرعه فال به نام یکی از نامزدها اصابت کرده و چند سالی را هم به این منوال سپری کنیم.

نکته قابل توجه هم همین جاست که تا به حال کسی از اهالی فرهنگ و هنر مشورت نخواسته و همه چیز پشت درهای بسته گفته و شنیده می شود و گویی همگان محرم اسرارند به جز خود اهالی فرهنگ و مشخص است که خروجی این جلسات غیر فرهنگی چه خواهد بود!

یک نگاه گذرا به گزینه هایی که در این چند ماهه گرد و خاکی کرده اند و دست کم در این برهه برای خود اسم و رسمی دست و پا کرده اند نشان دهنده آن است که تقریباً هیچ برنامه یی برای توسعه فرهنگی استان ندارند و هر کدام فقط به دلیل نزدیکی به فلان شخص و بهمان مقام شایستگی احراز پست را در خود مشاهده می کند و از طرف دیگر عموماً با کلمه توسعه خصومت دیرینه دارند. وقتی که معاون استاندار در یک گفتگوی صمیمانه ابراز می کند که بزرگترین هدف، نهادینه کردن تفکر توسعه گرا در استان است ناخودآگاه واژه توسعه فرهنگی به ذهن دوستداران فرهنگ خطور می کند ولی شرایطی که هر روز پر رنگ تر هم می شود این انتظار بیهوده است و گزینه هایی که هر کدام در مقیاس بسیار کوچکتر از این امتحان داده اند و نتیجه اش بسته تر شدن فضای تنفس برای هنرمندان و تقسیم آن ها به خودی و غیرخودی و هم چنین تکیه بر ارائه کارهای سفارشی و نمایشی صرفاً برای خوش آمد افرادی خاص بوده و در ادامه از میان رفتن شور و شعف و اشتیاق برای بروز خلاقیت، گوشه گیری و انزوای هنرمندان واقعی تنها چشمه یی از شاهکارهای این افراد بیگانه با فرهنگ و ادب است.

مخلص کلام اینکه وضعیت فرهنگ استان شدیداً اورژانسی بوده و نیاز به یک پزشک حاذق و با تجربه و در عین حال ریسک پذیر دارد. فرهنگ استان حجره یی در بازار سرپوشیده اردبیل نیست که طرف پشت دخل چرت بزند و در را ببندد و فارغ از قیل و قال دنیا به دمای اتاقش حساس باشد.

اگر هم تعجیلی برای رساندن این مریض رو به موت به حکیم خانه ندارید لطفاً ابلاغ بفرمائید تا هزینه کفن و دفن بالا نرفته مراسم ختم اش را برگزار کنیم و یک ایل را از بلاتکلیفی نجات دهیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:3  توسط حمید رستمی  | 

علیک السلام به یک دوست قدیمی

یکی از اشنایان قدیمی هر روز پیام خصوصی می گذارد و درود و احترام خودش را نثار ما می کند و ادرسی هم از خودش نمی گذارد که ما هم عرض ادبی کرده باشیم از همین جا خدمت ایشان درود بیکران دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 16:42  توسط حمید رستمی  | 

كشتي به راه خود ادامه مي دهد! قسمت دوم

سرمقاله شماره 38 مجله ساراي

ا- چند سال پیش عباس کیارستمی کارگردان شهیرو بین المللی سینما طی یک مصاحبه یی اعلام کرد که زین پس دربخش رقابتی هیچ جشنواره یی حضور نخواهد یافت تا بدین وسیله عرصه رقابت برای جوانان بازشود اما دیری نپائید که وی با فیلمی جدید دربخش رقابتی یک جشنواره خارجی شرکت کرد و آنگاه که در مقابل این سوال و چرایی عوض کردن تصمیمش قرارگرفت خیلی راحت جواب داد: تنها احمق ها هستند که حرف خود را عوض نمی کنند.

2- بعد از مدتی غیبت بازهم سواراتوبوسی به اسم سارای شدیم که هرچند ترن سریع السیرنیست ولی هرچه هست متعلق به خودمان است و به قول یکی از دوستان فرمانش دست خودمان است و به هرکجا که خواستیم می رویم و سرکی می زنیم و مقصد و مسیرها و ایستگاهها راخودمان انتخاب می کنیم.

3- سارای مثل همیشه رویکردی فرهنگی و هنری داشته و ازاین زاویه دید به جهان پیرامونش نگریسته و باهمان رویکرد البته با اضافه شدن رگه های سیاسی-اجتماعی درمسیرپرتلاطم به راه خویش ادامه خواهد داد و هوای فرهنگ و هنرخود را خواهد داشت و با احترام به تمامی زمینه ها اولویت اول خویش را درنگاهی رسانه یی و مطبوعاتی به پیرامونش و قضایا و جریانات را مورد بررسی قرارداده و خواهد داد و همواره مرزبین مجله و کتاب را رعایت کرده و رسالت کتاب آثاررا بیشتر به عرصه کتاب واگذاشته و سعی درگذاشتن آثارخلق شده دربوته نقدکارشناسان و آگاهان امر، باتفکرات پشت آثار وخالقان آنها بیشتروبیشترآشنا شده و سعی درترویج و تبیین آن تفکرات داشته و دارد.

4- درسطح کشورمجلات زیادی با کیفیت متفاوت چاپ شده و راهی دکه های مطبوعاتی می شوندکه تقریباً بجزمعدودی- تمام آنها درپایتخت و برای پایتخت نوشته و تکثیرمی شوند و خیلی به ندرت پیش می آید که نشریه یی به یک مقوله استانی حساسیت نشان داد. وآن را اگراندیسمان کرده و دراولویتهای تحلیلی- خبری خود قراردهد.مجله سارای برای آنکه تشخیص فکری خود را حفظ کرده و حتی تشدید کند باید این اصل را سرلوحه کارخویش قراردهد که اکثریت خوانندگانش را اهالی فرهنگ استانهای ترک نشین تشکیل می دهند درنتیجه درتهیه و سفارش مطالب و موضوعات به نویسندگانش همواره به این نکته مهم تأکید دارد: « ازآذربایجان برای آذربایجان و بانویسندگان آذربایجانی به دوزبان ترکی و فارس»شاید برخی دوستان براین عقیده باشند که اظهارنظردرمورد مسائل جهانی خودبخود مجله و اهالی آن را جهانی می کند ولی بنده به ضرس قاطع براین عقیده ام که برای طرح مسائل جهانی به اندازه کافی هم رسانه موجود است و نویسنده. این مسائل مربوط به خودمان است که درمیان کمبود و حتی نبود کانالهای ارتباطی رنگ باخته و آهسته آهسته شامل قاعده مرورزمان شده و ازخاطره ها محومی شود. ماباید ازاین امحای خاطرات جلوگیری کرده و روزبه روز آن را به اشکال مختلف مطرح کرده و قضیه را به روز نگه داریم. درنتیجه باید درجستجوی روزی باشیم که مقالات، گزارشات و مصاحبه هایمان حداقل یکی ازآن شرایطی که عهده کرده ایم را داشته باشد و الا اگر بدون هیچ پشتوانه فکری سعی دراتلاف هزینه داشته باشیم صرفاً کاغذی سیاه کرده ایم که نه به درد دنیایمان می خورد نه آخرتمان!

5- بااین چارچوب فکری و رسانه یی ازخوانندگان و نویسندگان مجله انتظار تعامل بیشتری می رود. پیشنهاد سوژه برای گزارش، مصاحبه و مقالات از هر دوطرف به غنی شدن بیش ازپیش مجله می انجامد که باید بیش ازپیش جدی گرفته شود و پل های ارتباطی بیشتروبهترشده و نبض مجله متعادل تربزند.

 6- داشتن متون های ثابت، نویسندگان ثابت،گزارشات اجتماعی پویا، مصاحبه های چالشی و مفصل درحیطه های مختلف، طراحی چشم نواز، تقویت فرمی و محتوایی نوشته ها همه و همه از برگ های برنده یک مجله خوب است. اگریک نویسنده ابتدایی ترین پیش نیازنویسندگی یعنی دانش و ذوق را داشته باشد درهرزمینه یی که بخواهد بنویسد خواندنی خواهد بود.حالا فرقی نمی کند که گزارش سیاسی بنویسد یا نقد فوتبالی.مهم چیدن هوشمندانه کلمات پشت سرهم است که هرکس ازعهده آن برنمی آید. لذا فراورده یی که ازما می خواهید محدود نباشد بلکه دلمان می خواهد که ازما قلم خوب بخواهید که همچون تیزجراحی هم برنده باشد هم سازنده . فرقی نمی کند درمورد پستی و بلندی کوچه ها باشدیا یک شعرعاشقانه.

 7- خوانندگان محترم یک انتظار کاملاً معقول درمورد مجله و نحوه آمدنش به روی دکه دارند. این یک واقعیت تلخ است که هیچ قاعده یی هم برآن حاکم نیست آنها دوست دارند که ما اعلام کنیم فاصله انتشار دقیقاً چقدراست و درچه روزهایی باید منتظرمجله باشند ولی خب ماهم تنگناهای مربوط به خودمان را داریم. ازآنجایی که قواعد حرفه یی حکم می کند که ماهنامه بصورت منظم چاپ شده و هوای خوانندگانش را داشته باشد.اما به دلیل فقدان سازوکارهای حرفه یی گری درمطبوعات شهرستانها هیچ قولی درجهت بهبود این امر نمی توان داد. بعنوان مثال وقتی یک موضوعی بصورت پرونده درمجله مورد بررسی قرار می گیرد باید از افراد مختلف با زوایای فکری متفاوت مطلب گرفته شود. بخاطراینکه افراد اوقات خالی زیادی برای نوشتن مطلب ندارند درنتیجه این امرتبدیل می شود به یک کارفرسایشی. برخی همان روزهای اول مطلب خود را به هرنحوی تحویل می دهند ولی برخی دوستان آنقدرامروز و فردا می کنند که آن سرش ناپیدا. ازطرفی به دلیل ندادن حق التحریرنمی شود چندان فشار آورد ازطرفی دیگربه دلیل محدودیتهای انسانی نمی توانیم برای هرمقاله دو سه نفر را نامزد کنیم که هرکدام نوشتند آن را به دست چاپ بسپاریم و جالب تراینجاست که نمی شود آن زاویه فکری را حذف کرد و بقیه را چاپ نمود چرا که جای خالی اش درآن مجموعه مطالب بشدت خود را نمایان می کند درنتیجه صبوری می کنیم و مدارا تا بلکه ابروباد ومه وخورشید و فلک دست به دست هم بدهند و مطلبی به دست آوریم و به غفلت نخوریم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 21:33  توسط حمید رستمی  | 

از دفترچه خاطرات ده نمكي!


ديروز تو اتوبوس بين شهري توفيق جبري تماشاي "رسوايي"برادر بسيجي و ارزشي مسعود ده نمكي نصيبم شد كه بسي مشعوفيت حاصل امد.فيلم فارغ از مشكلات عديده فيلمنامه يي حاوي يكي دو صحنه ماندگار است كه احساس مي كنم جناب ده نمكي ان صحنه ها را زندگي كرده اند وبا رجوع به خاطرات شخصي در باور پذير كردن صخته نقش داشته اند.مهم ترين صحنه در اواخر فيلم است كه جناب شريفي نيا متشرع قلابي فيلم وقتي مي بيند دستش از همه جا كوتاه شده تعدادي از كسبه و بازاري و لات و لوت و در و همسايه را جمع مي كند و مقادير متنابهي توضيحات در مورد لزوم برخورد با سست ايمانان و افرادي كه در مظان اتهام هستند و چهره مذهبي جامعه را خدشه دار مي كنند حرف مي زند و خون مذهبي و تعصبي جمع را به غليان مي اورد و در پايان مي گويد كه براي نشان دادن اعتراضمان دسته جمعي به در خانه طرف مي رويم . مي روند و سنگ پراني و شعار و...جناب ده نمكي اين صحنه ها را بارها زيسته -فارغ از مشابه نبودن سوژه ها و تفاوت از زمين تا اسماني ادمهايي مثل ايت الله منتظري با شخصيتهاي اين فيلم-در جريان حمله به بيت ايت الله منتظري جناب ده نمكي يكي از اتش بياران معركه بود و ايت الله طاهري اصفهاني و خيلي هاي ديگر .حافظه جمعي ما پر است از اين صحنه ها. نمي شود صرفا با دم خور شدن با الناز شاكر دوست و شيلا خداداد اداي ادمهاي فرهنگي را در اورد.
در يك صحنه ديگر شريفي نيا به پادويش مي گويد كه فيلم رسوايي حاجي را بدهد تكثير و پخش كنند . نوچه اش مي پرسد گناه ندارد.شريفي نيا پاسخ مي دهد كه در اين مورد بخصوص گناه كه هيچ ثواب هم دارد.جناب ده نمكي از اين سري كارهاي ثواب هم در كارنامه اش بسيار دارد.
اي كاش جناب ده نمكي مربوطه لطف مي كرد يك پيوست نامه يي بر فيلم اضافه مي كرد و ما به ازاهاي خارجي ادمهاي داستانش را معرفي مي كرد تا راحت تر در موردش بحث كنيم. مثلا ما به ازاي خارجي حاج اقاي فيلم كيست؟يا شريف نيا مثلا نقش چه كسي را بازي مي كند.
البته جاي بسي خوش وقتي ست كه مسعود خان چوب و چماق را زمين گذاشته و دوربين برداشته ولي خب به ما هم حق بدهد كه در تحليل محتواي فيلم اش نقبي به گذسته پرحادثه اش بزنيم و مثال بياوريم و دليل بخواهيم. شكر خدا ايشان كه نه از گذشته پشيمان شده و طلب امرزش كرده اند نه ما پز روشنفكري اش را باور كرده ايم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 10:34  توسط حمید رستمی  | 

قاتق نان یا قاتل جان!؟

محمود احمدی نژاد صفات ویژه منحصر به خود داشت که هر کدام از آنها در میان سینه چاکان اش بسیار ممدوح و پسندیده و در بین منتقدانش امری نکوهیده محسوب می شد که یکی از مهم ترین آنها نحوه برخورد و مواجهه اش با مجلس شورای اسلامی و نمایندگان آن بود. از همان روز اول رأی اعتماد به کابینه اول احمدی نژاد  چهار وزیرش موفق به گذر از خوان  بهارستان نشدند و او از همان روز شمشیر را برای نمایندگان از رو بست و در انتخابات بعدی مجلس با لیستی موسوم به رایحه خوش خدمت در صدد برآمد تا کاندیداهای مورد نظر خود را به کرسی های مجلس برساند که یک ناکامی نسبی باعث شد مجلس را از دایره مشاوران خود بیرون گذاشته و هر آنچه که خود و حلقه نزدیکانش به مصلحت می دیدند جامه عمل بپوشاند و حتی در برخی موارد چنان عریان بر آنها بتازد که «چرا هر کدام با ده هزار رأی بر رئیس جمهوری بیست و پنج میلیونی تعیین تکلیف می کنید؟» این سخنان باعث شد که منتقدان بر علیه اش برآشوبند که شأن مجلس را رعایت نکرده و در حق اشان بی احترامی نموده است. اما سوگمندانه باید حق را به جانب آن جناب دست از ریاست دولت کوتاه شده داده و یادآور شد که حرمت امام زاده را ابتدا باید متولی اش پاس بدارد. نماینده یی که به عنوان یک قانون گذار برای قاطبه ملت ایران هیچ حرکتی از خود در حیطه وظایف اش بروز نمی دهد و تمام هوش و حواس و جدیت خویش را در پاسداشت حقوق قوم و خویش و دوست و آشنا به کار می گیرد و نه صدایی از ملت شنیده و نه پیامی از 24 خرداد درک کرده چگونه می توان طرف مشاوره قرار داد؟ این سنگ بنای غلطی است که جناب وزیر کشور البته با نیت خوش کار گذاشتند و موجبات کج رفتن دیوار تا ثریا را فراهم خواهد آورد.

روزی که جناب وزیر خوش بینانه خواست که مانند سلف اش رفتار نکرده و مجلس را داخل بازی کند و در تمام استان ها خواستار تأمین نظرات آنها شد باید فکر چنین روزی را هم می کرد تا نمایندگان عزیزتر از جان که رفته رفته به انتهای مأموریت چهار ساله اشان نزدیک  می شوند برای تمدید دوره مأموریت شان به آب وآتش بزنند و پشت درهای بسته با سایر نمایندگان بر سر تقسیم غنایم بعد از انتخابات به توافق جمعی برسند و از سوئی دیگر خطوط تلفن همراه اشان توسط یاران چشم به راه شان دائماً اشغال شود که بار و بند خود بسته و برای نشستن بر کسی تازه به دست آمده روز شماری می کنند و به ریش تمام آنهایی که داعیه شایسته سالاری و منش اعتدال داشتند بخندند و البته در سطوح بالاتر هم نمایندگان دست از یقه کابینه  بر نمی کشند و یک یک اشان را با ارعاب و تهدید به استیضاح و سؤال می خواهند در راستای منافع خود به کار گیرند. انگار نوعی رقابت در گروکشی ست.

اینان هم آنان بودند که در حمایت از رقبای حسن روحانی به شدت از یکدیگر پیشی می گرفتند و هنوز یاد و خاطره سخنان و فعالیت هایشان برای پیروزی رقبایی که تفاوت های اساسی با تفکرات روحانی داشتند بر لوح دل علاقمندان امید سیاسی ایران نقش بسته است.

نمایندگان استان فارغ از یکی دو نفر که ثابت کرده اند در راستای تفکرات دولت تدبیر و امید حرکت می کنند بقیه در بعد ملی فقط وظیفه گذاشتن چوب لای چرخ دولت را به نحو احسن انجام می دهند و در حالی که پیروزهای بین المللی دولت روحانی باید فضای عمل را در داخل گسترش داده و نیروهای حاضر دست کم با فعالیت های دولت مقابله نکنند اما مجلس و نمایندگان حاضر در آن انگار به نوعی هم قسم شده اند که نگذارند روزی آب خوش از گلوی وزرا پایین برود و همان نمایندگان آن هنگام که قصد حضور در استان می کنند چنان دست و بال استاندار - نماینده دولت در استان را می بندند و برایش شرط و شروط می گذارند که آدم ناخودآگاه به خودش نهیب می زند: «احمدی نژاد کجایی که یادت بخیر! » نمایندگانی که برخی حتی در سفرهای استانی برای همراهی رئیس دولت خبر نمی شدند اینک ریش و قیچی دست گرفته اند و نیروهای به شدت ناکارآمد و کم سواد و نالایق خود را به صرف قربت خانوادگی و فکری به خودشان برای مدیریت های استان در نظر می گیرند و تفاوت فضای 91 و 92 را صرفاً در جابجایی نیروها و شاید هم در ترفیع نیروهای قبلی می یابند. انگار مردم آن چند ده هزار رأی را به آنها داده اند به مثابه چک سفیدی که هر چه میل مبارک شان کشید انجام دهند و رأی قاطع شش ماه پیش ملت را به هیچ بگیرند و انتظار هم داشته باشند که سال دگر هم ملت به دست و پایشان بیفتد و آرایشان را در جیب اشان بگذارند و راهی بهارستان کنند.

وقتی نماینده اول شهر خیلی راحت در گفتگو با خبرگزاری فارس اعلام می کند که برای انتخاب مدیران استان فقط دو مکانیزم وجود دارد یکی اینکه ما سه نفر را انتخاب کنیم و استاندار یکی را انتخاب بکند یا بالعکس من باید فاتحه تفکیک قوا را قرائت کنم و به خودم لعنت بفرستم که چرا در این دنیای به این کوچکی یک نماینده یی چیزی نشدم تا به زمین و زمان شرط و شروط بگذارم!يك شير پاك خورده يي هم پيدا نمي شود كه از ايشان بپرسد ايا در دوران استانداري اش هم كسي براي اشان از اين شرط و شروط ها مي گذاشت يا نه؟در صورت شرط گذاري واكنش ايشان چه بود؟دير زماني از زمان زمامداري ان بزرگوار بر استان نمي گذرد كه نمايندگان را داخل شور مي كردند نه موكلانشان را ؛هر چه ميل مبارك بود جاري و ساري مي شد و ديگران بايد كه فقط سمعا" و طاعتا" مي گفتند!حالا اين همه درشت گويي قابل هضم نيست!

نه برادران من بوی کباب شنیده اید ولی افسوس بوی سوختگی چیز دیگریست. شما در این یک سال فرصت همراه سازی خویش با مطالبات ملت را داشته و دارید ولی این ره که می روید باید حتماً سفارت خانه یی در ترکستان برای تان تدارک ببینیم چرا که به سعادت ختم نمی شود شما قرار بود قاتق  نان و مردم رنج کشیده و زجر دیده استان باشید نه اینکه با رفیق و دوست و آشنا به فکر تصرف عدوانی کرسی های معطل مانده استان باشید و از وظیفه اصلی خود که همانا قانون گذاری، نطق و طرح هایی در راستای منافع ملت است غافل گشته و به این بیاندیشید که در فردای روز اتمام دوره نمایندگی در پیش قوم و اقربا سرافکنده نباشید.

ملت در این سی و چند ساله ثابت کرده است که با هر کس که یک خرده حسابی داشته باشد تا روز رأی گیری توانایی حساب و کتاب با او را ندارد چرا که زمین و زمان دست طرف است و ملت پابرهنه به جز خداوند کسی را  ندارند. اما وقتی که آن صندوق و برگ رأی سفید را جلوی رویش دید دست به کاری می زند که زمین و زمان هم توانایی تغییرش را ندارند. دیری نباشد که این یک سال و اندی هم بگذرد و آن صندوق معروف و برگ رأی معروف تر به پست ملت بخورد و آنگاه دوستان نماینده سوار بر چارپای مراد خواهند فهمید که از یک من شیر چقدر کره استحصال می شود! عاقبت تمامیت خواهی برای هیچ کس در هیچ تاریخ و جغرافیایی خوش نبوده و نخواهد بود و به قول ان مثل ترکی:چوخ یمگ ادامی آز یمگ دن ده قویر!

اندکی قناعت در چنگ انداختن به این گوشت قربانی باشد که در فردا روزی به کارتان اید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 19:48  توسط حمید رستمی  | 

کشک کیلویی چند خواهر!؟

آیا زمان آن رسیده که طفل نوپای اعتدال را به نامادری اش سپرده و غمگنانه درگوشه یی ایستاد تا آنهایی که تاهمین دیروزچهارنعل در دشت فراخ مدیریت استان می تاختند با تعویض لباس و آراسته کردن سر و شکل خود نعل اسب خویش نو کنند و این بار تندترازپیش شلاق بر توسن مدیریت استان زده و همه چیز را به نام و کام خود مصادره به مطلوب کرده و نیروهای شایسته و استخوان خرد کرده و هزینه داده و زجر دیده و هجر کشیده همچون سابق با دیدگان اشک آلود و در حالیکه گریه راه تماشا گرفته به کِشته خویش نگریسته و درهنگام درو رقبای سابق را داس به دست و حاضر یراق بر مزرع سبز فلک چنان رشید قامت و استوار قدم می یابند که گاهی امر بر خودشان هم مشتبه می شود که قضیه خرداد 92 نه چنان که بود، بود و افتاده آنچه نیفتاده بود.

اما بد حادثه آنجاست که تمام این هشت سال سختی که برملت گذشت فارغ از آن خرده ریالی که به اسم یارانه در جیب ملت گذاشته و شبانه از جیب دگر با سودی بیشتر و ارزشی بالاتر ربوده شد، درحافظه جمعی ملت ثبت و ضبط شده است. رنگین نامه هایی که صفحات اول و وسط و آخر خود را در تملق نامه هایی می جستند که موجب تقرب به قدرت می شود و پیچ های شل صندلی مدیریت اشان را آچارکشی می کند و همچون آن داستان خارجی زمان کودکی امان همه در تن پادشاه عریان جامه یی زربفت و خوش دوخت می دیدند که برازنده تن و بدن صاحب دولت است و هر که از دیدنش عاجز، درحلال زادگی اش تشکیک می شد. داغ ننگ سیه بینی و سیه نمایی هشت سال تمام درآینه ی زنگار گرفته چشمانمان، شب و روز را ستاند تا عده یی هر روز نوشابه یی باز بکنند و تعریف ها و تمجیدهایی بی اعتبار و بی انتها را نثار آدمهایی بکنند که اینک بعد از گذشت هشت سال از دولت پاکشان پرونده هایی به قطوری همان داغ ننگها در پیشگاه ملت باز شده و شهری سوخته و بر باد رفته تحویل دولتی دادند که ملت در پاسخ به تمام ناملایمات هشت سال گذشته روی کارش آوردند و اینک همانها دایه مهربانتر از مادر شده و جلد عوض کرده و از هول هلیم در دیگ می افتند و هر یک خواسته یی دارند به پهنای استان نه و یک وجب کمتر، انگار تمام استان باید تحت زمامداری آنهایی باشد که هنوز امضای نازنین اشان بر پای نامه تندخویانه به روحانی مبنی براخراج جواد ظریف زینت کابینه - از دولتش خشک نشده خواستار یک سفارت خانه یی چیزی برای روزهای عسرت اشان درصورت انتخاب نشدن مجدد - هستند و البته برای انتخاب مجدد و دوپای رئیس جمهور در یک گالش گذاشتن از هیچ کوششی دریغ    نمی کنند و فلان سازمان عریض و طویل را ثمن معامله یی می خواهند که هیچگاه خود به آن پای بند نبوده و نخواهند بود.

انگار معنی اعتدال در لغت نامه دهخدا دچار یک استحاله تاریخی شده و اعتدال یعنی اینکه تمام رقبایت را همچنان بر راس کار بگذار و خود از دور تماشا کن چرا كه ما تا مادام العمر بايد تماشاكنان بستان باقي بمانيم تا فحش هایش به ما بخورد و سیری اش به تن تنومندان برسد. توجه نمی کنند که اعتدال یعنی در برابر تندروی ایستادن و تندروی همان بود که هشت سال تمام آمدند و سوختند و خراب کردند و رفتند. اعتدال یعنی در برابر نابود کردن رقیبان ایستادن نه اینکه تاج سروری به رقیبان دادن و از آنها دلجویی کردن!

تمام جراید و رسانه های یکسال اخیر حکایت از آن دارد که از هفت نماینده استان در خوش بینانه ترین حالت دو نفر در راستای سیاست های دولت تدبیر و امید حرکت می کنند و می توانند ادعای مشاوره دادن در تقسیم مدیریتها را داشته باشند ولی افسوس و صد افسوس که تمام دوستان نماینده که اکثرشان از مدیران هشت سال گذشته و سهیم درتخریب زیر ساختهای مدیریتی و برنامه ریزی بودند اینک سهم خواهی را به جایی رسانده اند که انگار این گوشت قربانی ثوابش نه برای کسی که قربان کرده بلکه برای آن کسی است که بیشتر از این گوسفند قربانی شده سهم برد. یکی از شمال واردات نیروی انسانی می کند آن دگر دو تن از بستگان نزدیکش را به فرمانداری پیشنهاد می کند تا انتخابات پیش روی مجلس کار شمارش آرا تسهیل یابد. آن دگر می خواهد در انتخاب هیئت های اجرایی و نظارتی دستی برآتش داشته باشد و دیگری که شاید سالي یکبارهم درمجلس صدا و تصویری از او به گوش و چشم ملت نرسد لیست بلندبالایی از قوم و اقربا و خویش و غیر در جیب های پرشمارش نهان کرده و با خود عهد کرده که دست کم نود درصد این لیست را اجرایی کند.

انگار که اگر حسن روحانی رئیس جمهور نشده بود تمام این دوستان در سوگواری غم بیکارشدن خود و دوستان اشان به چلّه نشینی روی می آوردند و دست کم حسن انتخاب حسن روحاني این بود که اینان شرمنده قوم و خویش نشوند. نمایندگانی که درهفته منتهی به انتخابات سه نامه معروف را در حمایت از سه کاندیدای متفاوت هر کدام با 150 امضاء به افکار عمومی دادند تا حمایت اشان را از قالیباف، ولایتی و جلیلی اعلام کنند. جالب اینکه جمع امضاها به 450 نفر می رسید و در مجلس شورای اسلامی در خوشبینانه ترین حالت 290 نفر نماینده عضوهستند و اگر یحیی زاده مرحوم و چند نفرغایب آن هفته را منها کنیم مطمئناً چند نماینده دو یا شاید هم هر سه تا نامه مذکور را امضاء کرده اند و جالب تر اینکه ده بیست نفر نماینده پیدا نشد که یک نامه حمایتی هم از روحانی بنویسد.

حالا تمام آن قصه ها به سر رسیده و آنها که خالقان 24 خرداد بودند به کنجی خزیده اند و به روزهای سرد بهاری می اندیشند که هیچکس نمی توانست از شدت سرما دستش را از جیب پالتویش در بیاورد وبه نشانه پیروزی انگشتانش را به بالا برد. 

حالا نمی دانم آن سیاستمدار کهنه کاراستان که در سفر روحانی به تبریز با اخلاص تمام در ردیف پنجم لابلای جمعیت ایستاده بود و همچون یک شهروند عادی شعار درود بر خاتمی سلام  بر روحانی سر می داد و فقط  در فکر خلق یک حماسه بود به چه می اندیشد؟

تمام آنهایی که شب جمعه را با استرس و فشارهای جانبی گوناگون به صبح رساندند به چه

می اندیشند؟

تمام دوستانی که دزدانه به ستاد می رفتند و می آمدند و خالصانه عکس پخش می کردند به چه می اندیشند؟

آنهایی که هشت سال تمام در نشریه فقیرانه اشان منصفانه نقد کردند و به سیاه نمایی متهم شدند و از آب و نان افتادند به چه می اندیشند؟

آنهایی که مردم را دعوت به انتخابات می کردند و هزاران فحش خوردند و گرم کننده تنور نظام لقب گرفتند و از آن سو پرونده برای اشان درست شد که اینان با نظام عناد دارند به چه می اندیشند؟ 

اصلاً به من چه مربوط! بروم کاغذهایم را سیاه کنم،به من چه مربوط وحيد به جاي انكه در دانشگاههاي اين شهر تاريخ اسلام تدريس كند هشت سال تمام كل ايران را دوره بگردد براي يك لقمه ناني كه اخرش هم گيرش نيايد و از كرمان و كرمانشاه و يزد كل نيروگاهها را متر كند تا لقمه ناني به كف ارد و به غفلت نخورد.بروم كاغذهايم را سياه كنم و سیاه نمایی کنم تا آن معاون مدیر کل بی عرضه ی فرهنگ استان ترفیع مقام پیدا کند و در این دولت بشود مدیرکل بهمان اداره! ما هم برویم کشک مان را بسابیم.! کشک کیلویی چند خواهر!؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 11:47  توسط حمید رستمی  | 

اعتراض رسايي به اهانت به هاشمي!!!!


جناب رسايي كه قبلا وكيل الدوله بودند و افتخار هم مي كردند اين روزها در فراق مرشد و مرادش احمدي نژاد علي رغم ميل باطني اش مجبور است كه گاهي از سر بيكاري هم كه شده نقش ادمهايي شبيه به وكيل المله را بازي بكنند ايشان در تازه ترين درفشاني هايشان گفته اند كه اهانت یک خارجی به هاشمی رفسنجانی قابل تحمل نیست.
كاملا به جا و درست اشاره كرده اند وقتي ادمهايي بسيار شايسته و اديب همچون حميد خان رسايي در مجلس داريم كه خيلي شيك و تميز مي تواند از صبح تا شب به شغل شريف اهانت به هاشمي اشتغال پيدا بكند و هاشمي و خانواده اش را به زندان و رد صلاحيت و تروريست اقتصادي و مال مردم خور و هزار تا چيز ديگر متهم كنند چه لزومي دارد از ان سر دنيا يك ادمي را پيدا كنيم و بياوريم تا بعد از كلي ادا و اصول فقط بتواند جلوي هاشمي پايش را دراز كند و ابروي كلمه توهين را ببرد.
البته ايشان صاف و پوست كنده خرفشان را نزده اند و بيشتر انتقادشان متوجه نحوه بروز بي احترامي ست چرا كه با وجود كارهايي مثل در اوردن لنگه كفش و زدن توي فرق سر طرف مربوطه افت دارد به پاي يكي بلند نشيم و ادعا هم بكنيم كه ديدي چطوري به طرف بي احترامي كرديم!
اقايان و خانمهاي خارجي جهت پيشرفت در امر توهين به اشخاص حقيقي و حقوقي يك دوره فشرده نزد استاد رسايي داشته باشند تا با اخرين متدها اشنا بشوند!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1392ساعت 23:20  توسط حمید رستمی  | 

در ستایش انصاف و اعتدال

سپهر سیاست ایران در سال­های پس از انقلاب شخصیت­های مختلفی را به خود دیده است که در مناصب بالای حکومتی نقش ایفا کرده­اند و برخی خیلی زود از این جغرافیا حذف شده و به تاریخ پیوسته­اند و بودند افرادی که همچون حبیب­الله عسکر اولادی مسلمان تا روزهای آخر عمر خود در مسئولیت­های مهمی حضور داشتند و وقتی رخ در نقاب خاک کشیدند سیاست ایران سوگوارشان شد و در رثایشان نوحه­ها سرود.

 

آدم­هایی که از چپ­ترین مواضع تا راست­ترین­اشان هر کدام چند صباحی تیتر اول روزنامه­ها  می­شوند و خیلی زود جای خود را به تیتر دیگری که داغ تر و جذاب­تر است می­دهند. آدم­هایی که یک پیله بر دور خود تنیده­اند و روزنه­یی کوچک بر جهان هستی گشوده­اند و همه چیز را از آن روزنه کوچک می­نگرند و متر و معیارشان برای سنجش صحت و سقم مسئله­یی فقط همان روزنه کوچک است که بی­هیچ منطق و دلیلی می­تواند حق را ناحق و باطل را درست بپندارد و بر ان پافشاری ورزد و هر کس که در آن چهارچوب فکری نباشد با شدیدترین الفاظ مورد حمله قرار دهد.

 

اما بر عکس این قاعده هم صادق است. همین امروز در مجلس ایران افرادی داریم همچون مطهری و توکلی که هر چند نزدیکی­های زیادی به اصولگرایان دارند اما در تمام تصمیمات و مواضع خود منطق و اعتدال و انصاف را سرلوحه کار خویش قرار می­دهند و بی­واهمه از انگ­زنی مخالفان به ابراز عقیده می­پردازند و به نوعی به عقاید خود معتقدند تا عقاید گروه و دسته متبوع­شان.

 

علی مطهری فردی ست که ابتدا با بلیط اصولگرایان سوار قطار سیاست شد ولی تکنوازی­های او بخصوص در مواضع سیاسی و اعتقاد راسخ­اش بر آزادی­های سیاسی و همچنین مخالفت آشکارش با احمدی­نژاد عرصه را به گونه­یی برایش تنگ کرد که حتی بر سر اخراج­اش از جمع اصولگرایان کار به رأی­گیری کشید و علی­رغم گرفتن رأی اعتماد گروه متبوعش در انتخابات مجلس از لیست اصولگرایان کنار گذاشته شد تا خود به تنهایی کار حزب را انجام دهد و با یاری چند نفر از دوستانش لیستی مجزا ارائه دهند.

این همان علی مطهری بود که شاید نظریاتش در مورد آزادی­های اجتماعی بخصوص مقوله حجاب به مذاق خیلی­ها خوش نیاید و البته شاید برخی­ها هم در رأس آنها صدا و سیما فقط از این موضعش استقبال کنند. در حالی که از ادامه حصر و زندان برای نیروهای سیاسی ناراضی است به همان میزان همه بر لزوم وجود گشت ارشاد در خیابان­ها و برخورد شدیدتر با آنچه که ناهنجاری اجتماعی می­نامد تأکید مي­ورزد. 

او چنان با منطق و استدلال از برخی که هیچ راهی به تریبون­های رسمی کشور ندارند دفاع    می­کند که به معنای اخص کلمه نماینده همه مردم می­شود نامیدش و چنان شجاعت و بی­باکی از خود بروز می­دهد که حتی می­تواند شورای نگهبان را هم به چالش بکشد بی­هیچ واهمه­یی از رد صلاحیت، فشارهای دوستان و دشمنان را تحمل می­کند ولی با صداقت تمام از عقایدش دست نمی­شوید.

 

مشابه همین کار را احمد توکلی در عرصه اقتصاد انجام می­دهد. هم او که به خاطر مخالفت با هاشمی به شهرت رسید و سال­های سال سیستم اقتصادی هاشمی را ناکارآمد می­دانست و تمام مشکلات پیش روی ایران را نشأت گرفته از این سرمنشأ می­دانست وقتی در سال احمدی­نژاد با استفاده از همین شعارهای اقتصادی بر موج «هاشمی هراسی» جامعه سوار شد و سکان دولت را دست گرفت آنچنان کارنامه­یی از خود بجای گذاشت که هشت سال بعد اولین سوگوار رد صلاحیت هاشمی همانا سایت منتسب به توکلی بود و یکی از منتقدین سیاست اقتصادی احمدی­نژاد و نحوه هدفمندی یارانه­ها و تقسیم مدیریت­ها شخصی بود به اسم احمد توکلی که در روزهای دفاع از وزاری پیشنهادی حسن روحانی به مجلس در صف اول موافقین بود وزرایی که اکثراً از نزدیکان هاشمی بودند و در دوره­اش وزارت می­کردند.

 

شاید برخی از نابخردان این عمل را به شاخه شاخه پریدن تعبیر کنند و از آب گل­آلود ماهی گرفتن. ولی وقتی یک استدلال محکم و علمی در پس هر تصمیم و حتی عوض کردن موضع سیاسی باشد دیگر اسم «نان به نرخ روز خور» به او نمی­چسبد بلکه باید فرد را به خاطر شهامتی که در تصحیح اشتباهات فاحش خود که یک ملت از آن آگاه بودند ستود. چرا که فقط احمق­ها هستند که حرف خود را عوض نمی­کنند. 

در همین روزهای آخر تعدادی از نیروهای به شدت «تابلو» مجلس که دنیا را از همان روزنه کوچک می­نگرند سعی در تصویب قانونی داشتند که در آن استفاده از نیروهای بازنشسته برای مناصب دولتی را ممنوع می­شد. اما عقلای مجلس و در رأس آنها مطهری و توکلی با سخنان مستدل خود مانع از تصویب قانونی شدند که به موجب آن نیروهای کیفی نظام طی هشت سال گذشته در برخی موارد حتی به زور بازنشست شده بودند نتوانند به چرخه مدیریت کشور برگردند.

این یک استدلال منطقی­ست که دولت حق دارد از شایسته­ترین افراد در مناصب بالای خود بهره­مند باشد و هیچ محدودیت سنی هم برای آن قائل نشده­اند هر چقدر مملکت به نخبگان جوان نیاز دارد و باید علم مدیریت را پله پله بیاموزند به همان میزان هم به معلم­هایی کارکشته نیازمندیم که به جای نشستن در کنج خانه و یا حضور دسته جمعی در پارک­ها، همچون طبیبی حاذق بر بالای سر بیماری­های مدیریتی حاضر شوند تا بعد از گذر از مرحله اورژانسی و به آرامش رسیدن، یک دگردیسی اساسی و جوانگرایی در عالم مدیریت زمینه­های پرورش نیروهای کارآمد و تازه را در این عرصه فراهم آورد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 15:3  توسط حمید رستمی  | 

جای خالی فرهنگ و هنر

 دو سه سال پیش سیدمهدی شجاعی نویسنده انقلابی که همواره مورد تأیید دستگاه­های رسمی نظام است در مصاحبه­یی بلند بالا با یکی از خبرگزاری­ها با شجاعت و صراحت در مورد وضعیت فرهنگی کشور موضعی انتقادی گرفت که شاید خیلی­ها در آن برهه انتظارش را نداشتند: «در دوران اضمحلال فرهنگی به سر می­بریم!»

این سوگواری ارزش­مدارانه از سوی یک نویسنده به اصطلاح «خودی» بر فرهنگ و هنر این مرز و بوم در حالی بود که در طی هشت سال ریاست احمدی­نژاد بر دولت، دو وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی هر کدام به مدت چهار سال بر کرسی وزارت تکیه زدند و هر چند در مواردی تفاوت سلیقه داشتند اما با آن چیزی که در خروجی مشاهده شد موجی از یأس و ناامیدی و بی­برنامگی بر اهالی و فرهنگ و هنر مستولی شد که عده زیادی مسیر خروج از کشور را در پیش گرفتند و در دیار غربت ساکن شدند، تعدادی هم به غار تنهایی خویش رفته و به یک انزوای خود خواسته دست زدند و نوشتند و در کشوری اتاق مطالعه­اشان به بایگانی زمان سپردند و عده­یی هم در پی برآورد کردن خواسته­های صاحبان قدرت با دل خویش چک و چانه زدند و برای خالی نبودن عریضه دست به خلق آثاری زدند که در مقایسه با آثار قبلی­شان پیشرفت محسوب نمی­شد و تعدادی هم در سایه حمایت­های بی­دریغ و تمام نشدنی دستگاه رسمی در پی تکثیر تفکرات سیاستگذاران جشنواره­های سفارشی شدند عمله و کارگر و مصالح گرفتند و نقشه، تاخانه­یی در خور پولی که گرفتند تحویل صاحبان دم و دستگاه دهند.

این شمای کلی از هشت سال وزارت صفار و حسینی­ست که در آن بیضایی­ها، رحمانیان­ها، شجریان­ها، تقوایی­ها، پناهی­ها و... نشستند کنج خانه تا بی­هنرانی مثل سلحشور، کلاهداری، شورجه و اسی نیک­­نژاد بشوند سازنده پروژه­های میلیاردی و تلف کننده پول بیت­المال. اگر در این میان آدم هنرمند و سمجی مثل اصغر فرهادی نبود که سه چهار تا فیلم حسابی بسازد و در دنیا سری در میان سرها دربیاورد و اسکار بدست به روزهایی بیندیشد که به اتهام نام بردن از چند نفر نزدیک بود که این فیلم اسکاری­اش همان ابتدای کار بدون اینکه ساخته شود به حکم جناب شمقدری توقیف شده و تمام داستان­ها و موفقیت­های بعدی­اش هم در همان مرحله ابتدایی متوقف شده و در نطفه خفه شود و در تاريخ زير خروارها خاك فراموشي جا خوش كند.

وضعیت فرهنگ و هنر هر چه که بود در دل خود - در مقیاسی کوچک­تر فرهنگ استان­ها را جا داده بود که هر کدام مشکلاتی اگر نه بیشتر که کمتر هم نداشتند. سایه افکندن تفکرات امنیتی بر عرصه فرهنگ موجبات بی­اعتمادی اهالی هنر و در پی آن کم شدن تعامل بین دو طرف، هر چند دوستداران هنر را آزار می­داد اما قضیه آنجایی تلخ­تر می­شد که دولت هیچ­گونه احساسی از خسران به جهت همکاری نداشتن با اهالی راستین هنر از خود بروز نمی­داد که هیچ بلکه در نهان و آشکار رضایت خاطر خود را از این قطع همکاری ابراز می­کرد. انتخاب آدم­های کوچک بر منصب­های بزرگ عادتی بود که نه در دولت نهم و نه در دولت دهم ترک نشد و کسانی را بر مدیریت فرهنگ و هنر استان تحمیل کردند که در خوشبینانه­ترین حالت می­توانستند مدیریت یک دبستان پسرانه را در شهری کوچک بر عهده داشته باشند نه بیشتر!

اطلاع نداشتن از مقوله پیچیده­یی به اسم هنر و غیرضروری انگاشتن تأثیر فرهنگ و هنر بر تربیت انسان و قبول نداشتن فرهنگ و هنر به عنوان یک خوراک فکری و حتی تفریحی باعث شده بود که این لباس گشاد بر قامت ناساز و بی­اندام آدم­هایی به شدت متوسط «پرو» شود که تأثیری جز ایجاد رکود، سردی و بی­علاقگی نزد اهالی فرهنگ نداشتند و علی­رغم صرف هزینه­های کلان برای جشنواره­ها و مراسمات سفارشی اثری ماندگار از خود به جای نگذاشتند تا تاریخ خود را موظف به ثبت ناملایماتی که به اهالی فرهنگ و هنر روا داشتند نماید.

به عنوان مثال در مقوله­یی به اسم تئاتر در حالی که در اوایل دهه هشتاد تئاتر اردبیل با درو کردن اکثر جوایز در جشنواره تئاتر فجر بر بام تئاتر ایران ایستاد، در سال­های اخیر فضای تئاتر چنان سرد و بی­روح شده است که در جشنواره استانی تعداد نمایش­ها به زور به چهار یا پنج نمایش می­رسد که آن هم کیفیت اشان چندین و چند درجه از تولیدات قبلی همان گروه­ها پایین­تر است و تعدادی از کارگردانان به نام اردبیل از حضور در این جشنواره­ها چشم پوشیده و به حضورشان در جشنواره­های کشوری بسنده می­کنند. این در حالی است که در شهرستان­های استان وضع بدتر هم شده و اگر شهرستان پارس­آباد را به عنوان استثنا قلمداد کنیم چندین و چند سال است که دیگر در شهرهایي مثل گرمی و مشکین شهر و تا حدودی خلخال و بیله­سوار فعالیت تئاتری آنچنانی مشاهده نمی­شود.

این روزها موسم انتخاب مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان برای دو سه سال آینده است. مدیری که باید وظیفه سنگین خروج از این فضای رخوت­زا را بر عهده بگیرد. به همین خاطر باید که وقت بیشتری مصروف این انتخاب شود. پائین آمدن اشل مدیران فرهنگی استان در این چند سال اخیر نباید گول زننده باشد و ما نیز همچون گذشتگان بدون توجه به سرمایه­های مدیریتی فرهنگی و هنری اولویت را به پارامترهای غیرمؤثر در مدیریت بسپاریم. استانداری در حد و اندازه­های دکتر «خدابخش» توانایی مدیریتی­اش آنجایی شکوفا می­شود که در کنار خود آدم­هایی همسان و هم اندازه ببیند در نتیجه قضیه نباید به این سادگی برگزار شود. یک هم اندیشی اساسی با اصحاب فرهنگ و هنر و جمع­آوری نظرات آنها برای خیزش دوباره هنر استان به شدت الزامی است. بسنده کردن به آدم­های میان مایه اما بله قربان­گو سبک و سیاق دولت تدبیر و امید نیست. دولتی که حمایت اکثر قریب به اتقاق هنرمندان و روشنفکران و اهالی فرهنگ را پشتوانه خود دارد باید که برای نظریات آنها اهمیتی صد چندان قائل شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 20:41  توسط حمید رستمی  | 

الگو، هاشمی مدل 92


در اواخر دهه شصت که هنوز داغ بنیانگذار جمهوری اسلامی تازه بود و گروه های سیاسی به آن حد از شکاف در میان خود دست نیافته بودند که حضور دیگری در قدرت را برنتابند علی اکبر هاشمی رفسنجانی در اوج قدرت بود و با اقتدار بر کرسی ریاست دولت تکیه زد و کابینه یی به زعم خود غیرسیاسی و به شدت کاری را چینش کرد تا بتواند حمایت های پنهان و آشکار بزرگان جامعه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز را توأمان داشته باشد. ولی این ابتدای قصه یی پرپیچ و خم بود که خیلی زود به لحظات دراماتیک تری رسید که نتیجه آن بر هم خوردن توازن به وجود آمده و غلتیدن رئیس جمهور به جمع راستگرایان بود و رفته رفته فشارها آنقدر بالا گرفت که در دور دوم دولت سازندگی خبری از سیدمحمدخاتمی، عبداله تنوری و مصطفی معین نشد و به جای آنها سنتگرایانی همچون علی لاریجانی، علی محمد بشارتی و هاشمی گلپایگانی به کابینه راه یافتند تا جمع محافظه کاران در جلسات هیأت دولت جمع تر از پیش شده و عرصه فعالیت برای جناح چپ سخت تر از پیش شود و یا رد صلاحیت گسترده مجلس پنجم در اختیار جناح راست قرار گیرد.

این چنین بود که محافظه کاران فردی همچون هاشمی را به سود خود مصادره کردند و تقریباً ده دوازه سالی طول کشید تا آیت الله به این واقعیت پی ببرد که اینان رفیق روزهای شیرین قدرت بودند وعلی رغم ظاهر قضیه در طی آن سال ها آنچنان هم خشنود از همراهی با هاشمی نبودند و یا شاید هم گذر روزگار گرد فراموشی بر چهره ایشان پاشیده بود که دیگر نمی توانستند خود را با هاشمی در یک قاب تصویر و تصور کنند:

در اواخر دهه هشتاد بود که حلقه دوستان هاشمی و چاریک پوست اندازی شد و تعداد زیادی از نیروهای اصلاح طلب که سال های سال در سلیقه سیاسی آیت الله دچار زاویه بودند کم کم به جرگه دوستدارانش پیوستند و در بالا رفتن محبوبیت اثر نیز بی تأثیر نبودند. اما همه این اقوال حاوی یک درس عبرتی بود که کمی تعمق در آن کلید رفتارهای سیاسی در ایران است.

حسن روحانی بی شک در جغرافیای سیاسی ایران شبیه ترین فرد به علی اکبر هاشمی ست. هم اوست که با پشتیبانی تمام عیارش زمینه های پیروزی روحانی را به وجود آورد و حلقه یاران نزدیک اش امروز از کارگزاران روحانی محسوب می شوند.

حسن روحانی این روزها در حالی بر مسند ریاست دولت رسیده است که محافظه کاران هنوز هم که هنوز است در بهت شکست تاریخی خرداد 92 به سر می برند هنوز خیال واگذاری اختیارات به اعتدال گرایان را ندارند. در پنهان و آشکار از زبان تهدید استفاده می کنند و با تمام تعاملی که دولت در چینش کابینه با عقلای جناح راست به عمل آورد و نظر مشورتی اشان را در انتخاب های نهایی دخیل کرد ولی مجلس شورای اسلامی با اکثریت محافظه کار خود در برخورد با وزاری پیشنهادی چنان مته بر خشخاش گذاشت و خواهان تأمین نظراتش شد که فرد پیشنهادی برای وزارت ورزش و جوانان برای سومین مرتبه قادر به کسب رأی اعتماد نشد تا همچنان بلاتکلیف بماند و رئیس جمهور ناگزیر به معرفی چهارمین نفر شود و در مورد وزارت علوم هم در آخرین لحظات مجبور به عدم معرفی جعفر توفیقی به مجلس شده و فرد دیگری به نام فرجی دانا را جایگزین کند هر چند هنوز جوهر حکم فرجی دانا خشک نشده نمایندگانی از طیف تندرو اصولگرا وی را تهدید به استیضاح کنند.

این ابتدای شاهنامه است و یقیناً با تمام امتیازات و سهم هایی که در راستای تعامل با رقیب به آنها اعطا می شود حرص تمامیت خواهی اشان فرو نشسته و دائماً در جستجوی امتیازات تازه تر و بهتر هستند. سابقه نشان داده است که هر چقدر در برابر خواسته های فراقانونی این عده مقاومت شود عقب نشینی خواهند کرد وای به حال روزی که با فرض رسمیت شناختن اشان امتیازی قائل شد آن هنگام است که با بهانه و بی بهانه امتیاز بزرگتری را مطالبه خواهند کرد.

حسن روحانی که ااگوی مدیریتی اش را آگاهانه فردی قرار داده که سابقه سه دهه مدیریت در سطوح بالای قدرت را داشته باشد از تجربیات اش به صورت بهینه استفاده کند. او اگر الگویش هاشمی ست باید هاشمی مدل 92 را به عنوان مدل رفتاری برگزیند که حتی بعد از رد شدن صلاحیت اش هم از اصول خود عقب ننشست.

هاشمی سال 70 آئینه تمام عیاری است از زیاده خواهی راست گرایان سنتی که سعی در جدا کردن یاران صدیق رئیس جمهور از وی را دارند و بعد از فراغت از این پروژه تمام تقصیرات را بر گردن رئیس جمهور خواهند انداخت و خود گردن فراز خواهند کرد که دیدید نتوانستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 8:50  توسط حمید رستمی  | 

زمین سوخته


در حالی که هواداران سینه چاک محمود احمدی نژاد رئیس دولت نهم و دهم جمهوری اسلامی به بهانه سالگرد تولد وی دم درب منزل شخصی اش در نارمک تهران جمع شده بودند او تلویحاً از بازگشت اش به قدرت در چهار سال آینده خبر داد و به نوعی با ايما و اشاره ابراز كرد كه به نیروهایش استراحت مقطعی داده با یک ریکاوری یکی دو ساله نقشه بازگشت به پاستور را عملیاتی کنند.

محمود احمدی نژاد هر چند در دانشگاه فنی تحصیل کرده است ولی با این حال شناخت عمیق اش از سلیقه و خواست طبقات پایین جامعه باعث شده تا با انتخاب ادبیات پوپولیستی دقیقاً رفتار و کرداری از خود بروز دهد که بی اعتنا به عواقب دراز مدت آن سعی در جلب حمایت کوتاه مدت این اقشار دارد. وی آن چنان با قوت از بازگشت به قدرت داد سخن می دهد که انگار به ناکارامدي دولت جدید ایمان دارد و امین است که خیلی زود جامعه رأی دهنده به دنبال از دست دادن منافع خود رو سوی احمدی نژاد خواهد گرفت و برای بار سوم حكم ریاست دولت را به دست وی خواهد داد. این اطمینان از کجا ناشی می شود؟

احمدی نژاد در سال های واپسین ریاست اش سیاستی در پیش گرفته بود كه در عالم سیاست به آن سیاست زمین سوخته اطلاق می کنند. وی چنان میراثی از خود به جا گذاشته است که تدقیق در یکایک آنها مدت زمان طولانی از دولت یازدهم تضییع کرده و موجبات دولت جدید را فراهم خواهد آورد. یکی از مهمترین چالش های پیش روی دولت جدید بحث هدفمندی یارانه ها که در روزهای اخیر نقل محافل رسمی و غیررسمی بوده است. اینکه تعداد زیادی از شهروندان بی هیچ نیازی ماهانه یارانه ثابت دریافت می کنند- در حاليكه دولت از كمبود بودجه رنج مي برد- و بیش از پیش دولت را مقروض تر می کنند بر کسی پوشیده نیست ولی حذف کامل و یا حتی سه دهک اول در پایین آمدن میزان رضايتمندي از دولت تدبیر و امید در بین مردم تأثیر به سزایی خواهد داشت.

پروژه"مسكن مهر"هم ميراث به جا مانده ديگري ست که به زعم بخشی از اقتصاددان ها تأثیر عمده در بالا رفتن تورم این چند ساله داشته و هنوز به نتیجه خاصی نرسیده و بودجه قابل ملاحظه برای تداوم این پروژه نیاز هست و به قول معروف تبدیل به اژدهایی شده که هر چقدر سرمایه ملی را ببلعد اصطلاحا "سيرموني"ندارد.

 بانک های دولتی در طی هشت سال گذشته به بهانه های مختلف تسهیلات در اختیار شهروندان قرار داده اند که بخش زیادی از آن تا به امروز بازنگشته و خیلی ها تمایلی به بازپرداخت از خود نشان نمی دهند.

 سرعت غیرقابل هضم در تکثیر دانشگاه های دولتی و غیردولتی در شهرهای کوچک  و حتی برخی دهات، هر چند در ظاهر موجب بالا رفتن آمار جماعت دانشگاهی شده ولی اکثراً به خاطر کیفیت پایین اموزش صرفاً تبدیل به دستگاه چاپ مدرک شده و ارزش علمی سطوح مختلف دانشگاهی را به شدت پایین آورده است.

با تمام تلاشی که بخش اقتصادی دولت یازدهم در زمینه مهار تورم بروز داده اند عملاً سفره های مردم بزرگتر از قبل نشده و فقط اندکی تثبیت در بازار ارز و طلا دستاورد آنچنان قابل بحثی محسوب نشده و شایعات ریز و درشت حاکی از گران شدن مواد غذایی از جمله لبنیات در روزهای آتی ذهن مصرف کننده را به تشویش می کشاند.

در این میان صدا و سیما نیز ذم را غنیمت شمرده و از هر فرصتی در راستای ناکارآمد جلوه دادن وزرای جدید استفاده کرده و مخاطبان تقريبا ثابت خود را از انواع و اقسام تحلیل ها اخبار جهت دار سیراب می کند.

احمدی نژاد با خالی کردن خزانه، ایجاد تنش در روابط ایران با کشورهای خارجی (منهای چند کشور هم پیمان) پایین آوردن ارزش پول ملی، پخش پول در بین مردم و بالا بردن سطح انتظار آنها از دولت، تعطیلی بخش تولید، اتلاف انرژی و ایجاد سرخوردگی اجتماعی، کشور را در حالی تحویل دولت یازدهم داد كه برداشتن گامي در جهت بهبودی وضعیت هر کدام از آیتم های اشاره شده نیاز به عزمی ملی و برنامه ریزی کاملاً کارشناسانه و علمی دارد و به این سادگی ها نمی توان جامه عمل به این خواسته های درازمدت پوشاند در حالی که دیگر خبری از کارهای عوام پسندانه سطحی نیست. و شاید به این خاطر است که احمدی نژاد این قدر با اعتماد به نفس از رویکرد دوباره مردم به خودش صحبت می کند و قول بازگشت می دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 14:1  توسط حمید رستمی  | 

یک استان معطل یک استاندار



در حالی که بیش از هفتاد و پنج روز از انتقال قدرت از محمود احمدی نژاد به حسن روحانی سپری می شود اما با این حال بیش از نیمی از استان های کشور تغییرات مدیریتی ناشی از تغییر کابینه را تجربه نکرده است و هنوز مدیران در خوف و رجای ابقاء و عزل شب را به صبح می رسانند و در ساعات کاری اداره هم این حرف و حدیث ها و گمانه زنی های مختلف است که اذهان را به خود مشغول کرده و طرفه تر آنکه همه تحولات منوط به این قضیه شده که از میان کاندیداهای موجود برای تصدی پست استانداری قرعه فال به نام چه کسی اصابت مي کند تا تغییرات بعدی در سطوح مدیران کل، تابعی از مؤلفه یی به نام «استاندار» به عنوان بالاترین فرد دولتی در استان باشد. 
این در حالی است که حسن روحانی در شروع کار جهت تسریع در امر خدمات رسانی با نگاهی به وضعیت پیچیده حال حاضر و به واسطه حساسیت شرایط اقتصادی کشور بدون ساعتی درنگ و وقت کشی در اولین فرصت نسبت به معرفی وزرای پیشنهادی به مجلس اقدام کرد تا وزرایي که کوله باری از تجربه در وظيفه يي که به آنها واگذار شده بود داشتند از همان فردای اخذ رأی اعتماد نسبت به تشکیل تیم عملیاتی در جهت بهبود شرایط موجود آغاز کنند اما در لایه های بعد مسیر ناهموارتر شد و در سطوح پایین تر – به خصوص در استان ها – این روند ادامه پيدا نكرد تا انتقال قدرت خیلی آرام و با طمأنینه پیش برود گويي كه انگار همه چیز بر وفق مراد است و اندکی تعجیل موجبات بر هم خوردن این تعادل را فراهم خواهد آورد.
این یک واقعیت محض است که از همان صبحگاه پیروزی حسن روحانی در انتخابات تعدادی از مدیران ارشد استان که باد موافقی از سوی صندوق های رأی بر پرچم گروه متبوع شان نوزید وسایل شخصی خود را جمع و جور کردند و یکی از دو را ه پیش رو را برگزیدند. تعدادی از آنها در تصمیمی منطقی استعفا دادند و به جای خویشتن یک سرپرست از معاونان خود معرفی کردند تا امور جاری اداره دچار مشکل نشود و خود در پي بخت خویش راه استان های همجوار را در پیش گرفتند و تعدادی هم که نمی خواستند مهر استعفا را بر پیشانی داشته باشند کج دار و مریز مدیریت را ادامه دادند و با علم به اینکه طی ماه های آتی برکنار خواهند شد از روزهای آخر مدیریت لذت می برند و کارهای شخصی نیمه تمام اشان را پایان می دهند و یواش یواش تمرین برکناری می کنند و خود را به امور خانوادگی مشتاق تر می بینند و این امور از چشمان تیزبین کارکنان پایین دست هم پنهان نمی ماند و تأثیرات سوءاش را بر روند برنامه ریزی و خدمت رسانی می گذارد به طوری که اینک بیش از چهار ماه است که کارکنان ادارات – از هر رده یی – تمام توجهات خود را معطوف به تغییرات قریب الوقوع اداره متبوع شان کرده اند واصطلاحاً دست و دل هیچ کس به کار نمی رود و فقط این شایعات ریز و درشت است که دهان به دهان و اتاق به اتاق می چرخد و قبای ریاست و مدیریت را بر قامت ناساز و بی اندام یکی پرو می کند و فردا روز با کهنه شدن سوژه مورد نظر، اسم شخص دیگری به میان می آید و شرایط اداره با مدیریت نامبرده زیر ذره بین کارکنان کارشناس تجزیه و تحلیل می شود. جالب اینجاست که همه این کاندیداها وابستگی شدید به گزینه نهایی پست استانداری دارند و تمام معادلات پیروی می کند از انتخاب استاندار.
جامعه سیاسی و مدیریتی ایران در غیاب احزاب فراگیر و واقعی حال و روز خوشی ندارد و شیوه آزمون و خطا سال هاست که موجبات هرز رفتن زمان و انرژی بی حد و حصری را فراهم می آورد و این پرسش تکراری را در ذهن ایجاد می کند که چرا باید یک گروه سیاسی در عرصه های مختلف مدیریتی فاقد گزینه های منتخب؛ قابل اتکا- که همیشه و همه حال در جریان امر باشند – و شناسنامه دار باشد تا در صورت پیروزی در انتخابات داراي اهميتي همچون ریاست جمهوری آمادگی به دست گیری قدرت را نداشته باشد و روزهای بسیاری را در پی شناسایی مهره های خود تلف کند؟ و چون مؤلفه های ثابت سنجش شایستگی وجود ندارد به همین خاطر گزینه های مورد نظر در راستای کسب مشروعیت نیاز به تقرب جستن به سایر ارگان ها و نهادها داشته باشند. روندي که در انتها باعث سرخوردگی نیروهای اصیل و تلاشگر خود شده و مسیری دیگرگونه در راستای کسب موفقیت و جامه عمل پوشاندن به آرمان های مردمی که به حمایت اش پای صندوق رأی رفتند برمي گزیند که خروجی اش به احتمال بسیار راندمان ضعیفی خواهد داشت.
یک بازدید سرپایی از تک تک ادارات کل استان نمایشگر واقعی کلمه «بلاتکلیفی» است. این بلاتکلیفی اگر روزگار دیگری گریبانگیر کارکنان یک مجموعه را می گرفت چندان حرجی به آن نبود اما وقتی پای یک دولت به اسم «تدبیر و امید» وسط می آید قضیه رنگ و بو و شکل متفاوتی به خود می گیرد و ما را وادار می کند که به آن واکنش نشان دهیم و خواستار تغییر روند حاکم بر فرمول های انتخاب مدیران کل ادارت مختلف باشیم.
دولت تدبیر و امید در همین زمان اندک نشان داده که برای تمام بخش های زندگی ایرانیان برنامه دارد. اثر بخشی این برنامه ها را در بخش هایی چون سیاست خارجی و اقتصادی کمابیش شاهد بوده ایم که با گذر زمان مشاهده این تأثیرات بیشتر هم خواهد شد ولی با تمام این اوصاف روح حاکم بر وضعیت این روزهای ادارات کل استان- در روزهایی که آرزوها جوانه زده و بی توجه به برگ های زرد پاییزی سعی در تلطیف روحیه مردم خسته از شرایط جانفرسای زندگی دارند – به هیچ عنوان قابل درک نیست تا جایی که در روزهای پیش صدای رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هم درآمد و ایشان با کوله باری از تجربه خواستار تسریع روند انتصاب استانداران شدند که وزیر کشور رنجیده خاطر از این انتقاد دلسوزانه گفتند که دقت را فدای سرعت نمی کنیم. 
الان یک ماه از آن گلایه گذشته است و خیلی از استان ها هنوز هم استاندار جدید خود را نشاخته اند جوری که انگار قحط الرجال است در حالی که تجربه سی و چند ساله گزینه های مختلفی را پیِش روی ما قرار می دهد که تنها دلیل انتخاب نشدن یکی از آنها صرفاً عدم اجماع کامل بر روی آنهاست که این امر طبیعی ست و باید دولت به عنوان فصل الخطاب این مباحث وارد عمل شده و نزدیک ترین گزینه را انتخاب کرده و راهی استان کند که کارهای زمین مانده بسیاری به صورت مستقیم وابسته به آن تصمیم نهایی است. زمان به عقب برنمی گردد و خیلی زود دیر می شود در نتیجه باید که زمینه هایی ایجاد شور و نشاط در میان کارکنان و مراجعین فراهم شود و با اتخاذ تصمیمات کوتاه مدت رفته رفته با بهبودی شرایط رو به سوی آینده کرد و کلان نگرانه دست به برنامه ریزی بلندمدت زد تا به وقت مقتضی این چنین گرفتار روزمرگی نشده و برای لحظه لحظه جامعه ایرانی برنامه داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 9:48  توسط حمید رستمی  | 

پژمان و فوتبالفارسی

این سریال پژمان خیلی با حاله . بازی جمشیدی که علی رغم انتظار خوب از کار درامده  و ارجاعاتی هم که به شلم شورای فوتبالفارسی می دهد درجه یک هستند. به قول یارو اگر برای بینندگان عادی ان اتفاقات داستان طنز باشد برای ما که عمری با این فوتبال بی در و پیکر سر و کله می زنیم زنده شدن کلی خاطره است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 16:43  توسط حمید رستمی  | 

ققنوسی به نام هاشمی

اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد محبوبیت سینوسی علی اکبرهاشمی بهرمانی(رفسنجانی) در بالاترین اندازه ممکن بود تا جایی که در اواخر جنگ ، فرماندهی کل قوا از سوی بنیانگذار انقلاب به ایشان تفویض شد و عملاً فرماندهی جنگ را برعهده گرفت و با ارتحال مرادش به مقام ریاست جمهوری رسید تا دورانی موسوم به سازندگی اغاز شود.

محبوبیت شگرف هاشمی به اندازه یی رسید که موافقانش شعار « مخالف هاشمی مخالف پیغمبر است» را در نماز جمعه تهران سردادند ولی این پایان کار نبود و ستاره اقبال هاشمی خیلی زودتر از حد تصور افول کرد تا جایی که در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 علی رغم حمایت حداکثری حزب کارگزاران سازندگی - که هاشمی بعنوان پدر خوانده این حزب مطرح بود – از سیدمحمدخاتمی این علی اکبر ناطق نوری نامزد محافظه کار ریاست جمهوری بود که وارث تمام نقصان های بوجودآمده در سیستم مدیریتی کشور در طی هشت سال ریاست جمهوری هاشمی شد و یکی از دلایل عمده شکست سنگین ناطق نوری در سپیده دم سوم خرداد ما 76 این بود که شهروندان براین عقیده بودند که ناطق نوری رهرو راه هاشمی ست و برای خروج از بن بست سیاست داخلی و خارجی باید که روی به سوی نامزدی دگرکرد که قرعه فال به نام سیدمحمد خاتمی زدند و شد آنچه که بعدها از آن بعنوان حماسه دوم خرداد یاد کردند .

 سراشیبی ناکامی هاشمی همچنان ادامه پیدا کرد و روزنامه های اصلاح طلب به اشتباه سعی در القای نزدیکی هاشمی و محافظه کاران نمودند و او را بعنوان عنصری مخالف اصلاحات جا زدند غافل از اینکه همو بود که در جمعه منتهی به دوم خرداد به علت تضمین داد که از آرایشان محافظت کند آرایی که دست کم خود او می دانست اسم سیدی خوش رو بر روی برگه ها نوشته خواهد شد. سیدی که روزگاری قبای وزارت کابینه اش بر تن او بود و فشار  کانونهای قدرت خارج از دولت موجبات جدایی زودهنگامش را فراهم آورده بود .

 این چنین بود که محافظه کاران با آغوش بازهاشمی را درجمع شان پذیرفتند و بعنوان سرلیست پیشنهادی اشان برای مجلس ششم سنگ تمام گذاشتند تا بلکه بتوانند پشت استوانه انقلاب سنگر بگیرند و دست کم تعداد معدودی از کرسی های مجلس ششم را از آن خود کنند اما مطالب چاپ شده در روزنامه های وقت کار خود کرده بود و محبوبیت سینوسی آیت ا... در قوس منفی اش بود و تعداد آرای لیست جناح راست آنچنان پایین بود که نفر اولشان نیز به زور می توانست راهی مجلس شود این چنین بود که هاشمی قید کرسی مجلس را زد تا درسالهای بعد بازگشتی رویایی به عرصه داشته باشد.

ناکامی در انتخابات مجلس ششم نقطه پایان ماه عسل هاشمی و جناح راست بود و هرچه زمان سپری شد این فاصله بیشتر و بیشتر شد و موجبات نزدیکی اش با تحول خواهان را پدید آورد.

سال 84 "یوم الفصل" هاشمی با جناح راست بود . جایی که در انتخابات دو قطبی بین هاشمی و احمدی نژاد ، احزاب راستگرا پشت سراحمدی نژادی ایستادند که خود یکی از استانداران هاشمی بود و استراتژی انتخاباتی اش در حمله به هاشمی خلاصه شده و بدون توجه به نقش جناح راست در دوران زمامداری هاشمی، خانواده هاشمی را آنچنان آماج تیرهای زهرآگین کردند و خود را طرفدار طبقات فرو دست جا زدند که انگار خود هیچ نقشی در آن هشت سال نداشتند .

مبارزات دو قطبی هاشمی – احمدی نژاد هرچند به نفع احمدی نژاد تمام شد ولی این فایده تاریخی را برای هاشمی داشت تا به یک باز تعریف از دوستان و دشمنانش دست یابد.

با توخالی درآمدن شعارهای احمدی نژاد رفته رفته شخصیت هاشمی در پیشگاه مردم ترمیم یافت تا جایی که بعد از هشت سال به یکباره توانست در قامت ناجی مردم نقش ایفا کند و علی رغم کهولت سن چنان خبرنامزدی اش در بهار92 مردم را به وجد آورد که بازار تهران چند روزی در تب و تاب صحت و سقم نامزدی اش بالا و پایین می شد و با اعلام خبر نامزدی اش موجی از شادی ملت را فرا گرفت و هزاران نفر درخیابانهای منتهی به وزارت کشور تجمع کردند تا از خبر فردی اعلام خرسندی کنند که دیگر چنان صمیمی شده بودند که اسم کوچکش را صدا می کردند . اما دیری نپائید که با رد صلاحیتش همان مردم دچار چنین رخوتی شدند که آگاهان سیاسی و اجتماعی حضور قابل توجهی درپای صندوق های رأی را متصور می شدند اما این پایان بازی نبود و آیت الله که در طی این سالها ققنوس وار هر بار از خاکسترش ققنوسی دیگر به پرواز در می آمد در هفته آخرتبلیغات انتخاباتی با ائتلاف با دوستان اصلاح طلب اش از نامزدی حسن روحانی پشتیبانی کردند تا آن شور و هیجان در نطفه خفه شده دوباره درکل مملکت جاری و ساری شود و روحانی که چه درگفتار و چه در کردار حاصل جمع خاتمی و هاشمی بود با حمایت آنان و اعتمادی که مردم به این دو داشتند درهمان مرحله اول به چنان رأی قاطعی دست یافت که در مخیله خوش بین ترین طرفدارانش هم نمی گنجید.

حالا این آیت الله تمام نشدنی که زمین و زمان سعی در حذفش داشت دوباره و چند باره با همان صبوری و متانت کنار مردمش ایستاده و به همان عزت خدادادی دست پیدا کرده است و چه خوش گفت خداوند که آن کس را که من بخواهم عزیز بدارم کل جهان هم دست در دست هم دهند نمی توانند خفیف اش کنند و برعکس!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 15:16  توسط حمید رستمی  | 

اجرای نمایش" ما سه تن بودیم " در تهران

نمایش " ما سه تن بودیم " به کارگردانی غریب منوچهری و با بازی مریم ندایی و علی محمدزاده روز جمعه 26 مهر 92 ساعت 16.30 و 18.30 در سالن مهر حوزه هنری تهران در جشنواره سراسری ماه به اجرا در خواهد آمد. خوشحال می شویم تشریف بیاورید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 19:28  توسط حمید رستمی  | 

مطالب قدیمی‌تر